دیشب خواب دیدم مهمونی اداره است. بعد از مهمونی که داشتیم میرفتیم خونه من نشستم صندلی پشتی یک ماشین که رئیسم میروند. یکهو به خودم آمدم دیدم یک فرمان دست منه دارم سعی میکنم ماشین رو روی جاده نگه دارم خارج نشه. اول -توی همون خواب- فکر کردم فرمون دست من الکیه و اصلش رو رئیسم داره میرونه. خم شدم به جلو دیدم دستش هیچی نیست و داره به من میخنده. بعدش دیگه دلم نمیخواست بخوابم.
ببخشید برای این پست آبکی. اما من برای اولین بار صورتم رو بند انداختم و تمام صورتم پر از جوش شده. چکار باید بکنم؟ چکار کنم که جوش نزنه اینجوری؟
خیلی باز هم میبخشید وقت شریفتان را بابت این جور پستی گرفتم. اینجا کسی نیست من از این جور سئوالها ازش بکنم.
من این پست فهیم رو که خوندم براش این نظر رو گذاشتم:
برای من خیلی سخته که بخوام رابطه موازی داشته باشم. با تیپ شخصیت من نمیخونه. برای اینکه که من حتی اهل رابطه کوتاه مدت هم نیستم. اهل به قول اینجایی ها ریلیشن شیپ هستم. وقتی وارد میشم تمام تلاشم رو میکنم و بعد هم که خارج میشم دیگه میدونم رابطه تموم شده و چلونده شده. رو همین حساب برای من حتی سخته با دوست پسرهای قبلی رابطه دوستی معمولی داشته باشم چه برسه به اینکه بخوام رابطه موازی برقرار کنم. فکر کنم اصلا ظرفیت احساسیش رو ندارم و هیچ وقت هم دلیلی براش ندیدم. یعنی اگر کسی منو از جمیع جهات راضی نمیکنه, یا بهتر بگم از جهتی انقدر ناراضی میکنه که باید برم با کس دیگهای به نظر من موندن با اون آدم اشتباهه. نمیمونم .
واقعا هم فکر کردم تا حالا روابط موازی نداشتهام. اما شب یادم آمد که داشتهام. تو بگو به اندازه چند روز دوتاش روی هم افتاد و تو بگو آن موازیه اصولا برای من هیچ قلاب عاطفی نداشت. اما بوده. و تاثیری که داشت برای من شخصا این بود که رابطه اصلی رو کاملا کات کنم چون پرواضح بود که تموم شده. اما چیزی که برای من عجیب بود این بود که چقدر این مساله برام حل شده بوده که اصلا یادم هم نبود. در مقابل دوستیی هم بوده که ده سال پیش رسما تمام شده اما حرفهای نگفتهاش تا الان مونده و شاید هیچ وقت هم توی ذهنم حل نشه. اینه که نمیشه با یک خط قضاوت کلیشه ای راجع به "زنها حتما درگیر عاطفی هستند اگر درگیر رابطه هستند" حکم کلی داد یا از اون بدتر گفت که "برای من هیچ وقت پیش نخواهد آمد". نمیدونه آدم.
اما من به نظرم میاد ازدواجهایی که در سن پائین صورت میگیره بیشتر از این مشکلات ممکنه براش پیش بیاد. یعنی همین تجربهای که من با یک دوستی ساده کسب کردم و رد کردم توی ازدواج میشه یک مشکل "خانمان برانداز" بشه.
روابط موازی – این را هم بخوانید

من دقیقا یادمه. من دبیرستان میرفتم در نتیجه موضوع مال حدود 15 سال پیشه. یه روز معمولی کلاس زبان بود. همونی که توی میدون ونکه. ما نشسته بودیم و معلم که خودش هم دختر جوونی بود دونه دونه از بچههای کلاس میپرسید که میخوان در آینده چه کاره بشند؟ یکی از دخترهای ته کلاس گفت که دلش میخواد اسکیباز حرفهای بشه. و من خوب یادمه معلم بهش جواب داد "توی ایران که برای دخترها نمیشه".
امروز که در مراسم افتتاحیه المپیک زمستانی مرجان کلهر به عنوان اولین ورزشکار زن اسکی باز در المپیک پرچم ایران رو حمل کرد من برای واسو خاطره اون روز رو گفتم.
مغزم را دیوار کشیدهام. هر بخش را داده ام مخصوص یک کاری. یکی مخصوص عروسی برنامه ریختن, یکی مخصوص خانه پیدا کردن, یکی مخصوص ورزش و سالم خوردن, یکی هم مخصوص فکر کردن به آنهایی که دوستشان دارم و پیشم نیستند و نگرانشانم.
صبح که میروم سر کار تمام بخشهای دیگر را قفل میکنم و کلیدش را میگذارم خانه روی میز کنار تختمان که حتی وسوسه نشوم درشان را سر کار باز کنم. اما گاهی وقتها جمع میشود و جمع میشود و از سر دیوار سرریز میکند. اینجور موقعهاست که توی بزرگراه پشت فرمان در راه باشگاه بلند بلند گریهام میگیرد.
اللهم و صل علی محمد و آل محمد...
برق اینجا اومد بالاخره! چه جور کمبود امکانات و پهنای باند آدم سر کوچه تو بوق شد. آبرو نموند برامون.
امروز یک چیزی به ذهنم رسید.
هر روزی که از خواب بیدار میشیم انتخاب میکنیم که زنده باشیم. میتونیم خودکشی کنیم و مرگ رو انتخاب کنیم. پس هر روز ما اصلیترین و مهمترین انتخاب رو انجام دادهایم. حالا که انتخاب کردیم امروز زنده باشیم باید از انتخابمون لذت ببریم. هیچ کدوم ماها مجبور نیستیم زنده باشیم و بعد با لخ لخ زندگی کنیم.
چطور تا حالا به فکرم نرسیده بود نمیدونم.


