« از هر دري سخني | صفحه اول | روزمره ها »
امشب شب آخري است كه اينجا هستم. فردا بار سفر رو ميبندم كه برگردم. يك سئوالي كه خيلي از من شد اين بود كه ايا ديگه اونور موندني شدم؟ به همه جوابي كه داشتم بدم اين بود كه راجع به اين موضوع سال به سال تصميم ميگيرم. امسال فعلا موندني هستم. احتمالا به نظر اكثر آدمها جواب احمقانه اي آمده. واقعيت اينه كه به نظر من رسيدن به شهامت اينكه همچين جوابي بدم يكي از بزرگترين دستاوردهاي اين هفت سال من بوده.
من فكر ميكنم يكي از بزرگترين سختي هاي مهاجرت بحران هويته. اينكه حس تعلق داشتن به جايي رو از دست ميدي. احساس من در پنج سال اول مهاجرت احساس آدمي بود كه روي يك تيكه چوب وسط درياي متلاطمي نشسته و با استيصال ميخواد تكه زميني پيدا كنه بگه "من مال اينجا هستم". زندگي كردن بدون هويت مشخص خيلي كار سختيه.
ما مهاجرها نه ايراني هستيم نه آمريكايي. ما اهل In between Land هستيم. وطن ما نه سرزمين مبدا، نه سرزمين مقصد، بلكه همون تكه چوبيه كه زير پامونه. ما اهالي اين "سرزمين در ميان" فارغ از اينكه از كجا آمده ايم و به كجا ميريم تجربيات مشتركي داريم كه فقط خودمون ميفهميم و وطني داريم كه با زمين سفت وطنهاي معمولي فرق ميكنه. دوتا انتخاب هم بيشتر نداريم. يا دو دستي با ترس به اين تكه چوب آويزون بشيم و تمام عمرمون رو با بيچارگي به اون زمين سفت توي افق خيره بشيم يا قبول كنيم كه بايد ياد بگيريم دستمون رو ول كنيم و بايستيم تعادلمون رو روي تلاطم زير پامون حفظ كنيم و با حركتش هماهنگ بشيم. وطنمون هيچ وقت سفت و سخت نميشه اما عوضش شانس اينو داريم كه مردماني رو ببينيم و تجربه هايي رو بكنيم كه اونهايي كه بر ساحل امن نشسته اند شانسش رو ندارند.
هيچ كدوم اين تجربه ها بهتر از اون يكي نيست. بسته به شخصيت آدمه كه كدوم مسير بيشتر بهش سازگاره. اما اگه قصد مهاجرت داريد بايد پيه اين مطلب رو به تنتنون بماليد كه از لحطه اي كه پا در اين مسير بگذاريد هرجايي كه بريد بخشي از دلتون جاي ديگه است و هيچ جايي شما رو صد در صد راضي نميكنه.
مهاجرت كه ميكني قيد احساس تعلق داشتن به يك "مكان" رو بايد بزني. كار خيلي سختيه.
پ.ن. ترنج. تبريك تبريك تبريك. طراحي ها فوق العاده است سارا جان.



Comments
سلام . آنچه نوشته اید را با تمام وجود درک می کنم اگرچه ساکن جای دیگری از کره خاکیم ... شاید برای همینه که دلم می خواهد هر چه زودتر اینجا خانه ای برای خودم و خانواده ام بخرم تا شاید کمی بیشتر احساس امنیت بکنم و احساس اطمینان خاطر ... شاید . سفر بی خطر انار خانوم !
پيمانه | September 12, 2008 4:10 PM
و من از همینه مهاجرت می ترسم؛ واقعا می ترسم
محمد جواد شکری | September 12, 2008 4:20 PM
انار جان. چه خوب حق مطلبو گفتی. من شخصا از این همه تجربه استقبال می کنم با همه ی سختی های مادی ش ، یعنی غیرمعنوی ش. ولی سخت تر زمانیه که ساکنین میزبان دایم بپرسند : خب کی می خواین از این جا برین؟ این جا می مونین؟ اگر شرایط ایران بهتر شه بر می گردین دیگه، نیست؟
این وضع منه که تو اروپا هستم! از چند دوست اروپانشین دیگه هم شنیدم همین ماجرا رو دارن. باز امریکا یا کانادا شاید وضع بهتر باشه که همه مهاجرند. حتا ساکنین اون کشورا.
neda | September 12, 2008 5:17 PM
انار جان واقعا بهت تبریک می گم که به اینجا رسیدی که این حرف رو بزنی . توی مثالت اصلا به رها کردن وطن فعلی اشاره نکردی چرا؟ نمیشه تکه چوب رو رها کرد و شنا کرد به جایی که اول بودیم؟
غزال | September 12, 2008 5:24 PM
من همه ی چیزهایی که نوشته بودی رو تجربه نکردم .ولی درک میکنم! .... اما فکر میکنم اوضاع تو کانادا و آمربکا خیلی بهتر از اروپا هست،من و خیلی های دیگه اینجا رو همون تکه چوب هم همیشه مهمان به حساب می آییم!!.... راستی لغت روز چی شده؟؟؟
marjan | September 12, 2008 6:44 PM
من همه ی چیزهایی که نوشته بودی رو تجربه نکردم .ولی درک میکنم! .... اما فکر میکنم اوضاع تو کانادا و آمربکا خیلی بهتر از اروپا هست،من و خیلی های دیگه اینجا رو همون تکه چوب هم همیشه مهمان به حساب می آییم!!.... راستی لغت روز چی شده؟؟؟
marjan | September 12, 2008 6:44 PM
What you said about " between land" is very true. What I have also realized is that you become a mix of both culturs also. A new culture that help you survive being in the "between land". You are not . truly Iranian (anymore), nor American
sheri | September 13, 2008 1:05 AM
من هم همه این داستان رو تجربه کردم. ادم احساس تعلق خودش رو از دست میده. بعضی وقت ها فکر میکنم اگر به همون اندازه که ایران زندگی کردم اینجا زندگی کنم نصف اون میزان احساس تعلق میکنم؟ میدونم نه! از طرف دیگه تحمل یک سری ناملایمات هم اینجا راحت تره تا در وطن و از هموطنان عزیز!
ترمه | September 13, 2008 2:19 AM
وقتی مهاجرت میکنی باید قید مبدا رو بزنی به نظر من.داری میری برای زندگی بهتر در جایی که مال تو نیست اما میتونه مال تو باشه اگه بخوای.با تلاش و موفقیتهایی که اونجا بدست میاری و میتونی با اون موفقیتها برای مبدا افتخار بخری...........انار خانوم برات آرزوی موفقیت میکنم تو همانی که با موفقیت برای ایران و مبدا خودت افتخار آوردی...........سربلند باشی و سفر بی خطر
زیبای زندگی | September 13, 2008 2:41 AM
تشبیه خوبی به کار بردی. جالب بود.
دراک | September 13, 2008 5:26 AM
سلام و درود.....
همواره اینطوره بوده که در قبال بدست آوردن چیزی تغییری در داشته های قبلی لازم می نموده....حس آموختن و کشف ناشناخته ها یا عدم امنیت در اسقرار و سکون.........یا حق
قلندر | September 13, 2008 6:06 AM
سلام انار خانمی:
واژه هات به دلم نشست.سفرت بی خطر.آمدنت زودتر وشاد.خداکنه توی همراهی با کسی ان حس معلق بودن وپراکنده شدن بهت دست نده.
موفق تر باشی.
yasetti | September 13, 2008 6:25 AM
انار من به خودم میگم voluntary lost . دلم گرفت از حرفات یعنی بعد 8 سال بازم من لاست میمونم فکر می کردم بغد 6 یا 7 سال بالاخره یه جا پیدا کنم واسه خودم
'گل بهار | September 13, 2008 9:27 AM
با سلام
من یک سال پیش به مهاجرت 5 ساله ام پایان دادم.
تجربه ی تو را داشته ام اما نه در جایی که مزیتهای آمریکا را داشته باشد. اول که آمدم ماندن برایم سخت بود الان رفتن سخت است. کمی از آمدنم نگذشته بود که عاشق شدم و به رفتن فکر نکردم ولی الان دیگر عاشق نیستم و نمی خواهم برگردم.(آنهایی که چشیده اند می دانند عاشقی در غربت چه سخت تر است، این بار را شانس آوردم)
مهاجرت یعنی بریدن از همه دلبستگی ها(تجربه ای که اولش سخت ولی در ادامه شیرین می شود.) یعنی ساختن محیط و ارتباطات جدید برای خود و حذف ارتباطات قبلی که شاید حیف هم باشد.
الان نمی خواهم دوباره برگردم چون آسایش بودن در کنار پدر، مادر، خواهر و برادر، دوست قدیمی و فامیل را نمی خواهم ارزان از دست بدهم.برای انجام کارها نیز هر چند روند سختی داشته باشند اما دست برای یاری زیاد است.
این را هم بگویم وقتی آنجا بودم زندگی تا پایان عمر در آنجا برایم محتمل و حتی شیرین بود ولی الان از بودن در اینجا خرسندم و خوشحال از تصمیمم.
حسین | September 13, 2008 10:15 AM
حرفتون در مورد من صدق نمی کنه...درسته که مهاجرت برای مناسب هر کسی نیست و به روحیه و شخصیت آدمها خیلی ربط داره اما اینکه کجا بری:آمریکا، اروپا یا کانادا یا... هر کدوم شرایط متفاوتی داره. تجربه شخصی من از کانادا فوق العاده مثبته . احساس بی تعلقی هم ندارم. خوبیهای هر دو کشور رو دوست دارمو کاملا کانادا هم قسمتی از قلبم است همونقدر که ایران دوست دارم
Me, myself & I | September 13, 2008 12:02 PM
من 5 ساله خارج از ایرانم و معمولاً هم مطلب زیاد می خونم از جمله درباره مهاجرت. یادم نمیاد مطلبی به قشنگی این مطلب و پاراگراف سومش خونده باشم. مثال تکه چوب و دریای متلاطم چیزی تو مایه های شاهکار بود.
منگول | September 13, 2008 10:48 PM
چقدر مختصر و مفید تونستی حال ْک مهاجر رو بیان کنی. احساس تعلق نداشتن و دیدن تفاوتهایی که
اگه خوست بیاد یکجور ادیتت میکنه و اگر بدت بیاد جور دیگه. وقتی ادم بچه داره که دیگه خیلی خیلی پیچیده تر میشه.
روز به روز همراه زندگی | September 13, 2008 11:48 PM
انار خانم جان، شما تجربه خودتون رو خیلی زیبا توصیف کردین. من با احترام به نظرتون می خوام این رو هم اضافه کنم که عامل خیلی تعیین کننده در تجربه مهاجرت کشور مقصد هست. من در مورد آمریکا اطلاعی ندارم ولی در مورد کانادا وضع فرق می کنه. من واقعن اینجا رو هم وطن می دونم و احساس آرامش می کنم. مثل ایران.
در ضمن با این بخش نوشته تون خیلی موافقم که: "اما اگه قصد مهاجرت داريد بايد پيه اين مطلب رو به تنتنون بماليد كه از لحطه اي كه پا در اين مسير بگذاريد هرجايي كه بريد بخشي از دلتون جاي ديگه است و هيچ جايي شما رو صد در صد راضي نميكنه."
امیدوارم سفرتون آروم و بی دردسر باشه.
نازگل بانو | September 14, 2008 3:31 AM
راه سومی نیست؟ بازگشت به وطن؟
lind | September 14, 2008 3:36 AM
راه سومی نیست؟ بازگشت به وطن؟
چند بار فرستادم.
مهدى | September 14, 2008 3:43 AM
cheghadr jaleb bod va in bohran hoviat ke gofty cheghadr azar dahande .... vali vaghty varede iran mishi va dige khodeto yeki az onha nemidoni bishtar aziat mishi ... beharhal omidvaram ke harja hasty movafagh bashi hamishe va shad
Didar | September 14, 2008 5:08 PM
راستش من حرف مهاجران ایرانی را که هر از گاهی برای مدت کوتاه و خوش گذرانی به ایران می آیند و به نظرشان زندگی در ایران خوب به نظر می رسد قبول ندارم. خب معلوم است کسی که چند هفته برای دید و بازدید و با خیال راحت به ایران سفر می کند مشکلی نداشته باشد. ولی اگر بیاید و اینجا درس بخواند و کار کند و بدبختی ها را ببیند نظرش عوض می شود و بسیار از اینکه در حال حاضر در ایران نیست خوشحال می شود! واقعیتی است. متاسفانه. تقصیر مردم هم نیست. مجبور نیستند در این بدبختی بمانند. وقتی در ایران ازرشی برایشان قائل نیستند و هیچ دلخوشی ندارند.
ناباور | September 15, 2008 1:33 AM
مثال خیلی خوبی زدی. دقیقا همینطوره که گفتی. حالا گزینش با ماست که همش نگاهمون به ساحل باشه یا همون [ا که هستیم لذت ببریم و همون روزها رو حسابی زندگی کنیم.
در یک پست مرتبط به پستت لینک دادم.
roozmare negar | September 15, 2008 5:59 AM
از آنجلو پولوس چیزی دیده ای انار؟ نگاهش به مهاجرت همین حور است. یکیش ماجرای یک تبعیدی یونانی ست که با زنش روی همان تخته چوب می مانند و پسرش از این ها فیلم می گیرد. یک فیلم دیگرش گام معلق لک لک نام داره. اگر ندیدی حتما ببین. خوش باشی.
neda | September 15, 2008 10:23 AM
ما متعلق به فضای میانه هستیم به قول داریو ش شایگان. به قول مهستی شاهرخی: وطن من کفشهای من است.
ایمان | September 15, 2008 10:50 AM
موطن آدمی را بر هیچ نقشه ای نشانی نیست
موطن آدمی تنها در قلب کسانی است که دوستش دارند
نقطه سر خط | September 15, 2008 4:10 PM
سوار یک تاکسی بودم که راننده اش یک خانمی بود حدودا 24 ساله . بور بود و احتمالا از اروپا اومده بود . همسرم پیاده شد و تا برگرده ما چند دقیقه تنها بودیم . ازش پرسیدم چند ساله کانادا هستی ؟ گفت یازده سال ازش پرسیدم چچند سال بعد از اومدن به اینجا ، حس کردی اینجا خونه ات هست ؟ گفت من یازده ساله اینجام . اینجا ازدواج کردم و بچه دار شدم خانواده درجه یکم هم اینجا هستند اما هنوز احساس نمیکنم اینجا خونه ام هست .
اعتراف میکنم که دلم لرزید . فکر کردم این نهایتا 13 سالش بوده اومده اینجا هنوز اینجا رو خونه خودش نمیدونه من که در 34 سالگی اومدم هیچ وقت به این حس میرسم ؟
mahsa | September 15, 2008 10:25 PM
با سلام
نظر خانم مهسا خیلی جالب بود. مگر ما چقدر عمر می کنیم؟ لااقل نسل اول مهاجر به آرامش نمی زسد.
حسین | September 16, 2008 8:51 AM
به به
تبریک انار خانم
به خاطر سه چیز
اول از همه فارغ التحصیل شدن
دوم از اینکه دارین میاین دهات ما. قدمتون رو چشم اهالی سنفرانسیسکو و حومه
سوم اینکه ... اولین باره که نوشته شما مزه پست یک مهاجر رو میداد و نه یک دانشجو! یک بلوغ خاصی توی نوشته شما موج میزنه. مثل یک دگردیسی.
وقتی یک مهاجر تصمیم میگیره از تعلق رها بشه دیگه یک تعلق جدید براش معنی نداره. اصل بریدن از تعلق هاست. اون موقع هست که ...
غلام همت آنم که در کشاکش دهر
ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است
سعید | September 17, 2008 2:11 AM
نکنه تو هم تا رفتی سر کار مثل خواهر بزرگه دیگه ننویسی وبلاگهات رو ها؟ جدی میگم اونوقت من خیلی غصه میخورم! از وقت برگشتی از سفر هنوز آپدیت نکردی...
بوس گنده
--سوسکی
sooski | September 17, 2008 3:52 PM
در ضمن یک اصطلاح رایج تر برای in between land
همون twilight zone هست که ترجمه لغوی اش می شه عالم برزخ (یعنی نه بهشت و نه جهنم... یک جایی فی مابین این دو)
در واقع ما مهاجران همه مان برزخی هستیم. نه در بهشت جا داریم و نه در دوزخ... (حالا خودتون به جای بهشت و دوزخ کلمات مبدا و مقصد رو بگذارید بر حسب حال و روز شخصی تون در دیار هجرت)
سوسکی | September 17, 2008 4:00 PM
انار خانوم گل حتمن الان خونه خودتی دیگه..........خستگی هم در رفته بیا و بنویس....منتظرم
زیبای زندگی | September 19, 2008 1:58 AM
سلام
نظر آقای سعید معرکه بود.
حسین | September 20, 2008 3:23 PM
رفتن یا ماندن در هر دو حالت ما بازنده هستیم
کسی راه حل بهتری ندارد؟
مطلبی درباره مهاجرت نوشته ام که اگر دوست داشتید در لینک زیر آن را ببینید:
http://nadynady.blogspot.com/2008/08/blog-post.html
نادی | September 22, 2008 12:13 PM
رفتن یا ماندن در هر دو حالت ما بازنده هستیم
کسی راه حل بهتری ندارد؟
مطلبی درباره مهاجرت نوشته ام که اگر دوست داشتید در لینک زیر آن را ببینید:
http://nadynady.blogspot.com/2008/08/blog-post.html
نادی | September 22, 2008 12:14 PM
رفتن یا ماندن در هر دو حالت ما بازنده هستیم
کسی راه حل بهتری ندارد؟
مطلبی درباره مهاجرت نوشته ام که اگر دوست داشتید در لینک زیر آن را ببینید:
http://nadynady.blogspot.com/2008/08/blog-post.html
نادی | September 22, 2008 12:16 PM
سلام انار خانوم
ازین حس بدتر اینه که تو سرزمین خودت روی اون تکه چوب شناور باشی بی آنکه حتب ببینی زمین سفتی در دوردست را!
وطن!!
چه واژه ی غريبي
امير / با چشم ها . . . . . | September 23, 2008 1:16 PM
سلام
توصیفتون از این حس ها خیلی خوب بود. شاید خیلی هاش جملاتی بود که من چند ماهه درونم حسشون می کردم اما نمی تونستم بیانشوم کنم.این حس ها رو دقیقا نمیشه برای کسایی که تجربش نکردن توضیح داد. ولی واقعا برام جالب بود که می دیدم پس این عدم توانایی در انتقالش فقط مختص من نیست. این پست من هم چندان بی ربط با این مساله نیست:
http://elhamkh2001.persianblog.ir/post/207
موفق باشین
دنیای متفاوت | February 21, 2009 9:30 AM