« از دردی که می کشیم | صفحه اول | روزمره! »
1. اینو راستش فقط دارم مینویسم که این پست قبلی بره پائین. نوشتنش برام سنگین بود و الان هم حالم سر جاش نیست. به نظر خودم باز وبلاگستان رو زیادی جدی گرفتم. هر از گاهی اینجوری میشم. یه چیزهایی رو هم زدم که نباید هم میزدم. ظاهرا سئوال رو هم اصلا اشتباه فهمیده بودم و سئوال خانوم شین ساده تر از این حرفها بوده. به هر جهت نوشته ام رو پاک نمیکنم اما دلم میخواد بگذرم ازش. این چند وقته پستهای اینجوری زیاد نوشته ام. نوشتنشون خسته ام میکنه.
2. فیلم The color purple رو دیدید؟ خیلی قدیمیه. مال سال 1985. من ندیده بودم. همیشه اسمش رو شنیده بودم و هیچ وقت فرصت نشده بود ببینم. خیلی قشنگه. من توصیه میکنم. کار اسپیلبرگه و به نظر من به همون خوبی و تاثیر گذاری Schindler's list بود. بر اساس کتابی به همین نام که برنده جایزه پولیتزر هم بوده. خیلی خوب بود.
3. این پسره هنر پیشه BrokeBack Mountain چرا مرد یهو؟! طفلکی یک سال از من کوچکتر بود. دلم سوخت براش.
4. تا حالا دیده بودید کسی نیمرو رو هورت بکشه؟ من دیروز دیدم!



Comments
آره اين فيلم رو خيلی سال پيش ديدهام و خوشم اومد، اما حواسم نبود که کارگردانش اسپيلبرگ بوده.
خونهء نو مبارک. لينکت رو عوض کردم.
پانتهآ | January 23, 2008 12:32 PM
این اشپیلبرگ خدانشناس عقاید کثیف صهیونیستی داره - اتفاقا فیلم هاش رو باید بوی کات کرد. من که فهرست شیندلر رو دیدم و کلی اشک ریختم فرداش در اولین فرصت فیلم رو پاک کردم. اگه اون ها که تو فیلم میبینیم همین صهیونیست های امروز هستند هر چی که به سرشون اومده واقعا حقشون بوده.
Aatash | January 23, 2008 12:55 PM
آتش جان شما شیندلرز لیست رو ببین بعد برو The Gaza Strip رو هم ببین. دعوا نداره که.
anar | January 23, 2008 1:01 PM
من این فیلم رو دیدم (یعنی در واقع پروع کردم به دیدن) چند سال پیش موقعی که شدیدن هوم سیک بودم و دلتنگ. همون اولاش یک صحنه ی خیلی احساسی داشت که من اصلن نتونستم ادامه بدم به دیدن ! شاید یک بار دوباره سعی کنم ببینمش.
Tameshk | January 23, 2008 1:37 PM
You know they also made it into a musical... i liked the film i updated your feed in my reader this morning and were flooded by your posts! you wrote quite a lot in the past couple of weeks. the page here doen't show much of the previous posts. l
Do something good and fun for yourself deary, listen to a shangool music or go buy a new hand cream :) my office mate is here and he's working so seriously, it makes me feel sick! i guess i should put on a shangool music myself and kill his concentration!l
Anonymous | January 23, 2008 2:02 PM
that anonymous was me
jeerjeerak | January 23, 2008 2:03 PM
جیر جیرک جان از خوش آمدید به قبل پستهای قدیمیه. باید برم پاکشون کنم. دستی دو ماه ارشیو رو منتقل کردم اما باید برم بیخیال بشم و برشون دارم.
anar | January 23, 2008 2:08 PM
احیاناً اینی که نیمرو رو هورت میکشیده چینی نبوده؟
البته محتمل هم هست که نیمروهه زیادی داغ بوده :)
شانه بسر | January 23, 2008 2:50 PM
چه بامزه منم شبا اشکمو می ریخنم نو دلم که تو بیدار نشی! yadame balesham khis mishod va galoo dard migereftam az boghz o geryeyi k mikhastam sedash dar nayad
dooset daram
manam daram hamin karo mikonam, inayi k tu post neveshti, mvafagh misham!
b | January 23, 2008 4:49 PM
حرف های سنگینی رو تو پست قبلی ات نوشتی ، من رو هم به حال دیگه ای برد ...می تونم بفهمم که خودت چه لحظاتی رو گذروندی ! انکته هایی رو که بهشون اشاره کردی ، نکاتی نبودند که به راحتی به دست بیاد ومرسی که به ما هم منتقلش کردی . و چقدر سخته ! چقدر انتقال این آگاهی به زندگی روزمره سخته !
لی لی | January 23, 2008 4:55 PM
انار خانم
سوای از سوال خانم شین که فهمیده بودی یا نفهمیده بودی .. نوشته قبلی ات یکی از بهترین نوشته هایت بود ... ای کاش کمی صبوری می کردی و می گذاشتی اثرش را روی حتی چند نفر داشته باشد ... نوشته بی نقصی بود ( در چند مورد من با تو اختلاف دارم .. ولی کلیاتش یک سان است) ..
نوشته تو عالی بود .. حالا به درد خانم شین نمی خورد به درد کسی دیگر شاید می خورد .. نه ؟؟
یک بار دیگه به یک مناسبت دیگه .. این بار برای دل خودت باز هم بنویسش ... وبلاگستان جدی می شود اگر جدی اش بگیری ...
پروانه | January 23, 2008 10:06 PM
پروانه جان. راستش خیلی صبوری کردم که گذاشتم بماند. راست میگم. احترام خواننده هام و میدونستم حداقل به درد چند نفری میخوره. اما خیلی اذیت شدم بعد از نوشتنش. واقعا 24 ساعت زیر و رو کرد نوشتنش منو. اذیت شدم. هربار که میدیدم کسی برام نظر گذاشته عرق به پیشونیم مینشست از اضطراب یا ترس یا هرچی که نمیدونم چی بود و 24 ساعت طول کشید تا بتونم دوباره برگردم به زمان حال. اگر نوشته رو تاثیر گذار دیده ای برای اینکه تک تک جمله هاش رو من با سختی یاد گرفته ام و دردش هنوز هم تازه است. من خوشحال میشم تجربه ام رو انتقال بدم و حرفی هم ندارم الان سرش بحث بشه. راستش حالم انقدر بهتر شده که بتونم دوباره بیارمش سر سطر اما واقعا 24 ساعت زمان لازم داشتم تا دوباره خودم بشم.
بعد هم صادقانه بگم از دست خودم عصبانی شدم که بیخودی انقدر خودم رو اذیت کردم و بدون اینکه لازم باشه انقدر مسائلی که انقدر برام سخت بوده رو مرور کردم. عصبانی بودم و حرصم در اومده بود.
الان خوبم. اگر بقیه هم نظرشون باشه که دوست دارند بحث رو باز کنیم لطفا نظر بذارند و من پست رو میارم بالا دوباره و اینو موقتا برمیدارم.
انار | January 23, 2008 10:27 PM
انار جان ... اول بگم که من دوست دارم تو کاری را که دلت می خواهد انجام بدی .. نه به خاطر دیگران برش گردانی .. نه به خاطر دیگران برش داری ... به شخصه دوست دارم برش گردانی این از این ...
نوشتی بعد از نوشتنش ناراحت بودی و زیر و رویت کرد .. کامنت های دیروزت را خواندم ... این جمله را دیروز هم گفتی ... انار جان ... نقطه اختلاف من و تو درباره نوشته دیروز همین جاست ... تو نوشتی که کوله اش را بگذارد زمین وارسی اش کند ... سبکش کند یا بازیافتش کند ... من میگم نه ... بشین یک جا ... کوله را باز کن .. با دقت تویش را نگاه کن ... تک تک وسایل را از کوچک به بزرگ .. بیرون بیار ... نگاهش کن و دلیل گذاشتنش توی کوله را پیدا کن ...ببین چرا اصلا هستند ... دلیل اصلی اونجاست .. وقتی دلیل اصلی را پیدا کردی بعد وسیله ات را بگذار بیرون ... شاید تو بدون پیدا کردن دلیل اصلی فقط گذاشتی اش کنار جاده به امان خدا ... برای همین است که با نوشتن چنین چیزی و به یاد اوری گذشته باز هم ناراحت شدی .. اگر موضوع را پردازش کنی و ریشه اصلی را پیدا کنی .. دیگر از یاداوری اش برافروخته نمی شی ...
انار جان ... امیدوارم فضولی ام را بگذاری به حساب دوست داشتنت و ارادتم به تو .... شبت خوش
پروانه هیچستان | January 24, 2008 12:25 AM
نه پروانه جان من اتفاقا خیلی پردازشش کرده ام. حرفت صد در صد و حتی بیشتر! درسته که باید دید چرا این وسیله اینجاست....مهمترین سئواله که اکثر ما بلد نیستیم باید بپرسیم و نمیدونیم که در هر لحظه ای اگر عادتی یا کاری رو کردیم یا به قول تو وسیله ای رو در کوله مون گذاشتیم علتی داشته و به کاری میامده و در اون لحظه مفید بوده که برداشتیمش. فقط مشکل اینجاست که وقتی کارمون تموم میشه یادمون میره بذاریمش زمین.
حالا منحرف نشم از حرف...من خیلی پردازشش کرده ام. اگر میتونم راجع بهش حرف بزنم به همین علته. اما وقتی از 9 سالگی چیزی همراهت باشه دردش عمیق تر از این حرفها بوده که یاد آوریش حالت رو دگرگون نکنه. مساله این نیست که من نمیدونم چرا اون اتفاقات افتاده یا به خاطرش واقعا غمگینم...نه. اما یاد آوردنش باعث میشه مزه تلخش 24 ساعت توی دهنم بماسه. یادم بیاد که چقدر اذیت شدم و چقدر طول کشید و زحمت کشیدم تا خوب شدم. خاطره اش هیچ وقت پاک نمیشه. فقط دیگه سایه اش روی زندگی من نیست. بخشی از تجربه هامه.
انار | January 24, 2008 12:38 AM
خوشحال شدم که گفتی پردازشش کردی ... به والد حمایتگرت بگو بیشتر هواتو داشته باشه و بهت قوت قلب بده ... اون کودک نه ساله خیلی درد داشته حتما .... خوشحالم که با این همه تجربه هنوز هم خیلی قوی هستی ... به قول قدیمی ها خدا قوت ...
همیشه شاد باشی ....
پروانه هیچستان | January 24, 2008 12:47 AM
Your previous post was very touching. I have always admired your sincerity and your braveness to share your very personal experiences.
I wish you the best in all your endeavours.
Solaleh | January 24, 2008 1:09 AM
فیلمو ندیدم
این لوگوی انارت هر وقت میام اینجا مجبورم میکنه برم یه لیوان اب میوه بخورم!
ياسمن(چند قدم نزديک تر به خدا) | January 24, 2008 3:37 AM
چرا فکر می کنی نباید وبلاگستان رو جدی می گرفتی؟
این جدی گرفتنت و نوشتن پست قبلی کلی حال من و شاید امثال من رو خوب کرد
ممنون
آیینه | January 24, 2008 4:44 AM
اناااااااااااار! کمک من دارم پروپوزالم را نهایی می کنم بعد نمی دونم آن قسمت طرح مساله چه بنویسم. خوب به نظرم همین که دارم عنوان قضیه را می نویسم مساله طرح شده دیگر! یعنی چی طرح مساله؟ مقاله اصلی مرجع ام را نگاه می کنم راست و مستقیم گفته آی ملت من می خوام ببینم "رابطه A به B برقراره یا نه" همین. دیگر طرح مساله دیگه چیه که در فرم پروپوزال دانشکده ما نوشته؟
--------------
راستی این که نوشتی دنیای مجازی را جدی گرفتی .... خوب راستش دیشب بدطور استرس یک موضوعی که در شرکت بود را داشتم بعدش لیست موبایلم را هی بالا پایین کردم دیدم هیشکی نیست که در این مقطع عمرم بخواهم باهاش حرف بزنم تا فکرم آرام بشود. خلاصه خیلی دلم گرفت ولی بعدش یاد سه شنبه ها افتادم و شماها، خلاصه دوباره ذوقیدم. فعلا که دوستان واقعی من در دنیای مجازی بیش تر از دنیای روزمره است. به خوب یا بدش کار ندارم ولی به حال این واقعیت زندگی این مقطع عمر من است.
آرام | January 24, 2008 6:31 AM
راستی بالاخره مرنو خان 2 سالشه یا 3 سالش؟ خانه عوض کردی کوچولو شده؟ :)
آرام | January 24, 2008 6:37 AM
من یه چیزی رو خیلی وقته می خوام بهت بگم. در مورد چیزی که نوشته بودی در مورد "جدی گرفتن وبلاگستان".
شاید یه کم انتقادی یا یه کم تند باشه. ولی فکر کردم وظیفه ی من اینه که بنویسمش.
من فکر می کنم تو به یک سری از بلاگرها زیادی امیدواری. و گمون می کنی همه می تونند و دلشون می خواد اونقدر که تو روی خودت کار کردی کار کنند و تغییر کنند. و فکر می کنی همه توانایی شو دارند که اونقدر که تو ذهنتو باز می کنی و مسائلتو می نویسی ، ذهنشونو باز کنند و بنویسند.
منظورم به خانم شین نیست چون من وبلاگشو نمی خونم و الان هم که رفتم ببینم سوالش چی بوده، انقدر پست های مختلف دیدم که حوصله نکردم دقت کنم ببینم چی به چیه. ولی وبلاگ تو رو می خونم و پست قبلیتو با دقت خوندم و به نظرم اگر چه نوشتنش درد داشته یک روزی باید می نوشتیش. نه برای خانوم شین یا من، بلکه برای "انار".
تجربه های ما شبیه هم نیست. ولی مهم تر از اون برخوردمون با مسائل هم شبیه هم نیست. انتظار هم نمی شه داشت که این جوری باشه. جرات آدم ها به یک اندازه نیست. خیلی از ما یک عمر هم با مادرمون یا پارتنرمون مشکل داشته باشیم یا بچه گی بدی داشته باشیم جراتشو نداریم هیچ جا بگیم یا بنویسمش. می یایم می گیم همه چی خوبه.هر قدر هم در ظاهر خودمونو جسور نشون بدیم و مثلا برداریم از تابوها بنویسیم. ته تهش بازم معلومه که محافظه کاریم و یه چیزایی رو هیچ وقت نمی تونیم باهاش روبرو بشیم.
تو جرات کردی و باهاش روبرو شدی و وبلاگت رو انتخاب کردی. انتخاب خوبیه. مطمئنم که تا حالا کمک کرده. پس از نوشتنن پشیمون نشو . دفعه ی بعد بدون این که پای آدم دیگه ای رو وسط بکشی از هر چی که می خوای بنویس یا "ننویس".
بازم می گم منظورم آدم خاصی نیست. اینجا دارم از انتظار تو از وبلاگستان حرف می زنم.
sayeh | January 24, 2008 11:50 AM
نه من از نوشتن پشیمون نیستم. از برای کس دیگه نوشتن پشیمونم برای اینکه ارزش تجربه خودم رو کم کردم. تجربه خودم رو لوث کردم. صادقانه میگم اینو. من یه روزی شاید بازتر و صریح تر از اینم بنویسم راجع به بچگیم. اگر انتخاب خودم باشه مشکلی باهاش ندارم و مشکلی برای توی وبلاگ نوشتن هم ندارم. مثل زمانی که برای تو از افسردگی نوشتم. برای اینکه برای تو ننوشتم...خودم مدتها بود میخواستم بنویسم و تو شدی بهانه من. امیدوار بودم به دردت بخوره اما اگر هم نمیخورد برام گرون تموم نمیشد و میدونستم به درد خیلی های دیگه خواهد خورد. ایندفعه اشتباه کردم. برای دیگری نوشتم. و صادقانه احساس حماقت مطلق کردم بعد از جواب خوندن که "سئوال من این نبود. رفتم از مامانم معذرت خواستم". اگر هم میگم وبلاگستان رو زیادی جدی گرفتم برای این بود. برای اینکه وقت نوشتن این پست برای من الان نبود.
خانوم شین هم احتمالا ناراحت میشه از این نظر من. اما من حرف صادقانه ام رو دارم میگم ... برای من تجربه ای شد که دقیق تر بشم چقدر از خودم مایه میذارم برای بقیه. هم مجازی و هم واقعی.
انار | January 24, 2008 1:36 PM
منم دقیقن منظورم همین بود.
یه موقعی هست که آدم پای آدم های اشتباهی رو وسط می کشه. مثلن من تعجب کردم که تو موقعی که در مورد خواننده های وبلاگت و تعداد کامنت ها بحث می کردی پای لوا رو وسط کشیدی. وبلاگ شما دو تا زمین تا آسمون با هم فرق می کنه. از همه نظر.
در مورد خانوم شین هم الان خوندم و فهمیدم که حدسم درست بوده. بحث تو کاملن از دنیای اون دوره.
بحث افسردگی اینجوری نشد چون که من و تو همدیگه رو خوب می شناسیم و تا حالا کلی با هم حرف زدیم و ایمیل رد و بدل کردیم و....
من می دونم که چرا ممکنه تو افسرده بشی و تو هم می دونی که چی منو افسرده می کنه. ژس مس تونیم یه همچین بحثی رو باز کنیم و فیصله بدیم و نتیجه ی عالی هم بگیریم.
ولی ما نمی تونیم کمکی کنیم به فلان آقا که افسردگی داره ولی کاری جز انکارش نمی کنه.
می دنی چی می گم دیگه. نه؟
sayeh | January 24, 2008 1:56 PM
تصحیحات:
ژس = پس
میدنی = می دونی
sayeh | January 24, 2008 1:58 PM
بخشی از رمان "فوبیا" نوشته هادی صداقت:
"...به میز لک و پیس قهوهخانه خیره شده بود, رفته بود تو بحر لکههای چای و روغن که مثل گلهای قالی به میز نقش داده بودند.
عباس گفت: "نباید خیلی جدیش بگیری, خاصیتش همینه" و دود قلیان رو بلعید زغالها سرخ شدند...
- آره, رو در رو میشدیم زودتر حالیم میشد.
سیروس در حالیکه نیمروش را میریخت تو نعلبکی آهسته به عباس گفت: "ولش کن تو هم اون قندون رو بده من نیمروم از دهن افتاد. باز اگه تلفنی بود میشد گیر داد ولی اس ام اس.." قند رو با ته استکان باز کرد و نیمروشو هورت کشید.
"جفنگ بسه دیگه باس بربم سر بساط..." عیاس صندلی رو داد عقب و بلند شد. سیروس سیبیلاشو با پشت دست تمیز کرد دستش را آورد جلو و گفت "پیش ما بیا... " .........."
mlkmeil | January 24, 2008 4:46 PM
انار جان ... من اولین نفری را که فکر می کنم نوشته تو بهش کمک خواهد کرد ارجاع کردم ... فقط امیدوارم نتیجه لازم را ببره .. برایش دعا می کنم .
پروانه هیچستان | January 24, 2008 4:55 PM
سایه اشتباه نکن. من پای کسی رو وسط نکشیدم. اصلا این پست قرار نبود نوشته بشه. از من سئوالی شد که من فکر کردم باید براش این جواب رو بنویسم. این با اون پست راجع به لوا فرق میکنه.
انار | January 24, 2008 5:06 PM
آره. جمله ی من غلطه. می دونم اصولا تو پای کسی رو وسط نمی کشی ومنظورت حمایت و کمک بوده تو این مورد خاص.
ولی ببین...الان داشتم به آیدا می گفتم. نمی شه با یه طیف وسیعی از آدم های مختلف معاشرت (حتی وبلاگی) کرد و ناامید نشد.
اصل منظورم اینه.
sayeh | January 24, 2008 5:20 PM
خواهش می کنم انار خانم :
سوالی را که خانم شین براتون مطرح کرده بودند را برایمان بگویید
آآخه اصن من هنوز تو ی این مدل جواب دادن خانم شین موندم به خدا!!!
بسیار عجیبه که کسی تو وبلاگ خودش اینقدر آکادمیک بنویسه و بعد با کسی که می خواد به عنوان یه آشنا از حاصل آزردگی های دلش براش بگه اینگونه بی ملاحظه برخورد کنه ؟؟!!
سوال من از خانم شین که بدون شک ایجا رو می خونند اینه که شما که کسی مانند همسرتون درکنارتون هستند و می تونید از مشاوره با ایشون کمک بگیری پس چرا متوسل به اشخاص می شوید و بعدش هم حرمت دوستی در دنیا ی مجازی را نیز نگه نمیدارید؟؟!!
nazanin | January 25, 2008 12:41 AM
انار جان. میدونی که من بیشتر میخونم و کمتر کامنت می گذارم. از پست قبلیت خیلی خوشم آمده بود ولی چون جواب یک سوال شخصی بود چیزی برای نوشتن باقی نمی ماند. به خصوص که من در این زمینه ای که نوشته بودی تجربه ای نداشتم. اما دیدن عکس العمل سوال کننده برام این سوال را در پی داشت که آیا واقعا ما وقتی چیزی را به آسانی به دست می آوریم از قدرشناسی غافل می مانیم؟ ؟ گو اینکه من اطمینان دارم تو در پی شنیدن سپاس نبودی....
متن کاملی که تو نوشتی شاید در وهله اول به نظر بیاد که از جانب سائل آن به آسانی نادرده گرفته شده ولی شاید در جای خودش برای خود تو آغازی باشه برای مرحله ای تازه از خود شناسی. انگار که مدت ها منتظر این مرحله بودی و می ترسیدی حالا یک کسی تو را هل داده. به قول شاعر: عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد.
This was my ever first attempt to make a comment on something that was not my buisiness, Especially in Farsi. I hope your reader don't mind.
chakameh | January 28, 2008 5:45 PM
سلام مجدد انار جان
خیلی خیلی از کامنت پرلطفی که برام گذاشتین خوشحال شدم. فکر نمی کردم اصلاَ منو یادت هم باشه. منم اومدم که شخصاَ تشکر کنم :)
در ضمن من هم این فیلم رو دیدم و خیلی ازش خوشم اومد. چند وقت پیش هم یه پست راجع بهش داشتم.
با دوستی!
از زندگی | January 29, 2008 8:42 AM