رندی پاش استاد دانشگاه کارنگی ملون آمریکا که قبلا در مورد سخنرانیش توضیح داده بودم امروز صبح 25 جولای در سن 47 سالگی درگذشت. علت مرگش سرطانی بود که رندی در یکسال گذشته باهاش دست و پنجه نرم میکرد.
سخنرانی این آدم در مورد مدیریت زمان حقیقتا زندگی منو عوض کرد. حیف برای سه تا بچه کوچیکش که از همچین پدری محروم شدند. این آدم با این سخنرانی ها و کتابش حداقل به گردن من یکی حق استادی داشت.




Comments
so devastating
KiaA | July 25, 2008 11:20 AM
الهی خیلی براش ناراحت شدم . همین چند وقت پیش من توی برنامه اپرا دیده بودمش و واقعا روحیش قابل تحسین بود . گریه همه تماشاچی ها در اومده بود .
Ghazal | July 25, 2008 12:10 PM
سلام میشه یک مطلبی یا لینکی از مدیریت زمان رندی بذارین تا ما که تو ایرانیم هم بتونیم استفاده کنیم.
Anonymous | July 25, 2008 12:10 PM
روحش شاد.
Raouf | July 25, 2008 12:14 PM
توی همون متن قبلی پائین متن پست چند تا لینک به ویدیو در سایتهای دیگه غیر از یوتیوب هم هست. هیچ کدوم براتون قابل استفاده نبود؟
anar | July 25, 2008 12:19 PM
راستش ویدیو را دیدم ولی اگر مطلب متنی باشه برای من خیلی بیشتر قابل استفاده است.
Anonymous | July 25, 2008 12:25 PM
:((
mitra | July 25, 2008 12:26 PM
راستش ویدیو را دیدم ولی مطلب متنی برای من خیلی بیشتر قابل استفاده است. لینک خبر رو ندیده بودم که الان نگاه می کنم. ممنون
Anonymous | July 25, 2008 12:28 PM
متن سخنرانی ها روی وب سایت خودش بود. اما امروز وب سایت شخصیش بالا نمیاد.
anar | July 25, 2008 12:29 PM
سلام مجدد
متنی را که می خواستم در Regular web site رندی دیدم، ممنونم. آدرس متن Time management رندی:
http://www.alice.org/Randy/timetalk.htm
Anonymous | July 25, 2008 1:06 PM
سلام مجدد
لینک متنی را که می خواستم در Regular web site رندی دیدم، ممنونم. آدرس متن Time management رندی:
http://www.alice.org/Randy/timetalk.htm
Anonymous | July 25, 2008 1:08 PM
با اين زبان نمي شه چيزي فهميد ازش
آزي | July 25, 2008 2:46 PM
:((
رها | July 25, 2008 3:10 PM
Man kolli in aghaharo dust dashtam enghadr sedash kubande bud tu sokhanrani hash va por energy bud ke adamo be vajd miovord. roohesh shad
شقايق | July 25, 2008 5:46 PM
من تا این خبر رو دیدم یاد شما افتادم! یاد پستی که شما گذاشته بودید. سر زدم دیدم که در اینو نوشتید!
مداد آبی | July 25, 2008 7:06 PM
من هم همون موقع از طریق وبلاگ تو با رندی پاش آشنا شدم و واقعاً تحت تاثیر روحیه فوق العاده ش قرار گرفتم.
الان هم این خبر ناراحت کننده رو ازت می شنوم که با اینکه قابل پیش بینی بود اما بازم خیلی ناراحت کننده ست.
منگول | July 25, 2008 7:38 PM
وای اول صبحی این چی بود که خوندم:((
چقدر حیفف:((((((
زهرا | July 25, 2008 11:53 PM
متاسفم! خیلی حیف شد.
آخرین فیلمی که ازش دیدم همونی بود که در انتهاش میگه این فیلم رو به بچه هام تقدیم می کنم و گریه می گیره و همه هم به همین صورت... خیلی کاراش قابل تقدیر بود. از اون کسایی بود که دوست داشتم تو زندگیم وجود داشته باشند.
پرهام | July 26, 2008 3:24 AM
خیلی متاسف شدم. درموردش تو وبلاگ یک پزشک خونده بودم. شاید آدم باید تو همچین موقعیتی قرار بگیره تا قدر زندگی رو بدونه.
golmaryam | July 26, 2008 5:09 AM
من سخنرانی که ازش گذاشته بودی رو گوش دادم! حیف و صد حیف!
محمد جواد شکری | July 27, 2008 3:20 PM
به اندازه خوب بودنش ناراحت شدم
نوم | July 27, 2008 4:55 PM
Mishe lotfan dar morede ketabesh bishtar tozih bedi?
Didar | July 28, 2008 7:46 AM
من هر دو سخنرانیش رو نگاه کردم. من هم ازش خیلی خوشم اومد. ولی چیزی که توی "سخنرانی آخرش" توجهم رو جلب کرد تصاویر بچگی و آرزوهاش بود. بزرگترین آرزوی من این بود که اگه قراره توی بمبارون بمیرم خدا کنه بی درد و سریع بمیرم. دلم نمیخواست زیر آوار بمونم. دیگه اینکه نگران بودم که اگه صاحبخونه جوابمون کنه چی میشه. یکی از واضحترین تصاویر کودکی توی ذهن من عکسهای "قبل و بعد" از اعدام هویدا و نصیری و اینها هست. با این آرزوها و این تصاویر باید چکار کرد؟ خیلی دلم میخواست این سوال رو ازش بپرسم. شاید باید این سخنرانی رو دوباره توی شصت سالگی ببینم و فکر کنم که آیا به آرزوهای سی سالگیم رسیدم یا نه!
Mo | July 28, 2008 5:30 PM
البته توی کامنت قبلی اصلا منظورم self-pity نبود. واقعا برام سواله.
Mo | July 28, 2008 5:35 PM
دیدار جان کتابش همون متن سخنرانی معروفش در مورد رویاهای کودکیه اما با داستانهای بیشتر و مطالب بیشتر. اما اصلش و تمش همونه.
Mo: حرفت رو کاملا متوجه ام. راستش من وقتی رفتم هاوایی (جای شما خالی) و یه نگاه به اقیانوس کردم فهمیدم چرا این دوست من که مال دم اقیانوسه انقدر دختر شیرین و آرومیه و من انگار یه مینیمم عصبیتی اصلا جزو طبیعتمه...اضافه بر اینکه توی زندگی روزمره هم من باید به چیزهایی فکر کنم(یا تلاش کنم که فکر نکنم) که اون براش اصلا مساله نیست. حرفت به نظر من درسته و ربطی به self-pity نداره. اینجا من همیشه سوژه ام که چطور در بچگی جنگ ستارگان ندیده ام...نمیدونم والا...ما بچگی هامان خوب خیلی معمول نبوده.
Anonymous | July 29, 2008 12:36 AM
از دست دادن همچین ادمی واقعا تاسف انگیزه.به هر حال به شما و خانوادش و همه ی دوست دارانش تسلیت میگم.
pedram | August 14, 2008 3:10 AM
خيلي ناراحت شدم
روحش شاد.
طهران | August 16, 2008 5:22 AM