پیش نوشت: این جواب منه به سئوال خاص خانوم شین اما سعی میکنم کمی عمومی بنویسم که شمایی که از سر و ته ماجرا هم خبر ندارید بتونید ارتباط برقرار کنید.
خانوم شین عزیز
سئوالت درباره اینکه "چطور میتوانی از این دردی که دچارشی بگذری چون خسته شده ای" سه روزه که شبها وقت خواب منو از این شونه به اون شونه میغلطونه. به گمانم حداقل همین باید جوابت باشه که هیچ وقت شاید نتونی ازش بگذری. من برات نوشته بودم که وقتی روی زخمی رو باز میکنی، وقتی پرده گذشته رو کنار میزنی، همه دردش و همه رنجش و همه احساساتی که داشتی رو به همون قوت روز اول حس خواهی کرد. به خاطر اینکه هیچ وقت فرصت نکردی ازشون عبور کنی. و این درد تا ازش عبور نشه تازه است...زمان علاج هیچ دردی نیست. و عبور از درد به معنی حس نکردنش نیست.
سئوالت مجبورم کرد به آدمهای دورم فکر کنم. به دردهاییشون که میدونم. به اشکهایی که دیده ام یا پای تلفن شنیده ام که ریخته اند وقتی شجاعانه فکشون رو به هم فشار میدن انگار که این فشار آرواره قراره اون راه درد رو ببنده...آدمهایی که دردی بهشون تحمیل شده که انتخاب خودشون نبوده. آدمهایی که شجاع هستند، تسلیم نشده اند، و مثل تو به دردشون آگاهند... یادم اومد همه شبهایی که بچه بودم و توی تخت گریه میکردم و مواظب بودم یواش گریه کنم که خواهرم بیدار نشه. یادم اومد همه شبهایی که خوابگاه پشت در اتاق تا صبح به آسمون نگاه میکردم و با خدا دعوا میکردم که "مگه نمیخوای من بتونم کسی رو دوست داشته باشم؟"...همه روزهایی که تنم میلرزید. همه دردی که کشیدهام.سه چهار شبی هست که خوابم نمیبره از دست تو!
ببین من هیچ نسخه ای برات ندارم که چکار کنی که دیگه این درد رو نداشته باشی، ازش خلاص بشی. سئوالت درست مثل سئوال آدمهایی میمونه که میان توی اون یکی وبلاگ از من میپرسند که چکار کنم که یک شبه بیست کیلو لاغر بشم؟ تو دوتا انتخاب داری. یا انتخاب کنی که همینجوری با این دردهای نهفته ات زندگی کنی( و این انتخاب رو داری. اشتباه نکن) یا انتخاب کنی که در مسیر سلامت قدم برداری. اما مسیر سلامت مسیر ساده ای نیست. مسیر کوتاهی هم نیست. شرمنده. هیچ وقت هم تموم نمیشه.
اما یک چیزهایی شاید کمکت کنه. اینها چیزهاییه که من فهمیده ام.
گذشته همیشه بر حال و آینده ما سایه افکنده. آدمها چیزی جز گذشته شون نیستند. اونچه که هستیم و اونچه که فکر میکنیم و اونچه که میفهمیم همه نتیجه گذشته ماست. در طول عمرمون و قبل از اون. این واقعیت زندگیه و قابل تغییر نیست. همه آدمها از این نظر یکسان هستند. اما چیزی که فرق اصلی بین آدمهاست انتخابشون برای اینه که با این گذشته چطور رفتار کنند. اکثر آدمها از گذشته رو بر میگردونند. در این آدمها گذشته به صورت صدای سرزنشگر و والد سرکوبگر ظاهر میشه. والد کور و بیدانشی که فقط برمبنای تجربه و آنچه که دیده و شنیده میخواد کودکش رو حفاظت کنه. و خیلی وقتها این آدمها خودشون تبدیل به اون والد میشن. این آدمها همیشه چیزی رو دارند که برای ناراحتیاشون، عصبانیتشون، غمشون، شکستشون، سرزنشش کنند. و چیزی که من دیده ام اینه که قادر نیستند ببخشند. نه خودشون رو و نه دیگران رو. روحشون باربر بی جیر و مواجب کوله باریه که محیط بردوششون گذاشته و هیچ وقت یاد نگرفتند که میتونند این کوله بار رو بگذارند زمین و محتویانش رو بگردند و اونچه که دوست ندارند رو به کوچه بریزند...نه از اون بهتر، بازیافت کنند....تمام عمرشون با این کوله بر دوش راه میرند و زیر بار سنگینش عمری رو به تیره بختی و تنگ نظری نسبت به خودشون میگذرونند.
دسته دیگه آدمها انتخاب میکنند که یاد بگیرند و جرات کنند و مسئولیت قبول کنند که این کوله رو زمین بگذارند و بازرسیش کنند. علی رغم دردی که داره و رنجی که میکشند. این آدمها اگرچه ممکنه چیزهایی رو دیده باشند که گروه اول ازش رو برگردونده اند اما کوله بارشون سبکتره، آزادترند، زیر بار سنگین کوله خم نیستند، میتونند صاف بایستند و سرشون رو بالا بگیرند. حتی اگر وقتی سرشون رو بالا گرفته اند مجبور بشن آرواره هاشون رو به هم فشار بدند که اشکشون نریزه.
گذشته اگر پذیرفته نشه (همون پذیرشی که خودت میدونی معنی اش چیه) همیشه به صورت والد ترسو و سرزنشگر در حال حضور داره اما اگر پذیرفته بشه به صورت تجربه در میاد و به صورت خرد روشنگر در زندگی تبلور پیدا میکنه.
و باید درک کنی که هیچ کس و هیچ چیز بی عیب نیست. هیچ آدمی در شرایط ایده ال بزرگ نشده و زندگی نمیکنه. اما باید یاد بگیریم که فرق چیزهایی رو که میتونیم تغییر بدیم با چیزهایی رو که نمیتونیم تغییر بدیم بفهمیم و بر چیزهایی که میتونیم تغییر بدیم تمرکز کنیم. هیچ کس نمیتونه گذشته بیعیب داشته باشه. اینو نمیتونیم تغییر بدیم. دنیایی دعوای تو با هیچ کسی نمیتونه کودکی تو رو عوض کنه. نمیتونه. اما بعضی وقتها آدم باید یاد بگیره که بار رو از روی شونه اش برداره و بگذاره زمین و ببخشه تا بتونه زندگی کنه.در زمان حال زندگی کنه به جای گذشته یا آینده.
و یک چیزی که اصل زندگیه اینه که باید بفهمی تا فهمیده بشی. این فهمیدن از دورنی ترین لایه های روح آدم شروع میشه و به جایی میرسه که "دید" تو نسبت به خودت و اطرافیانت عوض میشه. نه برای اینکه میخواهی ببخشی بلکه برای اینکه فکرت عوض شده و درنتیجه زاویه دیدت تغییر کرده. میفهمی که زمانی رفتاری من و تو رو رنج میده که خودمون اون رفتار رو درونی کرده باشیم. بخشی از اون بازی رو قبول کرده باشیم...اگر چیزی در کسی ما رو رنج میده ، از عصبانیت به حد جنون میرسونه، اغلب اوقات برای اینه که تصویری از خودمون رو در اون آدم میبنیم. اگر اون رفتار درونی شده رو در خودت بفهمی و بگذاری زمین اون آدم رو هم بهتر میفهمی و محاکمه اش نمیکنی. بخشش نتیجه طبیعی، ثانویه و خود به خود این تغییر دیدگاهه.
خیلی پراکنده گفتم و احساس میکنم باز هم نتونستم منظورم رو برسونم. نمیتونم. شاید اگر اینجا بودی و حرف میزدیم بهتر بود. دردی که میکشی بهای آگاهیایه که انتخاب کردی کسب کنی. من راهی برای کوتاه کردنش نمیشناسم. اما میتونم یه چیز رو بهت بگم...برای من ارزشش رو داشته و داره برای اینکه الان شادی و خرد و آزادیی درونی دارم که به خاطرش وقتی به گذشته نگاه میکنم به جرات میتونم بگم " کاری که اون کثافت با من کرد بهترین اتفاق زندگیم بود".


تبانی نمیکنم قربان، ولی از حقم نمیگذرم
تبدیل شدن به اهرم فشار مردمی یکی از کارهایی است که در جوامع دموکراتیک معنا دارد. طبیعی است برای نتیجه بیشتر جمعیت بیشتری هم لازم است. اما در ایران ماجرا کمی فرق میکند. ما اینجا تابع قانون تبانی هستیم
از کردان شکایت می کنم
روز دوشنبه در مقام یک شهروند به دادسرای ویژه کارکنان دولت خواهم رفت و از علی کردان براساس ماده 527 قانون مجازات اسلامی به دلیل جعل مدرک دانشگاهی شکایت خواهم کرد.شما چه میکنید
درباره مایکل فلپس، پرافتخارترین ورزشکار تاریخ المپیک
مايكل از زمان نگارش اين پست تا زمان لينك من هفتمين مدالش رو هم برد و اصولا نصف جامعه نسوان آمريكا الان دارن براش غش و ضعف ميكنند. در يوتيوب براش ويدويو گذاشته اند و آمار طرفدارانش در سايتهايي مثل فيس بوك سر به فلك گذاشته.
ویدیوهای المپیک
MSNBC امتیاز پخش کلیه ویدیوها و مسابقات المپیک رو در امریکا گرفته. میتونید ویدیوی مراسم افتتاحیه یا مسابقاتی رو که ندیدید کم و بیش اینجا توی وب سایتشون ببینید.
مريم رحماني: ماجراي اس ام اس هايي كه به نمايندگان مجلس زدم
تصمیم می گیرم برای اعتراض به لایحه ضد خانواده تنها به نوشتن مقاله، تهیه گزارش و گرفتن امضا اکتفا نکنم. شماره تلفن نمايندگان كميسيون حقوقي مجلس را از بروشور اعتراضي كه فعالان جنبش زنان براي اگاهي مردم از لايحه ضد خانوده اماده كرده اند؛ پيدا مي كنم. و به تک تک آنها اس ام اس (پیامک!) می زنم كه: لایحه"حمایت از خانواده"را از دستور کار مجلس خارج کنید. این لایحه موجب وهن به اسلام است.
چند ساعتي نمي گذرد كه پیامکی از آقای موسی قربانی رييس كميسيون حقوقي و قضايي مجلس برایم ارسال می شود: «از کی تا به حال شما مسلمان و دلسوز اسلام شده اید؟!!!»
تماشاي مراسم افتتاحيه المبيك چين آنلاين به صورت زنده
حداقل وب سايتشون ادعا ميكنه. اميدوارم كه درست باشه چون توي آمريكا هيچ كدوم كانالهاي معمولي زنده بخش نميكنند كه به نظر من خيلي مسخره است.
"تنهايي" از فريدون فرخزاد
امروز داشتم ويديوي شوهاش و آهنگهاش رو توي يوتيوب نگاه ميكردم. چي شد كه انقلاب شد؟ يعني آدم ميمونه واقعا...
حیوانات خانگی و پناهگاه حیوانات بیخانمان
"اولین مرکز خیریهی نگهداری از حیوانات بیسرپناه کشور در سال ۱۳۸۳ در حومهی شهر جدید هشتگرد توسط فردی خیر و بانی این مجموعه و مؤسس کانون دوستداران حیوانات ساخته شد. با توجه به فراوانی جمعیت سگ در آن منطقه و آمار بالای تصادفات جادهای این حیوان، مرکز فوق برای ساماندهی به وضعیت این حیوان تجهیز گردید و «وفا» نام گرفت."
گزارش MSNBC از حضور تیم ملی بسکتبال ایران در آمریکا
چگونه - نسبتن- راحت و سریع و بی دردسر آزمایش ایدز بدهیم
"ویروس اچ آی وی بعد از ورود به بدن می تواند تا ده سال، و در صورت مصرف داروی مناسب بیست سال یا بیشتر نهفته و بدون فعالیت بماند و تبدیل به بیماری ایدز نشود، و این یعنی اگر ایدز داشته باشید دانستن اش بهتر است چون می توانید مدت قابل توجهی بیماری را کنترل کنید و سالم بمانید."
Comments
انار جان،
لوبیا خیلی خیلی دلش می خواد که این بحث بازتر بشه. لوبیا سالهای سال از مادرش متنفر بود. ولی یادش نیست که کی و چجوری از این حس رها شد. لوبیا یادشه که اولین بار که به مشاور مراجعه کرد، چون شنیده بود که ریشه خیلی از مشکلات در کودکی هست، سعی کرده بود راجع به این موضوع حرف بزنه. ولی همیشه همه مشاور ها ازش می خواستند که راجع به مسائل فعلیش حرف بزنه.
الان لوبیا احساس می کنه که اون روزها رو بخشیده. ولی اتفاقی که این وسط افتاد، این بود که لوبیا همیشه با مادرش دعوا می کرده و الان با اینکه دیگه اون مسایل مطرح نیست، ولی حریم شکسته و لوبیا راحت با مادرش وارد جر و بحث می شه.
ولی این هم مساله عمده نیست. مسیله مهم احساس گناهی هست که لوبیا نسبت به رفتار گذشتش می کنه. مخصوصا الان که از خانوادش خیلی دور هست.
loobia | January 22, 2008 11:45 PM
" کاری که اون کثافت با من کرد بهترین اتفاق زندگیم بود". من روزی هزار بار این رو می دونم ولی درد آروم آروم نمیشه. یه روزایی خیلی درد می کنه. ولی آخرش فکر می کنم که عاشق همه زندگی م هستم :)
چندگانه | January 22, 2008 11:51 PM
I'm so glad you wrote this down here, Actually I
went to MRS Shin Weblog and read all her comment to see what did you respond....
by the way this is a question for me, as much as I know u r in scinece so how comes u have so many info about psycology...
wish you the best
Atash | January 22, 2008 11:52 PM
آتش
بیشترش مشاهده شخصیه+یکعالمه مشاوره رفتن+ مقادیری کتاب خوندن+ درون نگری + پوست اندازی+اینکه من به کلمات تسلط خوبی دارم و میتونم منظورم رو بفهمونم.
چندگانه: دردش که تموم نمیشه. فقط قبول میکنی بخشی از زندگیه. من الان که این پست رو نوشته ام حالم دوباره بد شد. هر دفعه هم بزنی بالاخره یادش میاد اذیت میکنه. واقعیت اینه که یه مسیری برای من هیچ وقت جزو انتخابهام نبوده...زور داره بعضی وقتها...اما زندگی هم همینه. سرت رو به سنگ بکوبی سنگ رو نرم نمیکنه.
من برم بخوابم که فردا خوب بشم. خانوم شین یادت باشه من آمدم ایران برای تلافی این پست برای من خورشت کرفس بپزی ها...ده سال رو هم زدم تا نوشتمش.
انار | January 23, 2008 12:04 AM
چندگانه:
یه روز یه فیلسوف و یه عارف معروف رو میندازن توی یه اتاق در راستای مناظره عقل و عرفان. بعد از مدتها که بحث تموم میشه از فیلسوف میپرسند "خوب چطور بود؟"...جواب میده: آنچه را که من میدانم اومیبیند.
دانستن تنها مقدمه است. تجربه دانشیه که زندگی شده باشه. اگر میدونیم در مسیر درستی هستیم اما کافی نیست.
من واقعا برم بخوابم.
انار | January 23, 2008 12:16 AM
هر جای که چشم من و عرفی به هم افتاد
بر هم نگریستیم و گریستیم و گذشتیم
عرفی شیرازی :)
چندگانه | January 23, 2008 12:34 AM
متنت رو دوست داشتم انار جان :*
مي دوني من هم يک سال اين جوري بود تو ثانيه به ثانيه گذشته و اتفاقات تلخش زندگي مي کردم اما دارم ياد مي گيرم تو حال زندگي کنم يعني هنوز هم همه اون اتفاقات برام به تلخي قبله اما ياد گرفتم که ذهنم رو کنترل کنم و نزارم مدام سوييچ بشه رو چيزاي گذشته، شايد به بيان تو بشه گفت نبخشيدم اما ديگه اجازه عرض اندام به اون والد غرغرو هم ندادم
پاني | January 23, 2008 12:46 AM
سوال من از اون سوالهایی نبود که تو فکر می کنی. از تو پرسیدم چون می دونستم که تجربه شو داری. می خواستم برای ادامه راه کمکم کنی. می دونم که راه سختیه. می دونم که خیلی طول می کشه رها شدن و شاید هیچ وقت نشه. می دونم. روز دوشنبه از خود آقای سلطانی پرسیدم. گفت که طبیعیه. احساسات بدت زیاد بوده با نوشتن خالی نشده و مجبور شدی که ابراز کنی. حالا باید بری از مخاطبت عذر خواهی کنی و ببینی که حالت چطور می شه. من این کارو کردم و الان خیلی بهترم. در ضمن بهم گفت که از نکات مثبت غافل شدم و اینم واقعا حقیقت داره. ممنونم که برام نوشتی. هر چند که بیشتر از اینکه راه حل عملی داشته باشه یه تخلیه احساسی بود نه؟ متاسفم که بی خوابت کردم.
خانم شین | January 23, 2008 2:20 AM
در ضمن اون قسمت بررسی کوله بار والد خیلی عالی بود. خیلی عالیه که اینها اینقدر بخشی از وجودت شده که به این راحتی می تونی بنویسیشون. برات توی ادامه این راه آرزوی موفقیت می کنم.
خانم شین | January 23, 2008 2:22 AM
انار جان چقدر عاليه که اينا رو مينويسی! واقعاً ميگم تحسين برانگيزه: هم شجاتت که گذشته و دردهاش رو دوره کنی هم احساس مسووليت و توجهی که نسبت به درد ديگران داری. اينقدر کامل هم بود که احتياج به دوباره گويی نداره فقط در تايید حرفت اينو ميگم که همهی ما گذشتهی ناخوشايند داريم اما بعد از عبور از احساس ناخوشايندش ميشه از اون برای ساختن حال و آيندهی بهتر کمک بگيریم که اگه اين گذشته نبود شخصيت ما به تکامل فعليش نميرسيد... کافيه خودت رو مقايس کنی با آدمهايی که گذشتهی خوشايندتری داشتند.
آينه | January 23, 2008 3:54 AM
این رد شدن از درد رو قبول دارم.
40tike | January 23, 2008 3:59 AM
انار اینها رو که می خونم برای آدمهایی مثل تو و خانوم شین احساس احترام فوق العاده ای پیدا می کنم.
احسان | January 23, 2008 5:29 AM
نه تخلیه احساسی نبود. من برای کسی که ازم راه حل خواسته تخلیه احساسی نمیکنم و تو رو هم اصلا شخصا نمیشناسم که بخوام همچین تخلیه سنگین و مهمی رو(اگر تخلیه باشه که نیست) پیشت بکنم. خواستم بهت نشون بدم 1. همه درد میکشند. 2.بزرگ نمیشی مگر اینکه دیدت رو نسبت به ماجرا عوض کنی و به صورت سیستماتیک و بنیادی متفاوت فکر کنی. معذرت خواستن یا دعوا کردن راه حلهای بنیادی نیستند. موقتی هستند.
اگر نتونستم بگم اشکال از قلم من بود و اینکه این تجربه ها رو سخت میشه انتقال داد. اگر شنونده آماده پذیرش نباشه همه اش کلیشه است...بارها گفته شده.
انار | January 23, 2008 9:19 AM
من ناگهانی اون بار رو زمین گذاشتم و خواستم که درستش کنم. اولش هم خوب شروع کردم. خیلی خوب. اما وسطش وایسادم. قاطی کردم و دیگه نمیدانم باید چی کارش کنم؟ چرا اینجوری شد نمیدانم. اما ممنون که اینها رو مینویسی که آدم فکر میکنه که تنها نیست و خیلی ها میتوانند اینجوری باشند مثل خود آدم و زندگی کنند و موفق باشند
anonymouse | January 23, 2008 12:23 PM
I don't think I can ever repeat what you just said: "" کاری که اون کثافت با من کرد بهترین اتفاق زندگیم بود".
For me, many bad things that happened to me were a result my own mistakes, and some were just bad deeds of people I knew or I didn't know. Some of them still hurt A LOT the minute I start thinking about them, and I have learned that just time does not alleviate any pain. What happens though, at least in my situation, is that I got a chance to build on my positive experiences and change the balance of my life toward positive things and not the negative things. I now try to focus on small things that make me really happy, for example reading Zoya Pirzad's book yesterday. It will give me the energy that I need to do my next big thing and my next big project.
I think what's happened to you is the same thing. Over the last few years, you have owned a good share of your destiny by focusing on "what it is that you want to do"... Running is a small thing, but makes you very happy and makes you think you are in control. I think that's a way to make sure your "cumulative positive experiences" exceed "your cumulative negative experiences". For me, the pain is there for every instance of those negative things. But somehow, I think less of them now since I have many more good things to keep me occupied.
koozeh | January 23, 2008 2:47 PM
چه بامزه منم شبا اشکمو می ریخنم نو دلم که تو بیدار نشی! yadame balesham khis mishod va galoo dard migereftam az boghz o geryeyi k mikhastam sedash dar nayad
dooset daram
manam daram hamin karo mikonam, inayi k tu post neveshti, mvafagh misham!
b va sad albate t | January 23, 2008 4:49 PM
من يه نكته فرعى بگم اميدوارم كسى رنجيده خاطر نشه و اصلا اشتباه كنم چون زياد چيزى از جريانات نميدونم (نگو اگه نميدونى پس خفه!). اگه من سوال كننده بودم اصلا به خودم اجازه نميدادم به تو با اين توصيفى كه كردى بگم سوال من اين نبود! حداقلش الان نميگفتم، يا اينجورى نميگفتم!
مهدى | January 24, 2008 10:50 AM
salam ketabe THE POWER OF NOW neveshteye eckhart toll roo bekhoonid
soheyla | January 25, 2008 11:52 AM
مقاله ای در همین زمینه ها (به فارسی البته)
http://breeze-of-change.blogspot.com/2008/01/blog-post.html
رهگذر | January 27, 2008 5:26 AM
" کاری که اون کثافت با من کرد بهترین اتفاق زندگیم بود". فکر کنم مشکل من اینه که این واقعیت هنوز جدی جدی باورم نشده.
رها | January 28, 2008 10:19 PM
گذشتن از درد، مسئله اين است. نمي شه از درد گذشت. حداقل من نتونستم. هر روز عميق تر شد. نشونه اولش رگ عصب حركتي بود. راه رفتن را برام سخت كرد. حتي رو پا هم نمي تونستم بايستم. دكتر گفت مشكلت دردي است كه داري. بعد زير دستگاه اندوسكوپي بودم. درد ايندفعه معده ام را بلعيد.هر روز پيشروي مي كنه. حالا وقتي سرزده مي ياد فلجم مي كنه!
دروغ!يك دروغ بزرگ! زمان هيچ چيز را حل نمي كنه!
هنوز نتونستم سردي سنگي را كه بينمان فاصله انداخته، باور كنم.
بهار | March 17, 2008 4:54 AM
don't forget about medication ... with good medication, past is past!
someone | June 4, 2008 3:45 AM