« مشاهدات پراكنده | صفحه اول | شب آخر »
بدترين چيز يا لااقل يكي از بدترين خصوصيات ايران كه به چشم من خيلي اومده در اين سفر اينه كه دائم آدمها مجبورند فكر كنند كه ديگران درباره شون چه فكري ميكنند. بعد در نتيجه به جاي اينكه فرصت پيدا كنند خودشون رو از چشم خودشون پيدا كنند دائم بايد خودشون رو از چشم ديگران قضاوت كنند و بعد از يه مدت با خودشون فاصله ميگيرند. فكر ميكنم يكي از دلايلي كه شادي از دل خيلي ها رفته اينه. من خودم دو هفته نشده كه اينجام دلم براي خودم داره تنگ ميشه.
يه خصوصيت ديگه هم كه اين سفر به نظرم خيلي امد اينه كه چقدر پرونده باز توي مغز آدمها زياده. شما رو به خدا شماها جاي اضافه توي مغزتون داريد كه از بس استفاده نداشته اختصاص داديد به بايگاني كردن كارهاي شصت سال پيش فلاني و بهماني؟ بيكاريم به والله! بعد ميگيم چرا دو كلمه كتاب نميخونيم؟ چرا كار مفيدمون كمه؟ وقت نميمونه براي اين مغز كه به كار مفيد برسه ديگه با اينهمه پيچ فرهنگي عرفي كه بايد مواظب باشه.
شهرتهران به نظر من خيلي مرتب تر از سه سال پيشه. من به ندرت آشغال كف زمين ميبينم.واقعا تميزه. دود گرفته هست اما آشغال خيلي كمه. سيستم حمل و نقل عمومي تا جايي كه من ميبينم مرتب تر شده. اين تاكسي هاي ون كه ميبينم به نظرم خيلي فكر خوبيه و گاز سوز هم هست. به من گفتند اتوبوسها هم گاز سوز شده و دو سيستم بليطي و پولي گذاشته اند كه به نظرم كار منطقي مياد. ارزونتر با تناوب كمتر يا گرونتر اما با تناوب بيشتر. ديدم كه آژانسها رو هم مجبور كرده اند علامت آژانس نصب كنند و تاكسي ها و مسافر كشها همه خط دارند و مشخص هستند. مترو رو هنوز فرصت نكرده ام ببينم.
به نظرم مياد با ارباب رجوع مودب تر رفتار ميشه. حالا نميدونم واقعا مودب شده اند يا من سنم رفته بالا آدم حسابم ميكنند.
فارسي خودم از اوني كه فكر ميكردم خيلي بهتره.
آلوچه خانوم و فرجام رو ديدم. ماه ماه ماه. باربد گوله قنده . خيلي ممنون از پذيرايي گرمتون و از اين كه منو به آشيونه تون راه داديد. صفا كردم الحق از ديدنتون. ميرزا قاسمي واقعي هم دادند خوردم.
براي من عجيبه كه ويديوهاي ياهو رو ميتونم با اينترنت ببينم اما مال يوتيوب رو نه. فيلتر شكن سرعت رو كند ميكنه؟



Comments
خیلی خوشم میاد که همیشه نیمه پر لیوان رو نگاه میکنی؛ بنظرم هر چقدر هم بی انصاف باشیم نمی تونیم پیشرفت های کوچولوی فرهنگی و اجتماعی رو در سطح شهرهای ایران تو این چند سال نادیده بگیریم؛ راستی یه سوال؟ مگه آمریکا ویزای تحصیلی نمیده؟ و این ویزا هم اگه برگردی کنسل نمیشه؟؟
محمد جواد شکری | September 8, 2008 2:40 PM
من ژستای تو ایرانتون رو با هم خوندم.تغییراتی که گفتین برام جالب بود.خب شاید چون ما همیشه با این چیزها در گیر هستیم اینقدر که شما گفتین متوجه نمیشیم .
savijhe | September 8, 2008 3:09 PM
اون دو باراگراف اول درد منم هست و به همون دلایل اصلن دلم نمیخواد برم ایران.لااقل دیر به دیر برم..........خیلی بده که ملت ما وقتشون سر این مسائل بیهوده هدر میره...
chaghale badom | September 8, 2008 3:12 PM
man enghadr delam tang shode bood baraye to ke roozi hifdah bar refresh mikardam ke bebinam kei minevisi! emrooz ham malikholiaiee shodam ke nakone narahati o mikhastam be p zang bezanam bebinam che khabar! fekr konam period shodam bishtar exagerate karde majara ro! jeddi jeddi khoshhal shodam update kardi! ajibe ha? jaat khalie inja.
koozeh | September 8, 2008 4:56 PM
نه بابا ناراحتي كدومه؟ از بس اينجا شب زود ميخوابند نميشه عصري زنگ زد. صبح هم كه به وقت شماها بي وقته. منم هي نگران اين انشام هستم كه پنجشنبه باس تحويل بدم و چكاپ مامان و وظايف ديد و بازديد ديگه هي ميخوام زنگ بزنم ببينم سوغاتي چي ميخواهي و چطوري وقت نميشه. چيزي هم به برگشتنم نمونده ديگه هنوز نصفي از آدمها رو هم نديده ام. مجازي و واقعي!
انار | September 8, 2008 5:06 PM
خیلی خوبه که جنبه های دیگر زندگی در ایران رو هم میبینی.
خوش به حال آلوچه خانم و فرجام که شما را ملاقات کردند. ;)
anonymouse | September 8, 2008 6:10 PM
بهت جوجه کباب آلوچه پز هم دادند؟ به من که ندادن!!!
sabokvazn | September 8, 2008 10:56 PM
حالا بماند که ما مهمون به این عزیزی میاد خونمون و یهو آخر شب 4 چرخمون پنچر میشه و بیهوش می شیم از خستگی. بماند که خداحافظی نکردیم. بماند که رومون نمی شه زنگ بزنیم عذر خواهی کنیم. بماند دیگه. فقط ببخشید. قول می دم بار آخرم باشه. مرسی که اومدی با این همه گرفتاری. ضمناً تپل های گرامی در جریان باشند ایشون بسیار هم روی فرم بوده و رژیم گرفتن و ورزش کردنشان در جهت سلامت در حد تیم ملی است. یاد بگیرید! ضمناً سبک جان! واضح و مبرهن است که جوجه کباب آلوچه پز لازمه چنین دیدار تاریخی و مهمی است. چشتو بگیره! امودی و ندادیم آخه؟ آبرو بر!
فرجام | September 9, 2008 1:27 AM
به نکته خوبی اشاره کردی. همون پرونده های باز. خیلی انرژی می بره. کاش آدم ها اینجا کمی ساده تر بودند نه پر از پیچ و خم هایی که البته تا یک جایی جذابشون هم می کنه ولی وقتی ریز میشن تو همه مسائل دیگه حوصله سربر میشه.
golmaryam | September 9, 2008 1:52 AM
انار جان
خوشحالم که برخلاف خیلی ها که اونور آب زندگی می کنن و بعضی از خود ماها که اینجا زندگی می کنیم..تونستی نکات و تغییرات مثبت رو ببینی.تغییر آهسته و جزئی اتفاق می یفته ولی بالاخره اتفاق می یفته
در ضمن فیلتر شکن سرعت رو کم می کنه..مخصوصا زمان دانلود ویدیو.
Anonymous | September 9, 2008 3:42 AM
شرمنده میکنی خانوم جان . خیلی لطف کردی وسط این برنامه فشرده که ماه رمضون فشرده ترش هم کرده اومدی پیشمون . از اون مهمتر باعث شدی بالاخره خانوم گازی ( با لهجه همون قاضی ) و شوهرشون رو بکشونیم خونمون ...
به ما هم بسیار خوش گذشت . به امید دیدار های بعدی .
آلوچه خانوم | September 9, 2008 4:32 AM
میشه یک کم مثال بزنی از تاثیر قضاوت بقیه در زندگی. وقتی آدم تو یک محیطی بزرگ می شه فکر می کنه همه چیزش طبیعیه، یا بدلایلی فکر می کنه خودش اونجوریا نیست!!
ریحانه | September 9, 2008 5:06 AM
نمی توانیم خودمان را از درون خودمان ببینیم. نیاز هست یک نفر با افکار اناری که مدتی این جا نبوده و نگاهش یک مقدار قرمز تر از نگاه خودمان به خودمان است بیاید و ببیند و بگوید که به جای اینکه خودتان را از چشم دیگران قضاوت کنید، خودتان را از چشم ديگران پيدا كنيد.
نگاه تو من را ياد «سركيككي» مي اندازد. انقدر من را به من نشان داد كه باورم شد او اين جايي نيست، اين جنسي نيست. باور كردم نگاهش با نگاه من فرق دارد. سعي كردم نگاهش را بدزدم يا حد اقل براي خودم كپي كنم.
حدس ميزنم الان دارد پاي تلويزيون در آغوش گرم خانواده لم ميدهد.
اميد | September 9, 2008 12:33 PM
سلام! ممممم چه خوب که همه چی مرتب شده البته وقتی همه چی طبیعی پیش میره یاد فیلم مخمل آبی لینچ می افتم وووووو
مردی با چشمان گرگ | September 9, 2008 12:33 PM
سلام مترو رو حتما برو و روز حمعه صبح جمعه بازار استگاه سعدی روبروی ساختمون پلاسکو یک عالمه خرت و پرت های خوسگل داره که جون میده واسه سوغات دادن. یا لا اقل بعد اقطار سوار مترو شو که خوب خلوته .
پرنیان | September 9, 2008 1:10 PM
در خصوص شهر تهران باید بگم که خب کل کل شدید آقای قالیباف و رئیس جمهوره که ما می بینیم شهر تمیزتر شده و یه سری کارها انجام شده. قالیباف شدیدا می خواد روی احمدی نژاد رو کم کنه برای همین داره یکسری کارها رو با سرعت بالا انجام میده. منم خيلي حواسم به اين موضوع بوده و بنظرم در كل خوب عمل كرده
یکیش اتوبوسهای BRT بود
يكيش همين فواره موزيكال پارك ملت و برنامههاي مربوطه مثل پخش فيلم در پارك و اين چيزها
يكي ديگش مساله آشغالها بودش كه دولت بهش بنزين نداد اونم اومد سطلهاي مخصوص اين ماشينهاي آشغالي رو گذاشت (قبلا وانت بود و اين چيزها) هم كار كمتر شد، هم سرعت بيشتر هم نظافت
يكي ديگه هم اينكه بعد از كلي درگيري با دولت كه بهش پول نمي داد (كه ضايع بشه) بالاخره پروژه توسعه مترو رو شروع كرد و خيلي سريع داره ميره جلو! :) الان توي ميدونهاي اصلي رو ببيني همشون دارن سيستمهاي مترو رو راه مي اندازند.
پرهام | September 10, 2008 12:54 AM
اما در خصوص سيستم حمل و نقل عمومي اصلا باهات موافق نيستم. فكر ميكنم ظاهر قضيه رو ديدي
ماشينهاي ون بدون حساب و كتاب اومد توي تهران! بدون برنامه ريزي. در ضمن پولي كه مي گيرن برابر با پول تاكسي هستش! از نظر من ماشينهاي ون آخر مزخرفه! چون كلي بايد علاف بشي تا پر بشه (پر نشه كه نميرن!!) بعدش هم همون پول رو بدي! من تا اونجا كه ميشه سوار نميشم! بنظرم توهين به آدمهاست. چون مسافر هم بيشتره توقفش بيشتره! هيچ مزيتي نداره! چه مزيتي توشون ديدي؟
در مورد اتوبوسها هم به همين صورت، اتوبوسهاي پولي و بليطي اصلا بر مبناي بهتر و سريع تر بودن و بيشتر بودن نيامدهاند. فقط بر اساس دولتي و خصوصي بودن اومدهاند براي همين اينجوري نيست كه بگيم بيشتر ميان. بستگي به خطوطت داره جايي كه سود داره اين اتوبوسها هستند. خطوط ديگه نه نيستند.
در خصوص ارباب رجوع هم انقدر كلي گفتي من نفهميدم كجا رو ميگي؟:) جاهايي كه رقابت زيادتر شده آره يه مقدار بهتر شده اما در كل فكر نمي كنم خيلي خوب شده باشه.
پرهام | September 10, 2008 1:02 AM
دو تا موضوع ديگه:
1- الان ماه رمضونه و كلا شرايط با بقيه ماهها فرق ميكنه. براي همين خيابونها خلوتره، فكر نكني تهران خلوت شده :)
2- خودروهاي گازسوز الان يه بيماري غير قابل علاج براي صاحبانشون به حساب ميان. صفهاي پمپهاي گاز رو كه ببيني متوجه منظورم ميشي. يكسريشون نصف شب مثلا ساعت 3 ميان گاز بزنن تازه اون موقع بايد يك ساعت تو صف بمونند.
پرهام | September 10, 2008 1:28 AM
يكي از مزيتهاش مصرف كمتر سوخت بر سرانه مسافره كه با توجه به آلودگي شهر تهران و گراني سوخت مهمه. و اگر همه شون گاز سوزه در نتيجه آلودگي كه براي جابجا كردن همون تعداد مسافر توليد ميشه از آلودگي توليدي تاكسي هاي بنزيني به مراتب كمتره.
يك مزيت ديگه اينه كه ظرفيت حمل مسافر (تعداد مسافر جابجا شده بر واحد زمان) رو توي يك خط مشخص احتمالا بالا ميبره. به دليل اينكه ما با كمبود وسايل نقليه عمومي متوجه هستيم و درنتيجه ميشه انتظار داشت كه سرعت رسيدن مسافرها از سرعت سرويس دهي تاكسي ها(كه برن تا ته خط و برگردند) بيشتره. به همين دليل اگر تاكسي باشه كه حتي همون پول رو بگيره اما بيشتر سوار كنه نتيجه اش اين ميشه كه طول صف مسافري كه بايد معطل بمونه كوتاه تر ميشه. علاوه بر اين چون ظرفيت ون از تاكسي بيشتره در طول خط هم ظرفيت بيشتري براي جابجايي مسافر وجود داره.
مزيت آخر هم كيفيت سفر هست. ون از تاكسي كندتر نميره. همون خط تاكسي رو ميره اما مسافر جاي بيشتري رو داره كه بشينه، صندلي ها از هم جداست و كسي به كسي فشرده نميشه، اگر مسافري يك بار بزرگ يا كيسه خريد دستش باشه ون گزينه بهتري براي سوار شدنه.
مزيت آخر اينه كه به نظرم آمد قانونمند تر از تاكسي مجبوره عمل كنه و در نتيجه هزينه اي كه از مسافر ميگيره كمتر به خلق و خوي راننده بستگي داره.
انار | September 10, 2008 1:31 AM
اينم دو تا عكس از صف گاز:
http://www.iran-newspaper.com/1386/860620/html/313809.jpg
http://www.daryanews.ir/upload/1198161211_5.jpg
پرهام | September 10, 2008 1:33 AM
اينكه بخش خصوصي هرجا براش بصرفه بيشتر سرويس ميده اصلا چيز عجيبي نيست. يك بحث ساده عرضه و تقاضاست. فرض اينكه با توجه به قيمت و عرضه و تقاضا بازار به يك تعادل ميرسه. اگر الان هنوز تقاضا(مسافر) از عرضه بيشتره بخش خصوصي اگر بتونه مطمئن باش در دراز مدت خطها رو جاهايي كه لازمه بيشتر ميكنه.
گاز سوز كردن ونها و اتوبوسها و ماشينها اقدام درستيه. اقدام بهتر اين بود كه اول زير ساخت لازم كه همون پمپ هست رو كامل ميكردند بعد اينو انجام ميدادند اما با توجه به آلودگي تهران و گراني سوخت اقدام درستيه.
انار | September 10, 2008 1:37 AM
انار جان سوار ونهای اینجا نشدی ها :)
1-کجای این ونهای جای بیشتری به مسافر میده؟!؟ همه تو دل هم هستند! غیر استاندارده! اصلا جا برای کیف دستی هم نداره چه برسه به اینکه بار بزرگ داشته باشی
2-با این مزیتی ظرفیت حمل مسافر و ... موافق نیستم. کلا اگه مسیر وسایل نقلیه عمومی یکی باشه، اون وسیلهای سریع تر میره که زودتر پر میشه، تعداد مسافر کمتر داره و تعداد توقف هاش هم کمتره. یعنی تاکسی. به همین علت هم است که قیمت مینی بوس از تاکسی کمتر و اتوبوس از مینی بوس کمتر است. چون وقتت رو بجای پول میدی. بعضی موقع برای اینکه یه ون پر بشه باید نیم ساعت صبر کنی! خب خیلی زیاده!
3-این تاکسیها و ونها که گفتی خطی هستند و قیمتشون یکسانه برای همین فرقی از لحاظ قیمت ندارند.
پرهام | September 10, 2008 1:51 AM
اگر سوار نشده بودم حرفش رو نميزدم.
ببين من و تو كه نميتونيم دعوا كنيم سر اينكه تاكسي دقيقا چقدر سريعتر از ون ميره. براي اينكه نه من ديتا دارم و نه تو. قيمت ون قاعدتا بايد كمي كمتر از تاكسي باشه به همين دليلي كه ميگي. منم حرفت رو نقض نكردم. بيشتر از اين كسي دليل بخواد بياره بايد وايسه اون سر خط و توي تاكسي رسما مسافر بشمره و ديتا جمع كنه. كار پيچيده اي هم نيست. اما بدون هيچ عدد و رقم بحث به جايي نميرسه.
انار | September 10, 2008 1:57 AM
انار جان چه موقع می تونیم بگیم یه کار درسته؟ موقعی که از همه لحاظ درست باشه دیگه. گاز سوز کردن خودروها موقعی که همه چیزش رو هواست چطور می تونه اقدام درستی باشه؟ مثل ساخت شهرکهایی می مونه که نه آب درست و حسابی دارن نه گاز دارن ...
اگه بخواهیم در کل و از دید خیلی کلی نگاه کنیم باید بگیم اصولا حرکت به سمت انرژی ارزان تر و محیط تمیزتر کار خیلی خوبیه! اما فکر نمی کنم اقدام عجولانه و بدون تدبیر رو بشه به کار خوب تشبیه کرد.
این عکسهای صف گاز هستش :
http://www.iran-newspaper.com/1386/860620/html/313809.jpg
http://www.daryanews.ir/upload/1198161211_5.jpg
پرهام | September 10, 2008 1:57 AM
والا من يكي دو بار به اجبار سوار ون شده ام، و بنظرم در مقايسه با تاكسي خيلي بدتر بود. تا دم درش هم آدم ميشينه!
من يه بار روبرو بودم با يكي پاهامون همش مي خورد به هم. اون قضيه پول هم كه خيلي ناراحتم مي كنه، شايد اگه يه مدت بيشتري سوار بشي تو هم اين احساس رو بكني. من در كل فقط يكي از دوستام رو ديدم كه ميگفت چه فرقي داره اما بقيه ناراحت بودند و به ناچار سوار مي شدند.
ببين سيستم ون اگه درست باشه خيلي هم خوبه، وني كه من در استانبول تركيه ديدم بنظرم عالي بود. بهش ميگن دولموش، اولا پهن تر از ونهاي ما است. دوما مسافر كمتر جا ميگيره توش چون صندليهاش استاندارده. ديگه اينكه درش برقي بود مي خواستي پياده شي خود راننده ميزد باز ميشد (بصورت ريلي كه خيلي هم ايده ساده و خوبي بود) و آخريش هم اينكه سيستمشون بيسيمي بود و راننده در عرض مدت بسيار كمي بايد حركت مي كرد فرقي هم نداشت 2 نفر تو ون بودن يا ون پر بود كه اين موضوع فوق العاده بود يعني يه سيستم كاملا كارآمد و رضايت بخش.
من يكي دو تا مطلب ديگه هم نوشتم اما فكر كنم چون لينك عكس توشون بود گفت بايد تاييد كني! براي اينكه واسه نوشته هاي ديگه همچين پيغامي نداد.
پرهام | September 10, 2008 2:09 AM
اشتباه نوشتم :
"من يه بار روبرو بودم با يكي پاهامون همش مي خورد به هم"
جمله كامل:
من يه بار روبروي يكي نشسته بودم پاهامون همش مي خورد به هم
پرهام | September 10, 2008 2:16 AM
ببين الان من دسترسي به اديتورم ندارم. بعد پابليش ميكنم. اما يه بحث اينه كه آيا اصلا وارد كردن ون به سيستم حمل و نقل شهري كار درستيه يا نه. من ميگم درسته به دلايلي كه گفتم. به همون دلايل اتوبوس و مترو هم لازمه. اگر ناوگان حمل و نقل عمومي به اندازه كافي گسترده باشه نيازي به تاكسي و ماشين شخصي تك سرنشين نيست. اما يه بحث ديگه اينه كه آيا كيفيت سرويسي كه اين ونها الان ارائه ميدند كافي هست يا نه كه خوب مسلم جاي بحث و پيشرفت داره.
انار | September 10, 2008 2:21 AM
يه چيز هم توجه كن كه من نگفتم ون سريعتر يا به سرعت تاكسي ميره. گفتم تعداد مسافر بر واحد زمان كه ميتونه جابجا كنه احتمالا بيشتره. اين دوتا يكي نيست. براي يك مسافر واحد ممكن سرعت سفر كمتر باشه اما در مجموع در يك ساعت تعداد مسافر بيشتري رو جابجا كنه چون ظرفيت بيشتري داره و سرعتش خيلي كمتر نيست.
انار | September 10, 2008 2:29 AM
اگه در كل بخواهيم بگيم ون باشه خوبه تا نباشه. من ميگم باشه. اما در مورد شرايطش بايد بگم با اين شرايطي كه فعلا استفاده ميشه موافق نيستم.
همين اتوبوسها و مسيرهايي رو كه ميرن رو بيشتر كنند خيلي خوب ميشه اما سالهاست كه بحران تو اين مساله هست، صفهاي اتوبوس هر روز بيشتر ميشه.
بايد با يه برنامه ريزي كلي واسه اين كارها صورت بگيره.
مشكل اينه كه اغلب مديران دانش كافي ندارند و تقليد ميكنند، مثلا ميان ميگن آقا از امروز ما ون استفاده ميكنيم و ديگه مشكلاتمون حله! از امروز گاز سوز ميكنيم ديگه مشكلي نداريم! بدون هيچگونه برنامه ريزي كه خب حالا شرايطش چيه، كجاها استفاده بشه، با چه قيمتي و ...
وقتي ببيني پروژه گازسوز كردن و ايجاد جايگاههاي سوخت گاز از كي شروع شده واقعا اشكت در مياد
اين متن رو از سايت "پايگاه اطلاع رساني بهينه سازي انرژي" برداشتم:
سال 1356 : طرح گازسوز كردن خودروها به صورت آزمايشي در شهر شيراز با تبديل 1200 دستگاه سواري به مرحله اجرا درآمد و دو ايستگاه سوختگيري براي سرويس دهي به اين خودروها احداث گرديد.
سال 1366 : در شهرستان مشهد نيز، طرح مذكور به اجرا درآمد.
سال 1367 : يك ايستگاه سوختگيري در مشهد ساخته شد.
سال 1374 : دومين ايستگاه سوختگيري در مشهد ساخته شد.
سال 1379 : وزارت نفت در راستاي اجراي سياستهاي راهبردي کشور در بخش انرژي وانجام وظايف محوله درچهار چوب قوانين بودجه سنواتي با هدف تحقق اهداف بلند مدت برنامه هاي اقتصادي کشور وبرنامه سوم توسعه اقتصادي،اجتماعي وفرهنگي کشور، اقدام به تاسيس شركت بهينه سازي مصرف سوخت کشور کرد تا با متمرکز کردن فعاليتهاي خود در زمينه بهينه سازي مصرف انرژي تحولي اساسي را در ابعاد کمي وکيفي نحوه مصرف انرژي در کشور بوجود آورد. شركت بهينه سازي مصرف سوخت کشور بعد از بررسي و مطالعات گسترده در ارتباط با وضعيت مصرف انرژي در سيستم حمل ونقل کشور، به خاطر وفور منابع طبيعي گاز وهمچنين کمبود درصد آلاينده هاي توليد شده در اثر سوخت گازطبيعي، سياست جايگزيني خودروهاي گازسوز به جاي خودروهاي بنزيني وديزلي را در دستور کار خود قرار داد.
سال 1381 : فاز اول احداث جايگاه آغاز گرديد كه سه جايگاه نمونه (PILOT) به نامهاي تاکسيراني شهيد رجائي، تحقيقات موتور ايران خودرو و پارکينگ وزارت نفت با ظرفيت 80 متر مکعب در ساعت توسط شركت بهينه سازي مصرف سوخت راه اندازي گرديد که دو جايگاه اول از نوع سوختگيري آرام (SLOW FILL) و جايگاه سوم از نوع سوختگيري سريع (FAST FILL) ميباشد. همچنين 6 جايگاه در شهرهاي کرج (2)، مشهد (2)، شيراز(1) و لردگان(1) احداث گرديد.
سال 1382 : عمليات اجراي احداث 180 جايگاه در 15 شهر ايران، توسط شركت بهينه سازي مصرف سوخت آغاز گرديد كه در شهرهاي تهران، مشهد، شيراز، اصفهان، تبريز، زنجان، قزوين، کاشان، رشت، قم، کرج و اراک و مسيرهاي تهران-مشهد، قم –کاشان و کاشان-اصفهان راه اندازي شدند.
سال 1383 : فاز دوم احداث جايگاه شامل احداث جمعا 510 ايستگاه در کل ايران مي باشد که تا کنون ادامه دارد.
پرهام | September 10, 2008 2:41 AM
31 سال از شروع اولين قدم گذشته!! اما الان كجاييم؟
پرهام | September 10, 2008 2:44 AM
پاراگراف ِ اول رو خیلی خوب اومدید...
شیما | September 10, 2008 3:50 AM
http://bolts.blogspot.com/2008/09/blog-post_10.html
mitra | September 10, 2008 4:19 AM
چه خوب که هم از خوبی و هم از بدیها گفتید، بی غرض و بی قضاوت متعصبانه.خوش بگذرد
Me, myself & I | September 10, 2008 7:57 PM
آره فیلتر شکن سرعت را کند می کنه البته فیلتر شکن های مختلف سرعتشون فرق داره ولی همه کم یا زیاد کند می کنند.
دراک | September 11, 2008 3:00 AM
آره فیلتر شکن سرعت را کند می کنه البته فیلتر شکن های مختلف سرعتشون فرق داره ولی همه کم یا زیاد کند می کنند.
دراک | September 11, 2008 3:01 AM
هر چند نمی تونم ببینمت ولی خیلی خوشحالم که ایرانی. هزار سال بود نیومده بودم اینجا در نتیجه خانم دکتر دوست داشتنی دفاعت مبارک باشه. هر کاری که فکر می کنی تو مدتی که اینجا هستی لازم داری کسی برات انجام بده به من بگو. ایمیلم رو برات می زارم. دوباره باید بیام عضو گروه ورزشکاران بشم.
برای اینکه گشت و اینها هم مزاحم نشند فقط نباید متفاوت یا زیبا به نظر بیای. چون معیار اینها تفاوت داشتنه. تو هم که عزیزم به نظرم آخر تفاوتی ( حداقل توی نوشتن و فکر کردنت). ایران خوش بگذره.
الناز | September 11, 2008 3:02 AM
یعنی من عاشق اون جملهت هستم:
فارسي خودم از اوني كه فكر ميكردم خيلي بهتره.
بابا خارجی، آمریکایی، فارسی فراموشکرده، فارسی با لهجه صحبتکننده، از هفت سالگی وطن ترک کرده!
زشته انار جون واللا! هفت هشت سال رفتی خارجه میخوای فارسیت بد باشه. دو نقطه پی
من یه دوستی داشتم 6 ماه رفته بود استرالیا بعدش شام اومده بود خونه ما. کتلت داشتیم بعد خیلی شیک برگشت گفت: اسم این چی بود. من یادم رفته!
یعنی میخواستم بزنم تو سرش ها، پسرهی لوس.
ata | September 11, 2008 4:25 AM
ببين حالا تو منو مسخره كن اما واقعا فارسي من چهار سال پيش خيلي بد بود. براي اينكه تازه داشتم انگليسي ياد ميگرفتم. يعني نه در حدي كه بخوام حرف بزنم اونو كه بلد بودم....بلكه در حدي كه بي اختيار به انگليسي فكر كنم و توي فكرم فارسي فكر نكنم بعد به انگليسي ترجمه كنم. بعد عين كامپيوتري كه سيستم عاملش هي قاطي كنه مغزم انگليسي و فارسي رو قاطي ميكرد. الان چون انگليسيم خيلي بهتر شده انگار دوتا زبون جاي خودشون رو پيدا كرده باشند و انگليسي ديگه موقع فارسي حرف زدن هي به زبونم نمياد. وقت انگليسي حرف زدن هم دائم فارسي نميپرونم.
حالا تو هي مسخره كن.:دي
انار | September 11, 2008 5:07 AM
سلام و درود ...
امیدوارم برای هر یک از ما قدرت اینطور قضاوت رو از دایره ای خارج از این اجتماع و محیط بدست بیاوریم تا با مقایسه به شناخت ضعف ها و قوت ها بپردازیم........قلمتان استوار
یا حق
قلندر | September 11, 2008 6:37 AM
سلام و درود ...
امیدوارم برای هر یک از ما قدرت اینطور قضاوت رو از دایره ای خارج از این اجتماع و محیط بدست بیاوریم تا با مقایسه به شناخت ضعف ها و قوت ها بپردازیم........قلمتان استوار
یا حق
قلندر | September 11, 2008 6:40 AM
تا ایرانی یه قرار با کیوان سی و پنج درجه بذار و بعد نتیجه و نظرت را اینجا بنویس . باید ادم جالبی باشه .
مریم | September 11, 2008 11:07 AM