« مازيار جبراني | صفحه اول | مفهوم »
من نميدونم چرا با اينجا غريبه شده ام. يه وقتي خيلي راحت توش حرف ميزدم. الان نه. خيلي حرف دارم كه دائم توي مغزم ميچرخه اما دهنم انگار قفل باشه. حوصله ام نميرسه بگم. خسته ام. خيلي خسته ام. ميدونم شروع كنم حرف زدن بعد گريه ام ميگيره بعد نميتونم جمعش كنم بعد الان وقت ندارم به مسائل اينجوري برسم. همه اش به خودم ميگم فقط يك ماه و نيم مونده...بعد دفاع كه كرديم بعد راجع بهش فكر ميكنيم.
يه چيزي رو اما خوب ياد گرفته ام...كه مغزم بخش بندي بشه و در عين اينكه استرس دارم كار كنم. اينو خيلي بهش مينازم چون ميدونم خيلي قابليت مهميه.
ديروز داشتم نامه ها و عكسهاي قديمي رو جمع و جور ميكردم بريزم تو كارتن براي اسباب كشي. تازه فهميده ام كه "يه كسي" اون موقع ها چقدر دوستم داشته. الان ميفهمم چون وقتي نامه اش رو نگاه ميكنم ميتونم احساساتش رو بفهمم فكر ميكنم چون بالاخره الان خودم احساسي شبيه اون رو تجربه كرده ام.
توي نامه ها يه نامه خطاب بهش بيدا كردم كه هيچ وقت بهش نداده بودم. توي نامه نوشته بودم "ميدونم دوستم داري اما ميخواهي منو بكني توي قوطي و بعد از توي قوطي با من حرف بزني". تاريخش همون ماههاي آخري بود كه ايران بودم. خوب شد كه ديدم اين نامه رو وگرنه كم كم داشت شك برم ميداشت كه مگر من ديوانه بودم اين مجنون رو ول كردم...
خسته ام. نامه ها تاريخ خيلي هاش ده سال قبل بود. سال 77..تبريك به ورود به بيست سالگي...آيدا يادته توي تقويم سر كلاس مينوشتيم؟ اون دفترچه نارنجي كوچولهه كه توي هفته من و تو مينوشتيم و آخر هفته كتايون توش برامون ماجراهاي دبيرستانش مينوشت؟ يادته اونهمه كارتهاي يونيسف و اين حرفها رو؟ يادته من بعد از يه مدت ديگه نخنديدم توي دانشگاه و تبديل شده به سايه خودم؟ ديروز ديدم كه دقيقا كي همچين تصميمي گرفتم...توي تقويم نوشته بودم:
23 ارديبهشت 1377...من تصميم گرفتم كه ديگر هيچ وقت توي دانشگاه نخندم. تموم شد. جدا تصميم گرفتم جدي باشم و سنگين برم و سنگين بيام. نه كار به كار كسي داشته باشم و نه كسي كار به من داشته باشه. جدي ميخوام مثل بنز بداخلاق بشم. ديروز حقيقتا اقاهه حق داشت عصباني بشه. درسته كه حق نداشت اونجوري فحش بده اما حق داشت عصباني بشه. {} هم حق داشته فكر كنه تريبي هست. بسرها هم چه بدونم بي ظرفيت هستند حتما حق داشته اند كه فكر كنند ميتونند بي شعوريشان رو به نمايش بگذارن...
راستش اصلا يادم نيست ماجراي اتوبوس و فحش آقاهه چيه. مسخره نيست؟ {} همون دوست عزيزمون توي كشاورزيه كه دائم خودشو قاب ميكرد توي چهارچوب در. بي شعوري هم كلاسي ها هم همونه كه عكس تمام قدم رو به مسخره روي در كلاس كشيده بودند...
بهتر شدم. اينجا نوشتم بهتر شدم. كتي ميدوني چي بيدا كردم توي نوشته ها؟ يادته كلاس برنامه نويسي Dos ميرفتيم با هم و من يهو غيبم زد و تو يك يادداشت خوشحال نوشتي كه من بالاخره عاقبت به خير شدم و از اين حرفها؟
اين تحصيلات عاليه تموم بشه من واقعا لازم دارم خستگي در كنم. سخت گذشت اين چند سال اخير. واقعا اميدوارم دهه چهارم زندگي كه يك ماه ديگه شروع ميشه شادتر از دهه سوم باشه.
اينهم در راستاي اينكه من تقريبا هر روز نگران جنگ هستم:
پ.ن. بهترم. رفتم دویدم. بعد رفتم کتابفروشی برای خودم چرخ زدم و فراپوچینو به صورت صدا دار هورت کشیدم و دوتا کتاب خریدم و الان خیلی بهترم. دفعه دیگه غر زدم یادم بندازید برم کتابفروشی.



Comments
آدمها فراموش میکنند، خوبیها و بدیها را؛ آدمها فراموش میکنند که قلبای برایشان زمانای میتپید، چنان که فراموش کردند قلبشان روزی ضربانها میپرید.
سولوژن | July 20, 2008 1:42 PM
يك ماه ونيم ديگه.اين بخش بنديه مغزو منم تجربه كردم.اينكه در عين حالت انفجار در اون قسمت مغزو ببندم برم توي قسمتي كه باهاش كار دارم.
بعد بعده اون وقتي مجبورشدم همه درها رو باز كنم تا يه فرمت اساسي كنم...يك اتفاق بسيار بدي افتاد.
نمي گم بهت تا يك ماه ونيم ديگه....خسته شديا انار...منم جاي توخسته شدم به خدا...بابا بازنشسته شو بشين بچه تو بزرگ كن وبا گربه ها بازي كن
كشتي مارو با اين لايف استايلت خانم دكتر:)
آزي | July 20, 2008 3:17 PM
Anari I am glad you feel better!
solmaz sh | July 20, 2008 7:40 PM
من هم امیدوارم دهه چهارم عمرم کمی بهتر از سه دهه قبل باشه...
یادم می آد دانشجو بودم توی دانشگاه از ته دل خیلی می خندیدم . حتی یه دفه یه راننده اتوبوس هر چی دلش خواست و نخواست نثار ما کرد ....
ولی من به خندیدن ادامه دادم تا زمانی که درسم تو قزوین تموم شد. به نوعی دوران خنده سرخوشی هم به پایان رسید.
....افسوس و صد افسوس ...
Mayra | July 21, 2008 3:34 AM
Anar joon, eeshalla be zoodi tamoom mishe o defa' mikonio bad ham yek daheye chaharome khoob o shaadi ro shoroo mikoni. :)
Tameshk | July 21, 2008 10:53 AM
ممنون از احوالپرسی
واللا بهتر که هست اما خب واقعیتش اینه که تعریفی همنداره
مثلا نمیتونم روزی بیبشتر از نیم ساعت راه برم. درد هم که زیاد و کم همیشه همراهم هست.
ata | July 21, 2008 11:11 AM
یه چیزی هست مشترک بین متولدین مردادی که من هم ازش رنج میبرم: صبر نکردن و ندادن اختیار مسایل به دست زمان و وقتی هم در یک مورد تصمیم بگیریم دیگه گرفتیم. فکر کنم دلیلش این است که وسط اتش به دنیا اومدیم. ماه اتش و گرما. این چیزهایی که میگویی را من خیلی خیلی در متولدین مرداد دیدم. انگار اینها رو من نوشتم با چند تا اختلاف در خاطره.
anonymouse | July 22, 2008 8:55 AM
سلام انار خانوم؟!؟
من از این ویدئو کلیپی که گذاشته بودی خیلی حال کردم! نسبتا هم اشکم در اومد!!
لولو | July 28, 2008 11:21 PM