« قبول شدم | صفحه اول | پارك گردي »
جمعه صبح رسيدم.
1. چقدر گرمه! من به دهات خودمون عادت دارم اينجا دائم دارم ميپزم
2. فرودگاه امام خيلي نو تر و تميز تر از مهر آباد بود. فقط آسانسورش به شدت مشكل داره. كوچيكه و درش با شدتي بسته ميشه كه اگر كسي سريع نجنبه حتما بينش گير ميكنه و احتمالا يكي دوتا استخوان تلفات بده.
3. امروز بالاخره تلفن رو برداشته ام كه زنگ بزنم به فاميل و دوستان ببينم كي كجاست.دو هفته بيشتر نيستم.
همين. ميام مينويسم باز. هنوز به جز خونه عمو جايي نرفته ام. عمو خيلي پيره، نزديك 90 و يه جورهايي نماد فرهنگي ايران براي باباي منه. اگر كاري رو بشه براي عمو توضيح داد اون كار قابل توجيه هست وگرنه بايد عوض بشه. ديروز عمو منو كشيد كنار كه "شما فكر نكني اگر زن هستي بايد حالا بشيني خونه ها!"



Comments
به وطن خوش آمدی . امیدوارم در این دو هفته بهت خوش بگذره و علیرغم کم و کاستی ها در این سرزمین مادری با خاطرات خوش برگردی اون طرف .
لیلا | August 30, 2008 5:26 AM
انار خانم هم بهت فارغ التحصیلی رو تبریک می گم و هم خوشحالم که اومدی ایران. اگر وقت داری و دوست داری خیلی خوشحال می شم که قرار بزاریم. احتیاج به دعوت رسمی که نداری ؟؟
فروغ | August 30, 2008 5:32 AM
یک تبریک ویژه دیر هنگام هم بابت فارغ التحصیلی . مطمئنا حالا این سفر بیشتر بهت می چسبه .
لیلا | August 30, 2008 5:32 AM
فروغ جان خيلي هم خوشحال ميشم. كجا بريم؟ يك ايميل به من بزن قرار بگذاريم. البته با شروع ماه رمضون و اينكه تو هم كار ميكني سخت ميشه اما ايميل بزن قرار بگذاريم.
انار | August 30, 2008 5:50 AM
خوش اومدی انار خانوم
وطن خوش بگذره
بهار | August 30, 2008 6:22 AM
ماهم از زیارتتان خوشحال میشویم خانوم
بهار | August 30, 2008 6:24 AM
خوش اومدی، امیدوارم این چند روز خوش بگذره، می خوای برگردی؟؟ میشه در این مورد کمی بنویسی که چطور تصمیم گرفتی که ایران نمونی و برگردی؟ اینو بیشتر واسه خودم که کم کم باید برای ادامه تحصیل باید تصمیم بگیرم می خوام
محمد جواد شکری | August 30, 2008 6:31 AM
خب پس من چی؟؟ من کی ببینمت؟ شماره تلفنم رو برات ایمیل میکنم. وقت کردی یه زنگ بزن! راهمون هم که نزدیکه! چند تا کوچه پایین تر از ما هستین D:
پرگلک | August 30, 2008 7:35 AM
انار جان خوش اومدی.
بيدقرمز | August 30, 2008 9:27 AM
امیدوارم ایران بهت خوش بگذره توی این دو هفته...چه عموی امروزی و فهمیده ای داری...آفرین به این عموی دیروزی با طرز فکر امروزی...........
زیبای زندگی | August 30, 2008 10:33 AM
خوش اومدی، خوش اومدی !
کاش من هم تهران بودم، کاری نداشتم به برنامه های بقیه، یکجایی خودم رو می چپوندم بالاخره توی قراری من هم می اومدم !
بهت خیلی خوش بگذره.تازه هوا داره بهتر می شه.بارون بارید چند وقت پیش.شاید باز هم بباره.
فارغ التحصیلیت هم مبارک.
بهاره | August 30, 2008 11:11 AM
خوش اومدي و اميدوارم حسابي بهت خوش بگذره! البته بعيد مي دونم با وجود مهمون بازي هاي معمول اصلاً وقتي براي ديدار داشته باشي. ولي اگه دوست داشتي خيلي خوشحال مي شم ملاقاتي داشته باشيم.به هر حال ايميل و شماره منو كه داري.
رضا | آبچينوس | August 30, 2008 12:16 PM
سلام دکتر!
به وطن خوش اومدی!
ata | August 30, 2008 12:38 PM
دم عموی شما گرم!!!
سولوژن | August 30, 2008 3:53 PM
khosh b halet daram az hasoodi miterekam, rasti atr kharidi? hala ye zangiam b blade kofr bzani bad nmisheha
t | August 30, 2008 5:17 PM
انار ان بالا را ديدم. ياد انار خودم افتادم.
http://b.aroon.ir/archive/5.htm#63
گاهي وقت ها ادم چيزهايي مي بيند ويك هو ته دلش پر مي شود از دلتنگي. كارش هم نميشود كرد. اين فيزيك نيست كه بشود با نيوتن يا دالامبر حلش كرد. لاگرانژ هم در اين لحظه بي خاصيت است. حتي خود حضرت شرودينگر در اين زمينه هيچ حرفي به زبان نياورده است چه برسد به ويتگنشتاين و گادامر و فوكو. ادم گاهي دلش تنگ ميشود. دوست دارد دلش برود تنگ كسي كه يك جاي خاص توي دلش دارد. تنگ يك قناري.
اميد | September 4, 2008 1:29 PM