واقعا بهاره رفته؟ چی شد آخه دختر جوون بیست ساله؟
این کلمه thug یا armed thug در اصطلاح مجرمیه که استخدام شده تا خشونت کنه. حالا میخواد شعبون بی مخ باشه یا نمونه موتور سوارش یا شتر سوارش. البته اینکه در این حالت خاص ما از احساسات مذهبی هم برای اجیر کردن استفاده شده فکر نمیکنم در کلمه مستتر باشه و باید توضیح اضافه بدیم.
اصل کلمه از اسم یک گروه گانگستری هندی میآید. وقتی به کسی میگوییم thug یک مقدار هم داریم در مورد ضریب هوشی طرف هم حرف میزنیم که احتمالا خیلی بالا نیست.
Example for Egypt from CNN:"There are usually a line of thugs outside a protest who are waiting there," he said. "They're dressed in plain clothes, and then they'll usually go and attack the protesters"
بیست و پنج بهمن هزار و سیصد و هشتاد و نه
خیلی خیلی خیلی ببخشید که من مجبور شدم کلی نظرات شماها رو هم پاک کنم. اینجا حسابی خراب و خروب شده بود و ده هزارتا شایدم بیشتر نظر اسپم جمع شده بود. اصلا امکانش نبود که من بخوام دونه دونه نظرات رو پاک کنم.
یک دنیا معذرت. خودم انقدر دلم سوخت.
حالا که آمدم, بی ادبی است سال نو میلادی را تبریک نگفته بروم. سال نو مبارک. اولین دهه قرن بیست و یک تمام شد. امیدوارم شروع دهه دوم برای همهمان آرامش و خوشحالی و سلامتی داشته باشد. هم برای خودمان هم برای این دنیای عجیبی که درش زندگی میسازیم و خاطره جمع میکنیم.
من هنوز دارم وبلاگ نمینویسم. اما اینو باید بگم. سایت پذیرش قبلا برای ادیت کردن متنهای وارد شده یا شروع کردن یک بخش جدید احتیاج به نام کاربری و کلمه عبور داشت. یه جورهایی بسته بود و نظارت ما رو احتیاج داشت. این رو برداشتیم و دسترسی به سایت رو آزاد کردیم. اگر توی وقت آزادتون برین هر از گاهی سر بزنید و حتی یک کلمه هم از بخشی رو به روز کنید بسیار ممنون میشم.
علت این همه که بازش کردیم این بود که دیدیم با اون سیستم عملا ما وقت رسیدگی دائم رو بهش نداریم اما وقتی باز باشه هرکس میتونه فوری غلطی اگر میبینه اصلاح کنه و سایت زنده بمونه. سیستمش همون سیستم ویکی مدیاست در نتیجه هیچ دم و دستگاه خاصی نمیخواد. روی "ویرایش" کلیک کنید و بسم الله...
یک موقعی بود که وبلاگ نوشتن برای من حکم عرفان داشت. خودشناسیم بود. دوستم بود. انقدر پنبه خودم را اینحا در ملا عام, جلوی همه, بدون هیچ ملاحظه زدم که از آن ورش یک آدم بهتر, بلندتر و خوشحالـتر بیرون آمدم. من برای همیشه مدیون وبلاگم هستم که سالهای سخت اولیه اینجا را برایم معنیدار کرد. مدیون این وبلاگ هستم که کلی آدم جالب نشانم داد. کلی دوست خوب برایم جور کرد. سنگ صبورم بود.
اما بزرگ شدهام. وارد دنیای بزرگسالی شدهام. مجبورم به خاطر حفظ حریم یک عده یک چیزهایی را ننویسم. مجبورم به خاطر شغلم چیزهایی را ننویسم. این یکی از ابعادیست که محدودم میکند. یک دلیل مهمتر اینکه من از نوشتن راجع به مسائل ایران ابا دارم. حقیقتش فکر میکنم آدمی مثل من که نه سال از ایران دور بوده حرفی اگر بزند بیشتر از اینکه فرقی برای بقیه ایجاد کند فقط به درد دل خوش کنک خودم میخورد. من هم اهل الکی دل خودم را خوش کردن نیستم. الان که درسم تمام شده و وارد بازار کار شدهام یا انقدر قدم از نظر حرفهای بلند خواهد شد که دستم به ایران برسد پل بزنم یا دستم کوتاه خواهد ماند. اگر دستم کوتاه بماند این وبلاگ جایش را نخواهد گرفت. دلیل سوم هم که به آن دومی ربط دارد اینکه به دلیل سر کار رفتن وقتم محدود شده. همین وقت محدود را اگر این ده سال آینده صرف برقراری یک ارتباط حرفهای با معنی و درست با ایران نکنم, اگر صرف یادگیری برای کارم نکنم, اگر سرم را به وبلاگ نوشتن بگذرانم عمرم رفته.
حامد چند وقت پیش گفت یک چیزی بنویس درباره رویاهایمان. این پست من است درباره رویاها. که یک موقعی در زندگی آدم لازم دارد راجع به رویاهایش جرف بزند. یک موقعی لازم دارد شروع به عمل کند. من در این برهه از زندگی, که به وضعیت نسبتا پایداری رسیدهام, باید بروم به رویاهایم جامه عمل بپوشانم به جای اینکه با حرف زدن دربارهشان دلم را خوش کنم.
خلاصه اینکه آدمیزاد میماند و ارزشهایش اما ابزارها تغییر میکنند. خیلی دوستتان دارم وبلاگستان. خیلی. من همین گوشههام. شاید هم چند سال دیگر برگشتم. اما فعلا اگر کارم داشتید ایمیل بزنید.
anarkhanoom@gmail.com
من تا کریسمس سرم به کار گرمه نخواهم نوشت. بعد هم اصولا باید فکر کنم میخوام بازم وبلاگ بنویسم یا نه. شما اگه با من کار داشتید ایمیل بزنید:anarkhanoom@gmail.com
خداحافظ
کلی کار نصفه و نیمه همیشه هست. اما امروز هوا آفتابی و گرم شده. من و گربه ها از صبح در حیاط بازی کردیم. گلها را آب دادیم. الان من نشسته ام روی صندلی کنار پنجره کتاب تغذی اتکینز میخوانم, ژوژی خوابیده پائین پای من و پیشی دم ورودی حیاط.
طبق این آرزو ما باید این پاراگراف بالا را خریده باشیم درصورتیکه خانه اجاره ایست. اما برای من خوبه. الان دیگه میتونم به نجات بشریت فکر کنم. خانوادهام آفتاب دارند و خوشحالند. اون پانزده پوند رو البته هنوز باید کم کنم. دکتر هم گفت پریروز.


