لینکتو درست کردم راستی. یه سوال هم دارم. اون جواب معرکه ای که در قسمت نامه ها به من دادی رو الان دوباره خوندم. فرصت نشد که توی وبلاگم بنویسم که به شدت حق با تو بود. یعنی احساسات برگشتن و من - جای دشمنم خالی - یه دعوای معرکه ای با مامانم کردم! از اون دعواهایی که چند سال بود که نکرده بودم!! حالا من موندم و احساس گناه و احساساتی که نه ازش عبور کردم و نه می دونم چطوری ازش عبور کنم! چیکار کنم؟ دوباره بنویسم یا دوباره دعوا کنم؟
یعنی خودم مامان خودم بشم و خودم رو دلداری بدم؟ می تونی واضحتر توضیح بدی؟ من واقعا می خوام از این احساسات عبور کنم. از داشتنشون و از زندگی باهاشون خسته ام. من فکر می کنم که اگر من به این آگاهی نمی رسیدم حالا حالاها با این احساسات زندگی می کردم و هیچ وقت به فکر عبور ازشون نبودم اما حالا گیج گیجم... گیج و خسته. نمی دونم زمان چه کاری می تونه برای من بکنه. سعی می کنم که کودکم رو نوازش کنم ولی اونم لج کرده و دلش می خواد که بقیه اشتباهشونو قبول کنن. کاری که اونا نمی کنن. خلاصه همه چی قر و قاطیه... اگه می تونی کمی برام بنویس.
سلام
خونه جدید مبارک. من از خوانندگان همیشگی وبلاگت هستم انار جون و کلی از مطالبت استفاده می کنم. در حال حاضر یه مشکلی برام پیش اومده که دوست دارم تو وبلاگت اگه تمایل داری روش بحث کنی با بقیه خواننده ها. موضوع از این قراره که من و چند تا از دوستام یه گروه دوستی خوبی را داشتیم ولی بعد از چند وقت بین 2 نفر از ماها یه جو بی اعتمادی بوجود اومد که از نظر بعضی ها درست از نظر برخی دیگر غلط و همین بحث و حدیثها در کل باعث شد یک سری سو’ تفاهم پیش بیاد و بین دوستان تفرقه و بی محلی و از این حرفها البته ناگفته نمونه که خودم هم در گیر شدم حالا من خیلی از این موضوع ناراحتم و به اندازه خودم هم تلاش کردم دوباره این رابطه ها درست شه ولی دیگه کسی اعتماد نمی کنه. حالا دوست دارم بدونم یه رابطه چه جور باید باشه که لطمه نبینیم. اگه یه رابطه دوستی خراب شد چقدر باید برای درست کردنش تلاش کنیم یا اصلا بیخیالش بشیم و اصلا رابطه دوستی چقدر تو زندگی اهمیت داره در ضمن مشکل اساسی من اینه که وقتی رابطه خراب می شه که از نظر من دلیل منطقی نداره خیلی ناراحت می شم و نکته مهم ديگه اینه که ما اگه رابطه مان خراب بشه نمی تونیم بگیم دیگه همدیگر رو نمی بینیم یادمون می ره بلکه زیاد همو می بینیم و تو چشم مردم هم هستیم واقعا نمی دونم چیکار کنم به بن بست خوردم حسابی. ممنون می شم یه بحث توپ راه بندازی. تا از نظرات خودت و ديگران استفاده كنم.
نیکی جان توی این مورد راستش من تجربه ای ندارم. یعنی انقدر که موضوع پیچیده شده باشه. یه نفر پیدا نمیشه بشینه راست و صادقانه با بقیه حرف بزنه؟ راستش من چون تجربه ندارم نمیتونم بحث رو باز کنم اما اگر خواننده ها کسی تجربه ای داره این گوی و این میدان. منم استفاده میکنم.
انار جان اون پست "جمع بندی صادقانه" که توی اون یکی وبلاگت نوشته بودی خیلی برام جالب بود. چون من هم این روز ها روزهای پراسترسمه (امتحانها) و هی میام وبلاگ می خونم و می نویسم و وبگردی می کنم (در اصل همون ولگردی!) و بعدش هم هی خودمو سرزنش می کنم که چقدر وقت تلف کردم.
ولی استفاده ی مفیدی که تو از بلاگت کردی خیلی جالب بود. خوش به حالت!
برم ببینم منم می تونم یه جوری دوباره به اون حالت فعال و متمرکزی که قبلا داشتم برگردم یا نه...
نام: انار (واضحه مستعاره دیگه نه؟)
متولد:1357
نام گربه: مرنو خان (4 ساله)
نام اون یکی گربه: پسرخاله مرنو خان (3 ساله)
شغل: چي بگم؟ مهندس عمرانم اما سر ساختمون نمي ايستم. طراحي و محاسبه سازه هم نميكنم. اما كارم مرتبط با رشته امه. خوبه؟
آها! یه چیز دیگه..اگه اسم منو میدونین لطفا اینجا به کار نبرینش که مجبور میشم نظرتون رو پاک کنم.
Comments
مبارک باشه این خونهی قشنگ انار جان :)
سرزمین رویایی | January 19, 2008 4:06 AM
هوشتی پلنگ!!!!!!!!
خیلی باحال بود.
Fairy | January 19, 2008 8:12 AM
khooneye no mobarak.Kollektione Pandora chizash bad nist
maryam | January 19, 2008 9:53 AM
من یکی دارم می فرستم برات
Anonymous | January 19, 2008 3:40 PM
سلام...تبریک بابت خونه نو و البته تبریک پیشاپیش بخاطر خرید بزودی انگشتر نو
محمد جواد شکری | January 19, 2008 4:07 PM
امیدوارم داستان انگشتر نو، مثل اسباب کشی نو برات خوب باشه، اینم دعای خیر خواننده ها، دیگه دلت چی میخواد؟
آگالیلیان | January 19, 2008 4:31 PM
تو کی هستی که داری برای من انگشتر میفرستی؟!!! دستت درد نکنه به هر حال.
انار | January 19, 2008 4:35 PM
هوشتی پلنگ یعنی چی؟
خانم شین | January 20, 2008 3:09 AM
لینکتو درست کردم راستی. یه سوال هم دارم. اون جواب معرکه ای که در قسمت نامه ها به من دادی رو الان دوباره خوندم. فرصت نشد که توی وبلاگم بنویسم که به شدت حق با تو بود. یعنی احساسات برگشتن و من - جای دشمنم خالی - یه دعوای معرکه ای با مامانم کردم! از اون دعواهایی که چند سال بود که نکرده بودم!! حالا من موندم و احساس گناه و احساساتی که نه ازش عبور کردم و نه می دونم چطوری ازش عبور کنم! چیکار کنم؟ دوباره بنویسم یا دوباره دعوا کنم؟
خانم شین | January 20, 2008 3:10 AM
این اصطلاح هوشتی پلنگت خیلی باحال بود کلی خندیدم بابتش!
بهار | January 20, 2008 7:46 AM
یعنی خودم مامان خودم بشم و خودم رو دلداری بدم؟ می تونی واضحتر توضیح بدی؟ من واقعا می خوام از این احساسات عبور کنم. از داشتنشون و از زندگی باهاشون خسته ام. من فکر می کنم که اگر من به این آگاهی نمی رسیدم حالا حالاها با این احساسات زندگی می کردم و هیچ وقت به فکر عبور ازشون نبودم اما حالا گیج گیجم... گیج و خسته. نمی دونم زمان چه کاری می تونه برای من بکنه. سعی می کنم که کودکم رو نوازش کنم ولی اونم لج کرده و دلش می خواد که بقیه اشتباهشونو قبول کنن. کاری که اونا نمی کنن. خلاصه همه چی قر و قاطیه... اگه می تونی کمی برام بنویس.
خانم شین | January 20, 2008 10:26 AM
سلام
خونه جدید مبارک. من از خوانندگان همیشگی وبلاگت هستم انار جون و کلی از مطالبت استفاده می کنم. در حال حاضر یه مشکلی برام پیش اومده که دوست دارم تو وبلاگت اگه تمایل داری روش بحث کنی با بقیه خواننده ها. موضوع از این قراره که من و چند تا از دوستام یه گروه دوستی خوبی را داشتیم ولی بعد از چند وقت بین 2 نفر از ماها یه جو بی اعتمادی بوجود اومد که از نظر بعضی ها درست از نظر برخی دیگر غلط و همین بحث و حدیثها در کل باعث شد یک سری سو’ تفاهم پیش بیاد و بین دوستان تفرقه و بی محلی و از این حرفها البته ناگفته نمونه که خودم هم در گیر شدم حالا من خیلی از این موضوع ناراحتم و به اندازه خودم هم تلاش کردم دوباره این رابطه ها درست شه ولی دیگه کسی اعتماد نمی کنه. حالا دوست دارم بدونم یه رابطه چه جور باید باشه که لطمه نبینیم. اگه یه رابطه دوستی خراب شد چقدر باید برای درست کردنش تلاش کنیم یا اصلا بیخیالش بشیم و اصلا رابطه دوستی چقدر تو زندگی اهمیت داره در ضمن مشکل اساسی من اینه که وقتی رابطه خراب می شه که از نظر من دلیل منطقی نداره خیلی ناراحت می شم و نکته مهم ديگه اینه که ما اگه رابطه مان خراب بشه نمی تونیم بگیم دیگه همدیگر رو نمی بینیم یادمون می ره بلکه زیاد همو می بینیم و تو چشم مردم هم هستیم واقعا نمی دونم چیکار کنم به بن بست خوردم حسابی. ممنون می شم یه بحث توپ راه بندازی. تا از نظرات خودت و ديگران استفاده كنم.
نيكي | January 20, 2008 11:09 AM
نیکی جان توی این مورد راستش من تجربه ای ندارم. یعنی انقدر که موضوع پیچیده شده باشه. یه نفر پیدا نمیشه بشینه راست و صادقانه با بقیه حرف بزنه؟ راستش من چون تجربه ندارم نمیتونم بحث رو باز کنم اما اگر خواننده ها کسی تجربه ای داره این گوی و این میدان. منم استفاده میکنم.
انار | January 20, 2008 12:08 PM
سلام . من رو يادت مياد؟ مهتا. منم دوباره مينويسم. خونه جديدت كه ديدم دلم خواست بنويسم.
مهتا | January 20, 2008 1:14 PM
اگه فرصتشو داشته باشی خوشحال می شم که بیشتر برام توضیح بدی. ممنون.
خانم شین | January 20, 2008 1:49 PM
به به...مبارکه...
قالب نو...
انگشتر هم گرفته و نگرفته... مبارکه...
پسر خاله مرنو خانو ببوس!!
اسمت رو هم هی میگم... جرات داری پا کن...
انار جان!
انار جان!
انار جان!!
خاطره | January 20, 2008 2:15 PM
میخخخخرم برات عزیزم..
گلمریم | January 20, 2008 2:16 PM
وبلاگ جديد مبارك ..
خيلي شوكه شدم از خوندن مطلبت .. چون من هم دقيقا اموز همين احساس رو داشتم اما هوشتي پلنگش رو فكر نكرده بودم.
زهرا | January 20, 2008 2:59 PM
این آرزو بود یا نماد آرزو؟
بهروز | January 20, 2008 3:26 PM
نه بابا نمیخوام زن واسو بشم. دلم انگشتر میخواد...من به عنوان یک بشر حق دارم دلم انگشتر بخواد.
انار | January 20, 2008 3:29 PM
انگشتر باشه
خوشگل باشه
قشنگ هم باشه
تک باشه
خیلی هوشتی پلنگ!!! هم نباشه
اسپرت باشه
شیک هم باشه
به موی کوتاه هم بیاد
.
.
.
هوووووم....
می گم یه دونه ی انار رو بذار روی انگشتت و هی بالا و پایینش کن و اگه خوش ات میاد بدیم از روش یکی بسازن مادر!
دیانا | January 20, 2008 9:02 PM
سلام
ببین چرا این لینک وبلاگ ها رو برداشتی؟
من خیلی استفاده می کردم.
ندا | January 21, 2008 3:19 AM
ها... چی قشنگ (ق را نرم و عربی بخوانید!)
:)
k1-35 | January 21, 2008 5:04 AM
این انار جدید خیلی جینگل مستون شده.من به سادگی قبلیش عادت داشتم.امیدوارم به این جا هم عادت کنیم.خونه نو مبارک انار خانوم گل و گلاب
maryam | January 21, 2008 8:22 AM
سلام
چهارراه رسولی زیاد پیدا میشه...!
علیرضا | January 21, 2008 11:38 AM
ایشالله که همه ی جوونها به آرزوهاشون برسن و ایضن انار خانوم. :)
Tameshk | January 21, 2008 11:21 PM
انار جان اون پست "جمع بندی صادقانه" که توی اون یکی وبلاگت نوشته بودی خیلی برام جالب بود. چون من هم این روز ها روزهای پراسترسمه (امتحانها) و هی میام وبلاگ می خونم و می نویسم و وبگردی می کنم (در اصل همون ولگردی!) و بعدش هم هی خودمو سرزنش می کنم که چقدر وقت تلف کردم.
ولی استفاده ی مفیدی که تو از بلاگت کردی خیلی جالب بود. خوش به حالت!
برم ببینم منم می تونم یه جوری دوباره به اون حالت فعال و متمرکزی که قبلا داشتم برگردم یا نه...
احسان | January 22, 2008 5:25 AM
درست مثل تو: تنهایی و اینکه آدم دور و برم نباشه هی میکشدم پای اینترنت و وبلاگ ...
احسان | January 22, 2008 5:28 AM
انار جان سلام
نظرت رو امروز دیدم و جواب رو بلافاصله دادم ولی چون یه خرده طولانی شد توی یه پست جدید زدمش
اگه راضی نیستی خواهش می کنم بهم بگو
راهی | January 22, 2008 1:37 PM
هوشتی پلنگ یعنی چی؟ یعنی خیلی بیریخت؟ کجاییه؟
40tike | January 23, 2008 4:01 AM
hehe! maa migim aala-palangi :))) l
jeerjeerak | January 23, 2008 4:43 PM
هوشتی پلنگی یعنی...چه جوری بگم والا...نه معنیش بی ریخت نمیشه...شاید متضاد اسپرت باشه.
anar | January 23, 2008 6:42 PM