من هنوز دارم وبلاگ نمینویسم. اما اینو باید بگم. سایت پذیرش قبلا برای ادیت کردن متنهای وارد شده یا شروع کردن یک بخش جدید احتیاج به نام کاربری و کلمه عبور داشت. یه جورهایی بسته بود و نظارت ما رو احتیاج داشت. این رو برداشتیم و دسترسی به سایت رو آزاد کردیم. اگر توی وقت آزادتون برین هر از گاهی سر بزنید و حتی یک کلمه هم از بخشی رو به روز کنید بسیار ممنون میشم.
علت این همه که بازش کردیم این بود که دیدیم با اون سیستم عملا ما وقت رسیدگی دائم رو بهش نداریم اما وقتی باز باشه هرکس میتونه فوری غلطی اگر میبینه اصلاح کنه و سایت زنده بمونه. سیستمش همون سیستم ویکی مدیاست در نتیجه هیچ دم و دستگاه خاصی نمیخواد. روی "ویرایش" کلیک کنید و بسم الله...
یک موقعی بود که وبلاگ نوشتن برای من حکم عرفان داشت. خودشناسیم بود. دوستم بود. انقدر پنبه خودم را اینحا در ملا عام, جلوی همه, بدون هیچ ملاحظه زدم که از آن ورش یک آدم بهتر, بلندتر و خوشحالـتر بیرون آمدم. من برای همیشه مدیون وبلاگم هستم که سالهای سخت اولیه اینجا را برایم معنیدار کرد. مدیون این وبلاگ هستم که کلی آدم جالب نشانم داد. کلی دوست خوب برایم جور کرد. سنگ صبورم بود.
اما بزرگ شدهام. وارد دنیای بزرگسالی شدهام. مجبورم به خاطر حفظ حریم یک عده یک چیزهایی را ننویسم. مجبورم به خاطر شغلم چیزهایی را ننویسم. این یکی از ابعادیست که محدودم میکند. یک دلیل مهمتر اینکه من از نوشتن راجع به مسائل ایران ابا دارم. حقیقتش فکر میکنم آدمی مثل من که نه سال از ایران دور بوده حرفی اگر بزند بیشتر از اینکه فرقی برای بقیه ایجاد کند فقط به درد دل خوش کنک خودم میخورد. من هم اهل الکی دل خودم را خوش کردن نیستم. الان که درسم تمام شده و وارد بازار کار شدهام یا انقدر قدم از نظر حرفهای بلند خواهد شد که دستم به ایران برسد پل بزنم یا دستم کوتاه خواهد ماند. اگر دستم کوتاه بماند این وبلاگ جایش را نخواهد گرفت. دلیل سوم هم که به آن دومی ربط دارد اینکه به دلیل سر کار رفتن وقتم محدود شده. همین وقت محدود را اگر این ده سال آینده صرف برقراری یک ارتباط حرفهای با معنی و درست با ایران نکنم, اگر صرف یادگیری برای کارم نکنم, اگر سرم را به وبلاگ نوشتن بگذرانم عمرم رفته.
حامد چند وقت پیش گفت یک چیزی بنویس درباره رویاهایمان. این پست من است درباره رویاها. که یک موقعی در زندگی آدم لازم دارد راجع به رویاهایش جرف بزند. یک موقعی لازم دارد شروع به عمل کند. من در این برهه از زندگی, که به وضعیت نسبتا پایداری رسیدهام, باید بروم به رویاهایم جامه عمل بپوشانم به جای اینکه با حرف زدن دربارهشان دلم را خوش کنم.
خلاصه اینکه آدمیزاد میماند و ارزشهایش اما ابزارها تغییر میکنند. خیلی دوستتان دارم وبلاگستان. خیلی. من همین گوشههام. شاید هم چند سال دیگر برگشتم. اما فعلا اگر کارم داشتید ایمیل بزنید.
anarkhanoom@gmail.com
من تا کریسمس سرم به کار گرمه نخواهم نوشت. بعد هم اصولا باید فکر کنم میخوام بازم وبلاگ بنویسم یا نه. شما اگه با من کار داشتید ایمیل بزنید:anarkhanoom@gmail.com
خداحافظ
کلی کار نصفه و نیمه همیشه هست. اما امروز هوا آفتابی و گرم شده. من و گربه ها از صبح در حیاط بازی کردیم. گلها را آب دادیم. الان من نشسته ام روی صندلی کنار پنجره کتاب تغذی اتکینز میخوانم, ژوژی خوابیده پائین پای من و پیشی دم ورودی حیاط.
طبق این آرزو ما باید این پاراگراف بالا را خریده باشیم درصورتیکه خانه اجاره ایست. اما برای من خوبه. الان دیگه میتونم به نجات بشریت فکر کنم. خانوادهام آفتاب دارند و خوشحالند. اون پانزده پوند رو البته هنوز باید کم کنم. دکتر هم گفت پریروز.
بعد از نه سال اینجا در یک Farmers Market محلمان گوجه سبز پیدا کردهام. امشب با ذوق یک مشت شستهام که به پرادیپ بخورانم بچشد برای اولین بار.
اولی را گاز زد گفت "دوست ندارم". من که اصلا باورم نمیشد کسی گوجه سبز دوست نداشته باشد یک گاز از گوجه سبزش زدم معلوم شد زیادی نرمه. یکی دیگه برداشتم اول خودم گاز زدم مطمئن بشم این یکی سرافرازمون میکنه بعد دادهام گاز بزنه. بدش نیامد. کلا مزه ترش خیلی دوست نداره.
حالا نشته میگه چرا گوجه سبز میگین؟ میگم چی بگیم؟ میگه این که tomatoنیست. به cherry چی میگین؟ میگم گیلاس. میگه خوب بگین گیلاس سبز. یا بگین آلوی سبز. چرا میگین گوجه سبز؟ دیدم راست میگه. چرا میگیم گوجه سبز؟
من باید برم بخوابم اما چندین روزیه که میخوام این پست رو بنویسم و دست دست میکنم.
این واقعیته که من نمیخواستم بیام. برخلاف خیلیهای دیگه که خیلی دوست داشتند و دارند. پیشینه زندگی هر آدمی فرق میکنه. اینکه از کجا شروع میکنی, سر راه کجاها زمین میخوری, و کجاها شده با چنگ و دندون خودتو نگر میداری یا نمیتونی نگر داری.
حالا اینا حاشیه است. میخوام بگم همه ماها, چه اونایی که موندیم, چه اونایی که اومدیم, چه اونایی که برگشتیم یا داریم فکر میکنیم و درگیری داریم که برگردیم یا نه اگر برای نیازهای اولیهمون نبوده (سرپناه, امنیت, غذا) تصمیممون به نظر من بر اساس فقط یک فاکتور مهم بوده و اونم اینه که نقشمون رو بتونیم توی جامعه جوری تعریف کنیم که احساس significance بکنیم. احساس معنی بکنیم, احساس جهت بکنیم. این که چه چیزی به آدمها احساس اهمیت و معنی میده به سیستم ارزشیشون بستگی داره اما به نظر من نیازش کاملا زیربناییه و دلیل اصلی.
مثال هم نمیزنم. هرکس توی زندگی خودش نگاه کنه, به نقشهایی که قبول کرده یا نکرده. کارهایی که کرده یا نکرده, آرزوهایی که داره یا نداره. به نظر من همهاش به یک نیاز برمیگرده و اون نیاز به تعریف اهمیت و معنی در زندگیه.
حالا چرا میگم؟ برای اینکه اگر من تصمیم گرفتم برنگردم دقیقا به همین علت بود. برای اینکه صادقانه با خودم نشستم و دیدم اگر میخوام برگردم نه به خاطر اینه که عاشق اونحام, یا عاشق زبان فارسیم, یا میخوام خدمت به ایرانی کنم. صاف و ساده برای این بود که اون مملکت رو میشناختم. میشناسم. خیلی بیشتر از اونی که احتمالا تا آخر عمرم اینحا رو خواهم شناخت. هم جام رو توی احتماع میشناسم هم مسیر جلوی روم رو. میتونم برای خودم در جامعه خیلی سریعتر "نقش و رل "تعریف کنم و بین رل های مختلف مانور بدم. اینجا نمیتونم. هیچ وقت هم نخواهم تونست.
به نظر من اما این دلیل خوبی برای برگشتن نبود. من هم موندم. موندم که همین گوشه دنیا نقش تعریف کنم. از این گوشه شروع کنم به جای اون گوشه چون نقش گوشه برام شد عین نقش دین. یه چیزی که باهاش به دنیا اومدم. با من تنیده شده, بخش مهمی از هویتمه اما انتخابی نیست.
معنیش اینه که دلم تنگ نمیشه؟ حرف مفته. مفهومش اینه که اگه با یه هندی ازدواج کردم کارهای هندیش هر از گاهی اعصابم رو گاز نمیزنه؟ چرند گفته هرکی گفته. اما نظر من الان اینه که پروسه زندگی کردن همه جا یکیه. روز خوب و بد داره. گیجی من هم هیچ ربطی به این نداره که میخوام برگردم ایران. ربط به این داره که اعتماد به نفسم مشکل داره. اعتماد به نفس هم درونیه, بیرونی نیست. یه خاصیت بزرگسال شدن اینه که آدم یاد میگیره بعضی چیزها شاید یک عمر طول بکشه حل شدنش. و من اگر یه چیز یاد گرفته باشم اینه که یاد گرفتهام غصه بخورم که هنوز هیچ گهی نشدهام اما یکساعت بعدش هنوز کار مفید انجام بدم. یاد گرفتهام که دورم کلی گرفتاری باشه ولی از نظر احساسی فلج نشم . شب توی تخت اگر از خواب بپرم و گریه کنم باز یاد گرفتهام که صبح برم سرکار و کار انجام بدم.
حالا که با یه غیر ایرانی ازدواج کردم و اینجا موندم آیا مفهومش اینه که این بهترین تصمیمه؟ صد در صد نه. آیا مفهومش اینه که بیست سال دیگه به قول اون خواننده برمیگردم میگم شاید بهتر بود برمیگشتم؟ احتمالش خیلی خیلی خیلی بالاست. اما یه چیزی رو میدونم, و اینکه بالاخره آدم باید تصمیم بگیره. بین تصمیم نگرفنن و تصمیم غلط گرفتن به نظر من دومی ارجحه.
پ.ن. برای اونهایی که آشنا نیستند, این پست ادامه این پسته که من چهار سال پیش نوشتم به شرح اینکه "چرا از ایران آمدید بیرون؟ چرا تصمیم گرفتید ایران بمانید؟". برای من خیلی جالبه بدونم اونهمه آدمی که در پاسخ به اون پست نوشتند امروز کجای داستانند و چرا. اگر چیزی نوشتید خبرم کنید لینک بدم دوباره.
موضوع یک:
نصف شب با ضجه از خواب پریدم. واسو طفلک هی میگه "چیزی نیست, خواب دیدی". هی نمیدونم چه جوری بهش بگم که خواب نیست. اینکه آدم دوره, نگرانه و دستش به هیچ جا بند نیست خواب نیست. اون مرگی که توی خواب میپچونتت شاید خواب باشه اما بعدش و قبلش خواب نیست.
پریشب یکی از بدترین شبهای "مهاجرت" بود. هنوز منگم.
علت اینکه پا نمیشم برگردم اینه که فکر نمیکنم با برگشتن من هم چیزی حل بشه. نه سال پیش وقتی من گفتم نمیخوام برم به زور راهیم کردند. نمیخوام برگردم چون احساس میکنم یهو منو گرفتند پرت کردند وسط یه جای جدید و حالا تازه یاد گرفته ام یخورده ریشه بدوونم و برگ باز کنم و از همه اینها بیشتر از دست خودم عصبانیم که هنوز نتونستم به این بی جایی عادت کنم. که هنوز بعضی وقتها گیج میزنم از اینکه آدم بزرگ شدهام. عصبانیم از خودم که انقدر از دستشان عصبانیم و انقدر جنم ندارم که بالاخره زندگی کنم.
موضوع دو:
واسو یک حرفی زد یکی از این روزهایی که نشسته بودم غصه میخوردم که نمیدانم موفق میشم یا نه...هیچ گهی میشم یا نه... گفت اگر من از تو بپرسم "موفقیت" یعنی چه چی تعریف میکنی این "موفقیت" که اینهمه میخواهی بهش برسی. متاسفانه من نمیدانم "موفق" برای من یعنی چه. و فکر میکنم اشکال اصلی زندگی من هم همین است.
موضوع سه:
بله پریود هستم و بله این سالهای اخیر برخلاف قدیم اخلاقم خراب میشود این وقتها. هنوز خودم هم عادت نکردهام به پی ام اس داشتن و هی گیج میشوم از اینهمه بد اخلاقی. اما همهاش هم این نیست. حالا که حرفش شد, شما از چند وقت قبلش بداخلاق میشوید؟


