من دلم برای اینجا تنگ شده اما به شدت سرم گرمه کاره و به شدت گوشام رو پنبه گذاشته ام و ذهنم رو هم اندود مالی بدفرم کرده ام که به جز تحقیق, ورزش و به اندازه خوردن و خوابیدن به چیزی فکر نمیکنم. شرمنده. خیلی که هنر کنم برنامه های اون یکی وبلاگ رو پیش ببرم. اما اگه اینجوری کار نکنم تموم نمیکنم. شما که نمیخواهید یک دکترای ردی اینجا مطلب بنویسه. میخواهید؟ پس یه چند ماهی با ما مدارا کنید تا تموم بشه.
حالا گفتم دکترای ردی یادم افتاد این سفر که رفته بودم ایران توی تشییع جنازه عمه ام این یکی عمه ام وسط اشک و آهش یادش نمیرفت که باید برادر زاده از آمریکا آمده اش رو به فک و فامیل عزا و عروسی نشون بده. توی اتوبوس نشسته بودیم رو به بهشت زهرا که عمه از بالای سرمن که کنارش نشسته بودم شروع کرد سلام و علیک با دکتر فلانی ببر السلطنه زاده که آقای دکتر حال شما چطوره؟ انار جان آقای دکتر تحصیل کرده انگلیس هستند ها! آقای دکتر انار هم داره دکتراش رو میگیره...انار جان آقای ببر السلطنه هم تا آخر دکتراشون رو رفتند فقط تزشون رو ننوشتند...قیافه منو باید میدید! روم نشد بپرسم جناب از کدوم دانشگاه فرمودید انداخته اندتون بیرون؟ البته که نگفتم...خیال کردید خرم؟ با ملاحت توام با حزن لبخند زدم و بسیار از ملاقاتشون خوشوقت شدم.



Comments
Someone in our department left his PhD incomplete (was only short of a thesis) after he found a job in NY stock exchange as a trader and financial adviser. The PI still hopes he will come back and finish evidently:)
Sara | February 6, 2008 11:43 PM
خیلی خوشحال شدم که بالاخره به اون جدول مدیریت زمان و الویت بندی خودت رسیدی.خوب معلومه که یه انار خوش فکر اول از همه باید به خودش اهمیت بده تا به کارهای جنبی تو زندگی اش.
من همیشه خدا یه نکته از نوشته هات تو صحبتام هست پس برام موفقیتت هم مهمه و حتی مهمتر از خوشحالی من برای خوندن پست های جدیدت.
شاد و موفق باشی همیشه
نازنین | February 6, 2008 11:56 PM
نه نه نه! ما دلمون یه دکتر ردی نمیخواد! ولی خوب از نظر من زیاد هم مهم نیست، البته هر جور خودت دوست داری.
گلمریم | February 7, 2008 12:12 AM
بسیار خوشوقت می شویم اگر دکترایتان را بگیرید و بعد بیایید اینجا و ما شما را به دکتر سنجاب الملوک و دکتر شیرالسلطان معرفی بناییم و بسی پز بدهیم و... و...!
روژ | February 7, 2008 2:00 AM
تازه حتی ممکن است برای اینکه محملی برای عرضه شما به تعداد بیشتری از این دکاتیر پیش بیاید عروسی هم بنماییم!!! حالا خود دانید! هرچه دکترا را زودتر اخذ بنایید یک جوان زودتر بدبخت خواهد شد!
روژ | February 7, 2008 2:02 AM
به!! این که خوبه! دفعه پیش که من ایران بودم یکی خواست یه دونه از این ببرالدوله ها معرفی کنه زرتی گفت ایشون فلانی هستندفرزند بهمانی از بهمان زاده های سلمان ها نه شلمان! عین خودت هم ازدواج نکردند!!! البته در راستای دیدن نیمه پر لیوان و این حرفها... بازم خوبه نگفت حالا که ترشیده تشریف داری همینو بچسب و ناز نکن!!!
pegah | February 7, 2008 3:36 AM
راستی چرا مرنو خان و پسر خاله اش بزرگ نمی شوند؟؟
pegah | February 7, 2008 3:38 AM
آقا من نمی دونم چه حکمتی تو کار این عمه هاست....
انگار همه در این یک موضوع متخصصا....
از بد روزگار هم من فقط شاید یه روز عمه شم.... وای... خوب حالا من شاید از خوباش بشم
کرم ابریشم | February 7, 2008 3:54 AM
حالا رد که نمی کنن که. هان؟ مهلت داره؟...انار جان تو دکترا رد نمی شی، ما خواننده ها هستیم که رد می شیم هر روز می یایم نگاه می کنیم که تو چیزی نوشتی یا نه!
سمیرا | February 7, 2008 10:42 AM
خیلی بامزه بود. کلی خندیدم اول صبحی. :) مخصوصن اون لبخند ملاحت انگیز توام با حزنش عالی بود.
Tameshk | February 7, 2008 10:55 AM
خدا را شکر که زنده این!
محمد جواد شکری | February 7, 2008 3:00 PM
آدم عزیزانشو فراموش نمی کنه بلکه به ندیدنشون عادت می کنه.تقدیم به کسی که عادت ندیدنش مثل فراموش کردنش غیر ممکنه."
به امید خدا دوره دکترات هم به خوبی و خوشی به ثمر می رسه.ما هم کللللللللی خوشحال می شیم .
rokhy | February 7, 2008 3:04 PM