« Does PhD make you "kheradmand"?* | صفحه اول | »
من این سفر که رفتم ایران یه وقتی که داشتم با بابا جر و بحث میکردم(که اینهم از عوارض مهاجرت و دوریه) گله میکردم که همه عمر تلاش من این بوده که شما رو آچمز نکنم, اگر شده کاری رو نکنم که مجبور نشم به شماها دروغ بگم, تمام تلاشم رو کرده ام که همیشه احترام شما رعایت بشه, اما حالا امشب احساس کردم که همه اش برای هیچی بوده و عملا بین من و بقیه هیچ فرقی نیست...با گریه هم میگفتم برای اینکه واقعا قلبا دردم اومده بود..داشتم راجع به تمام دهه بیست سالگیم حرف میزدم..راجع به همه جمعه شبهایی که ساعت 6 خونه بودم که اوضاع به هم نریزه, آمریکایی که روی فشار خانواده اومدم, دکترایی که گرفتم چون بلد نبودم خودم برای زندگیم تصمیم بگیرم, راجع به تمام بیست سالگیم حرف میزدم.
جواب داد : زیادی به خودت کردیت داده بودی. هرچی تو تلاش کردی من بیشتر تلاش کردم که معیارهای شماها رو یاد بگیرم.
شک ندارم راست میگه که تلاش کرده. اما از اون مهمتر شک ندارم که خیلی از بیست سالگیم رو تلف کردم برای وفق دادن با معیارهایی که تطابق باهاشون حتی از طرف صاحب معیارها هم ارزش نیست, وظیفه است. و راستش با اینکه خیلی بهم فشار آورد حرفش خوشحال شدم که در سی سالگی یه جوری بهم گفت که توی مغزم حک بشه جای اینکه در شصت سالگی خودم بفهمم بعد از اینکه زندگیم شده گذشته.
حالا منم به شما میگم...مخصوصا شمایی که 18 ساله و بیست ساله اید...هیچ کس, حتی پدر و مادر آدم ارزش نداره که آدم خودش رو فراموش کنه. آدم وقتی محو بشه محو شده. هیچ کس دیگه یادش نمیمونه چرا محو شده بود. و راستش آخرش اونی که یاغی بوده بیشتر احترام داره.
یاغی بودن برای یاغی بودن حماقته. اما آدم روزهای زندگیش رو با زمانهایی که شعف "در مسیر خود بودن" رو حس کرده میشمره. من تازه در سی سالگی شروع کرده ام یاد بگیرم سعی کنم از زندگیم لذت ببرم. آدم باید همیشه نقد خرج کنه به حساب خودش وگرنه اینجوری یهو صاحب معیار کردیتت رو اگر برگردوند اونوقت هم عمرت رفته و هم دستت به ازای همه روزهایی که در مسیر دیگران بودی خالیه.
پ.ن. اینو توی کامنت دونی همین وبلاگ نوشتم.هنوز کامپیوتر با زبان فارسی ندارم. الان هم حالم خوبه فقط نوشتم که بمونه به عنوان بخشی از همون خرد این مدرک دکترا که گفتم مینویسم.



Comments
هوم. انار جان حرفت رو می فهمم. ولی خوب خیلی هم به خودت سخت نگیر. من هم شرایط مشابه تو داشتم و دارم. الان هم کار مهاجرتم درست شده می خوام برم کانادا. دلم می خواست نظرت رو راجع به یه چیز بدونم.
می گن مهاجرت کلید حل مشکلاتی که ادم داره نیست ولی می خواستم بدونم استقلالی که بهم می ده می تونه کمکم کنه یا اصولا باز هم فرقی بین اینجا و اونجا وجود نداره؟
ترنم | October 12, 2008 12:44 AM
این حس کم و بیش بعد از گرفتن مدرک و خالی شدن از تلاش درس سراغ آدم میآید من اسمش را گذاشتم شک پس از رسیدن. خیلی تحویلش نگیر نه تو خوش گذرون مطلق و carpe diem تمام میشی و نه شاکله شخصیتیت تغییر میکنه شاید یک دوران گذار داشته باشی اما معمولا به غالبت بر می گردی.
دراک | October 12, 2008 2:33 AM
گرچه با حرف آقای دراک در مورد حس پس ازگرفتن مدرک موافقم، خودم هم مشابه اش را حس كردم اما ... اما بر عكس تو من ياغي بودم، خيلي هم ياغي. تمام كارهايي كه كردم خواسته خودم بود و معمولا هم با لذت همراه بود اما ميداني مشكل ماجرا كجا بود؟ اينجا كه در ايران محبت و مهربوني شرطي است و مسلما يك آدم ياغي كه تلاش كرده زندگي نكرده ديگران را براشون زندگي نكنه و خودش زندگي كنه همونجور كه دوست دارد معمولا پس زده ميشه و محبت نميبينه، البته منظورم اين نيست كه با كمبود محبت روبرو شدم و ... منظورم اين است كه چون مطابق خواسته هاي ديگران نبودم بنابراين خيلي هم دوست داشتني نبودم و بارهاي بار شنيدم: "تو لجبازي! از خود راضي هستي! خواست ديگران براي خودت مهم نيست! زندگي خودت برايت مهم است و ...!" و اينكه بماند كه چقدر احساساتم به گروگان گرفته شد تا بشم شبيه اوني كه ديگران ميخواهند و ... ميداني ميخواهم چي بگويم انار جان؟ ميخواهم بگويم كه چه تو كه راهي رو كه رفتي شايد بيشتر شبيه خواسته هاي ديگران بوده تا خودت و چه من كه براساس خواسته هاي خودم يك راهي رو رفتم هر دو به يك حسرت و اندوه از دست رفتن روزهاي خوب بيست سالگي رسيديم فقط با تفاوت در علل ايجاد اين حس. من فكر ميكنم كه اگر اين همه زحمت نميكشيدم و زخم هاي معنوي بر روحم نمي گذاشتم شايد الان خواستني تر و بهتر بودم و تو فكر ميكني كه كاش ميشد ياغي بودي و بيشتر لذت ميبردي. نميدانم آدم هاي سرزمين من اينقدر عجيب هستند يا آدم هاي سرزمين ديگر هم همينقدر عجيب وغريب هستند؟
anonymouse | October 12, 2008 3:25 AM
كامنت قبلي جالب بود باهاش موافقم
من هم يه جورايي حد وسط قبلي و انار بودم و من هم حسرت روزهاي بيست سالگي ام رو ي خورم.
اما فقط به اين مسائل مربوط نيست. يه جورايي نسل ما يه نسل سوخته است كه چه ياغي باشه و چه دوست داشتي ،آخرش حسرت عمر از دست رفته اش رو مي خوره.
آلبالو | October 12, 2008 3:43 AM
من میفهمم که چی میگی؛ فوق لیسانس رو همینطوری برای دل دیگران گرفتم، و بعد برای اولین بار توی عمرم پشیمونی برای گذشته آمد سراغام. اما میدونی بعد باعث شد که دکترا را برای دل دیگران تمام نکنم. به هر حال همین حالا هم خیلی ارزشمنده که بهش رسیدی. فکر میکنم پشیمانیهای کوچکی هستند که گریزی ازشان نیست برای پیشگیری از پشیمانیهای بزرگتر.
آدم وقتی مثلاً دکترا میگیرد برای دل دیگران یا امریکا میرود برای دیگران؛ حسناش این است که دیگراناش خردمند بودهاند و تو برای دل آنها هم که شده به هر حال تجربههایی کردهای و چیزهایی را به دست آوردهای که اگر روزی مثل امروز تصمیم بگیری تمام و کمال برای خودت زندگی کنی راحتتر میتوانی. شاید که اگر امریکا نمیآمدی یا دکترا نمیگرفتی امروز به اینجا نمیرسیدی و به قول خودت تا شصت سالگی برای دیگران بودی.
اوهوم دکترا گرفتن شاید به خودیِ خودش خردمندی نیاورد، اما حاشیههایاش خردمندی میآورد خیلی وقتها.
سارا ن | October 12, 2008 5:05 AM
خب در این بی برقی وبلاگستان با لینک حضرت "سی و پنج درجه" به این نوشته بعد از مدت ها دوباره سر از خانه این بار خانم دکتر "انار" درآوردم و باید بگم شخصا بعد از تجربه ازدواج ناموفقم در سال ها قبل به مرور به یک یاغی تمام عیار تبدیل شدم :دی بعد از آن برای دل خودم عاشق شدم .. برای دل خودم فوق لیسانس خوندم آن هم در دو رشته ای که علیرغم ارتباط ظاهری از هم فاصله داشتند و بعد از آن هم در اوج تلاطم های روانی و بحران زندگی و علیرغم مخالفت اطرافیان در آن شرایط تک و تنها راهی اروپا شدم و در رشته ای که همیشه عاشقش بودم دکترا گرفتم . بعد هم باز علیرغم مخالفت دیگران برای دل خودم به ایران برگشتم و ... ! در زمینه زندگی خصوصی عاطفی و روابط ام هم باز به همچنین . ادعا نمی کنم در این سال های یاغی گری همیشه درست عمل کرده ام اما حداقل مطمئنم کاری را کردم که خواست صد در صد خودم بوده نه بنا بر تحمیل و یا حتی نظرخواهی از دیگران .
لیلا | October 12, 2008 7:54 AM
انار جان
می تونی برای فارسی نوشتن از این آدرس استفاده کنی.
http://behdad.org/editor/
Fatemeh | October 12, 2008 8:01 AM
شاید تمام یاغیگریهاست که در ذهنها میماند ... اما این دل جسور هم عمری دارد انار... باور کن.
سما | October 12, 2008 8:03 AM
سلام...
باهات موافقم...من هم منهدس عمرانم که در شرق آسیا کار میکنم، ویتنام.اگه دوست داشتی به شرکت ما ملحق بشی، بهم بگو...به جز من یک ایرانی دیگه هم اینجا هست. اون در بخش ساختمان هست من در بخش سدسازی. هردونفرمون هم 32 ساله و راضی از کار کردن در اینجا و پول در آوردن و آزاد بودن و خود بودن..
خوش باشی..بای
مهدی | October 12, 2008 9:04 AM
سلام
فارغ التحصیلی هم مثل زایمان افسردگی پس از زایمان دارد، ندارد؟
حسین | October 12, 2008 1:14 PM
man ba sara n movafegham. dar zemn in ro bayad begam ke khoondan e matlabet kheili mano shaad kard. in ke neveshti ro har kasi khodesh bayad be tanhaiee behesh berese, va man jeddi jeddi kheeeeeili khoshhal shodam didam to ino neveshti. baraye inke fahmidanesh be adam ghodrat mide ke masir e zendegisho bar asas e oon chizi ke vaghean khoshhalesh mikone bechine. vaghean tabrik migam.
آدم روزهای زندگیش رو با زمانهایی که شعف "در مسیر خود بودن" رو حس کرده میشمره
koozeh | October 12, 2008 1:22 PM
انار جان .. اين يك حس طبيعييه. البته همه دچارش نمي شن. فقط بچه خوبهايي كه هميشه به خاطر ديگران سعي كردن خوب بمونن تا آرامش بقيه و حال خوب بقيه تكون نخوره و از طرفي عادت دارن در مورد زندگي و جادهاي كه پشت سر ميزارن فكر كنن، دچارش ميشن.
حس سختيه اولش. حس از دست دادن دوره اي كه بر نمي گرده. و خشم سختي هم داره. بيشتر از دست خودت نه از دست بقيه.
خوب از طرفي خوبه كه حالا فهميدي نه در چهل سالگي. اما يك چيزي هم بعضي وقتها پيش مي ياد : بچه خوبها در همه زندگيشون عادت به خوب بودن داشته ان. شايد تو موفق بشي به اين خصوصيتت غلبه كني كه اميدوارم بتوني ولي در اون بعضي وقتها ترك عادت موجب مرض مي شه. منظورم اينه كه لذت واقعي به آدم نمي ده. شايدم چون به اين نوع لذت عادت نداريم.
فروغ | October 12, 2008 2:20 PM
anar jan , in postet kheili ali bood, az ali ham ali tar!!... man ham kheili vaght ha be in no zandegi fekr kardam, hich kas arzesh e in ro nadare ke adam khodesh ro mahv kone, .... rasti dige loghate rooz neminevisi... tozihet dar morede loghat ha kheili karamad bood...
parastou | October 12, 2008 3:53 PM
anar jan , in postet kheili ali bood, az ali ham ali tar!!... man ham kheili vaght ha be in no zandegi fekr kardam, hich kas arzesh e in ro nadare ke adam khodesh ro mahv kone, .... rasti dige loghate rooz neminevisi... tozihet dar morede loghat ha kheili karamad bood...
parastou | October 12, 2008 3:53 PM
این عقلانیت لعنتیه که ما رو از همه خوشی های دنیا حروم کرده ...
اینکه آینده نگر باشی و هر خنده ، هر شادی، هر شیطتنت و زندگی که بخوای بکنی، اول به عواقبش و تاثیرات منفی احتمالیش فکر کنی
خنکای شب | October 12, 2008 3:56 PM
.... delam gereft, chra enghad darsha has tu zendegi k adam dir yad migire
t | October 12, 2008 4:04 PM
.... delam gereft, chra enghad darsha has tu zendegi k adam dir yad migire
t | October 12, 2008 4:04 PM
.... delam gereft, chra enghad darsha has tu zendegi k adam dir yad migire
t | October 12, 2008 4:05 PM
.... delam gereft, chra enghad darsha has tu zendegi k adam dir yad migire
t | October 12, 2008 4:05 PM
dir aslan nist ke "t" joon. anar taze fogh e foghesh 15 saal be onvan e adult zendegi karde. hala haddeaghal 50 saal e digash moonde kam e kam.
koozeh | October 12, 2008 5:35 PM
سلام...دقیقا این پستت همه ی زندگی چند سال اخیر من بود! چه عمری رو تلف کردم! همیشه سر ساعت خونه بودم. هیج جا نمی رفتم. تمام تفریحات رو به خودم حروم کردم. برای هر جای کوچیکی باید اجازه می گرفتم حتی در سن بیست و چهار سالگی.همه این کار ها رو کردم چون آدم ضعیفی بودم. جرات اعتراض نداشتم.
سمیرا | October 12, 2008 7:14 PM
man bishtar tu fekre darsaye male zendegi khodam budam ta male un dooroogh chra
t | October 12, 2008 8:09 PM
I have been here very often lately, reading your ups and downs and enjoying the way you describing them, but I never felt I need to leave a comment to express how much I appreciate your taste and thoughts. But today is different and despite my normal laziness these days, I have to say you really said it all perfect with a beautiful language, as Koozeh mentioned and I loved it too, your peak highlight word is:
آدم روزهای زندگیش رو با زمانهایی که شعف "در مسیر خود بودن" رو حس کرده میشمره
well done on your humanity adventure
Shahrokh | October 13, 2008 1:57 AM
انار جان من هم تقريبا همين عقايد رو دارم اما مشكل به اين آسونيها قابل حل نيست. تو به حرف پدر و مادرت گوش كردي و خب حالا احساس ميكني مي تونستي هم گوش نكني. اما من نه، سعي كردم كارهايي كه خودم فكر ميكنم درستتره رو انجام بدم (يك دونش هم مربوط به كارهاي خلاف نيست! منظورم روش زندگيه) اما بجاش فشار چند برابر از طرف خانواده ايجاد شد. نتيجش هم خيلي خوب نبوده. ميدوني چي ميگم؟ اينجوري نيست كه اگه نخواهي به راه اونها بري، به راحتي قبول كنند. نه تنها قبول نمي كنند بلكه به طور مضاعف سعي ميكنند برت گردونند به مسيري كه ميخوان و بجاش همه انرژي تو صرف اين برنگشتن ميشه. در نهايت هم خيلي موفق نخواهي بود! شايد خيلي چيزها ياد بگيري اما از كارهاي زيادي هم عقب ميافتي...
پرهام | October 13, 2008 1:58 AM
آخ که چقدر همه این حرفها آشناست؛ هم حرفهای انار و هم کامنتها، چه تجربه های مشترکی.
آره حسرت دهه 20 سالگی و خشم پشتش . . .
جالبه من همیشه فکر میکردم، این هویت طلبی و استقلال طلبی مال دوران بلوغ باشه و من مشکلی دارم که اول دهه بیست سالگیم با این مشکلات روبرو هستم و دوروبرم هرکی رو میدیدم، احساس میکردم اونها این مشکل رو خیلی سال پیش پشت سر گذاشته اند، اما الان که این حرفها رو خوندم میبینم نه، داستان برای همه نسل ما همینه.
این تحمیل روش زندگی فقط مربوط به دهه 20 سالگی نیست، ادامه داره تا زمان ازدواج یا مهاجرت، برای همینه که خیلی دورو برمون میبینیم یا میشنویم که برای فرار از این جریان یا ازدواج کردن و یا مهاجرت، و خیلیها از این خیلیها هم پشیمون شدند چون هدفشون فقط فرار بوده و حالا هم به خواسته هاشون نرسیده اند.
جالبه من هم فکر میکردم اونهایی که یاغی بودند، زندگی بهتری داشته اند، اما نظرات جالبی اینجا خوندم.
جام طلا | October 13, 2008 3:10 AM
خواستم کامنت بگذارم دیدم خودتون و بقیه همه حرف ها رو زدین. فقط بگم مامان من بهم میگه بزرگ شده بودی میخواستی راه خودت رو بری!!!! (یادش میره اینکار رو نمی کردم خونه قشقرق میشد وای به حالی که می خواستم راه خودم رو هم برم...) . پست کامل و عالیی بود.
selfexpress | October 13, 2008 3:14 AM
سلام انار جان . یک بار این وبلاگ
http://blog.35dg.com/
یه پستی راجب به این که اگه ادم یاغی شد باید پای همه چیش بایسته و این جور حرفا گذاشته بود و این که هر کسی تو هر موقعیتی جرات این کار را نداره و از این حرفا . هر چی گشتم نتونستم پیداش کنم اما خیلی به این چیزی که تو نوشتی مربوط می شد .
امیر حسین | October 13, 2008 8:41 AM
من همه دهه بیست زندگیم رو هرجور تونستم جنگیدم. با پدر و مادر پیری که اطرافیانم میگن تو آخر اونها رو میکشی. خوشحالم که به شیوه اونها زندگی نکردم. اما گاهی شک کردم مگه چقدر ارزش داره که اینقدر اونها رو از خودم می رنجونم. بعد دوباره به این نتیجه میرسم که باید بجنگم وگرنه باید تمام سالهای باقیمانده از جوونیم رو حسرت بخورم
ماموت | October 13, 2008 10:19 AM
منم وقتی ایران بودم خیلی با بابام جر و بحث می کردم ولی از وقتی اومدن اینجا اینقدر دلم براش تنگ شده که احساسا می کنم اگه یه بار دیگه برم ایران باهاش اصلا بحث نمی کنم.
Banafsheh | October 13, 2008 12:47 PM
راستش من باید یک چیز دیگر رو هم اضافه کنم: یاغی گری فقط هزینه اش این نیست که اگر نخواسی مطابق میل دیگران باشی، مجبور شوي به جاي روزي 5 ساعت كار كردن (يا اصلا كار نكردن)، روزي مثلا 12 ساعت كار كني. اين شرايط وقتي كه مثلا در يك خانواده اي كه مثلا وضع مالي خوبي هم ندارد زندگي كني و بخواهي چه ياغي باشي و چه نباشي اتفاق خواهد افتاد، بنابراين ميتواني ماجرا را اينجوري براي خودت توجيه كني و ... اما ياغي گري اينجوري نيست كه مثلا تو بخواهي پاي همه چيزش وايسي، يه بخشي از ماجرا مسايل عاطفي و پذيرش گرفتن از اطرافيان هست، وقتي تو جامعه اي زندگي ميكني كه آدم هاش ناخودآگاه يا خودآگاه روش محبت و دوست داشتن و دوست داشته شدن "شرطي" را ياد گرفتند و تو هم خواسته يا ناخواسته (كه معمولا ناخواسته است) تحت تعاليم آنها و پرورش يافته چنين سيستمي مي شوي، و تازه ميخواهي كه خلاف جهت آب هم شنا كني و ... و مثلا در سن بيست سالگي (دهه بيست كلا) چقدر تجربه داري كه معني و مفهوم دوست داشته شدن "شرطي" را بفهمي و ...؟ و مي افتي تو چرخه اشتباه "تصحيح" ديگران و فهماندن اينكه من ميتوانم دوست داشتني باشم ولي مثل شما فكر نكنم و ... و خيلي چيزهاي ديگر؛ باعث ميشود كه تو علاوه بر هزينه هاي مادي، هزينه هاي معنوي ديگري را هم بدهي كه گاهي خيلي سخت و تحمل ناپذير ميشود و ... و تازه مرتب هم با اون بخش "شرطي" خودت هم درگير هستي كه نكند من دارم اشتباه مي كنم و ... در صورتي وقتي كه ياغي نيستي يا دست كم به قول معروف حرف گوش كن تر هستي، لااقل بازخوردي كه از اطراف ميگيري "مثبت" هست؛ اين احساس خوب تري به آدم ميدهد تا وقتي كه تو هم بازخورد بيروني ات و هم تا حدي دروني ات (چون صد در صد مطمئن از كاري كه ميكني نيستي) "منفي" است و اين "احساس" رضايت تو رو از اطراف و كاري كه ميكني كمتر ميكند و ...
معمولا من اين را در بين آدم هاي ياغي زياد ديدم كه چون "محبت دروني" (منظورم بيشتر خانوادگي است) دريافت نكرده اند يا كمتر دريافت كرده اند، به دنبال محبت بيروني هستند و معمولا زود وابسته مي شوند و وقتي وارد رابطه هاي عشقي/عاطفي/ محبت آميز مي شوند درگيري هاي حسي اشون خيلي سخت و گاهي جدايي دردآور تري خواهند داشت و ... چون حتي در چنين روابطي هم ياغي گر هستند و تلاش ميكنند كه "تبديل نشوند به چيزي كه طرفشون ازشون مي خواهد" (يعني اجازه نميدهند طرفشون چيزي ازشون بسازد كه نيستند و ...)
ببين يادم هست يكي دو سال پيش يك متني رو ترجمه كرده بودي در مورد "سوء استفاده هاي احساسي" و در اين متن در آخر توصيه شده بود كه اگر در چنين روابطي هستيد سعي كنيد سريعا از اين رابطه خارج بشيد و ... اما در اين ياغي گري ماجرا تقريبا همين است ولي طرف تو مي شود: شوهر، پدر، مادر، برادر، مادر/پدر بزرگ، خاله، دايي، عمو، عمه،... (حالا هر كدوم به فراخور شرايط آدم) و متاسفانه اينها رابطه هايي نيستند كه تو بخواهي ازشون خارج بشي و ... چه حتي تو زندگي خيلي جاها بهشون احتياج داري و ...
البته ياغي گري مضرات ديگري هم دارد. مثل اينكه انتخاب هايت در زندگي محدود مي شود و انسان وقتي انتخاب هاي محدودي دارد، احساس "مطلوبيت" كمتري هم در زندگي دارد. ببين مثلا تو الان انتخاب داري بين ماندن در آمريكا (گرچه با خواست ديگران مهاجرت كردي) و برگشتن به ايران. (به همين دليل هم هست كه اكثر مواقع شك و ترديد داري در اين زمينه و ...) يعني دامنه انتخاب هات گسترده تر است. اما كسي كه براساس ياغي گري مهاجرت كرده در مقابل چنين انتخاب هايي قرار نمي گيرد، برگشتن به ايران معمولا شايد آخرين گزينه اي باشد كه بهش ممكن است فكر كند يا شايد حتي اصلا نتواند بهش فكر كند چون گاهي همه پل هاي پشت سرش را خراب كرده و رفته و ... يعني دامنه انتخاب هاش محدودتره و مسلما مطلوبيت كمتري دارد و ... البته انتخاب ها فقط در اين زمينه نيست. مثلا تو دكترا گرفتي در صورتي كه اگر نمي گرفتي هم چون مثلا ياغي گري نكرده بودي باز اون خرد جمعي اطرافت تاييدت ميكردند (شايد در سطح كمتري) اما يك كسي كه ياغي گري ميكند مثلا رشته اي را ميخواند كه خلاف عقايد خرد جمعي اطرافيانش هست انگار ناخودآگاه مجبور ميشود كه دكترا بگيرد يا شغل پردآمدي داشته باشد و ... تا بتواند خرد جمعي اطرافش را قانع كند كه اشتباه نرفته و ... يعني يه جورهايي باز هم معيارهاي ديگران را داخل زندگي خودت كردن و ... چون خرد جمعي اي كه تو درش زندگي ميكني "رضايت شخصي" از زندگي را معياري براي تاييد و ... نمي داند. منظورم اين است كه آن حاشيه هايي هم كه "سارا ن" مي گويد باز در جهت تاييدات همان خرد جمعي هست.
گاهي ياغي گري تبديل ميشود به يك طاقت فرسا و مثلا نتيجه مشابهي با وضعيت سرسپردگي مي گيري (البته منظورم از سرسپردگي سمعا و طاعتا نيست دارم در مقابل ياغي گري مي اورمش) مثلا الان فرقي بين تو كه دكترا گرفتي و كسي كه با ياغي گري (حتي در يك رشته مشابه) دكترا گرفته نيست. بازخوردهاي اجتماعي اتون يكي هست و فقط تفاوت در طاقت فرسايي مسير هست و اين طاقت فرسايي لزوما هم چيز جالبي نيست. هميشه لذت آور نيست.
وقتي ياغي گري ميكني، تو هم با خودت درگيري هم با ديگران اما در مقابلش تو با خودت درگيري كه ياغي بشي يا نشي؟ اين خودش انرژي بيشتري از تو مي گيرد كه به نظر من گاهي بي دليل هست مخصوصا قسمت درگيري با ديگران.
همه اين نظرات مشعشع را گفتم كه بگويم هزينه هاي ياغي گري گاهي خيلي هم خوب نيست، گاهي حتي يه جور خود زني هست و ... يعني اين هم نيست كه چون جذاب به نظر مي رسد و ... خيلي هم چيز خوبي است. مثلا فكر كنم همه ما بدانيم كه انقلاب كردن هم چيز خيلي خوبي نيست و هميشه هم لزوما نتايج مثبت و خوب و جذاب و هيجان انگيز ندارد.
ما تا وقتي كه در جامعه اي زندگي ميكنيم (يا پرورش پيدا ميكنيم) كه "رضايت شخصي" از زندگي معنا و مفهومي ندارد و جزء معيارهاي زندگي كردن نيست؛ ياغي گري و سرسپردگي هر كدام مضراتي دارند كه معمولا به منافعش مي چربند.
anonymouse | October 13, 2008 2:16 PM
این کامنت قبلی (بی نام) خیلی چیزها رو خوب توضیح داده بود. اینکه اون یاغی گری خیلی انرژی میبره واقعا درسته، آدم بعدش میرسه به یک جایی که میبینه کلی وقت و انرژیش رو تلف کرده، خیلی وقتها میبینه که نمی ارزیده.
در مورد اینکه خیلی از افرادی که یاغی میشن و از حمایت شرطی خانواده شون خارج میشن، اونوقت وارد رابطه های جدید میشن درگیریهای خیلی شدید عاطفی پیدا میکنند، من اینو به وضوح دیدم.
جام طلا | October 13, 2008 2:26 PM
اين هم يادم رفت بگويم:
ببين تو مثلا وقتي از لحاظ مالي كم بياوري، خب اولين نفرهايي كه به آنها مراجعه ميكني پدر و مادر و برادر و خواهر و ... هستند در صورتي كسي كه ياغي گري ميكند نه تنها چنين گزينه اي را ندارد حتي گاهي جايگزين اينها رو هم ندارد و ... و مسلما مراجعه به اين آدم ها معمولا به اين تعبير ميشود كه تو اشتباه ميگي و ما درست گفته بوديم و ...
حالا منظورم اين نيست كه من شخصا تك تك اينها رو تجربه كردم اما خيلي ها رو ديدم كه چنين چيزهايي رو تجربه كردند و ... يه تجربه كلي را دارم ميگويم
شرمنده و ببخشيد كه طولاني شد.
اميدوارم متوجه منظورم شده باشي.
anonymouse | October 13, 2008 2:39 PM
منم هم درست در همین نقطه ام . درام با تمام قوا سعی می کنم آرزوهام و هدفهام رو لیست کنم تا بعد بتونم در قدم بعدی به طرفشون حرکت کنم اما حتی رسیدن به اینکه خودِ خودم چی می خوام تلاش زیادی می خواد بعد سی سال به دیگران فکر کردن. چند روز پیش انقدر تو این حس بد درگیر بودم و تو وبلاگم به این راه حل دست پیدا کردم!!:
اگر می توانستم یک اسکن با رزلوشن بالا از خودم می گرفتم. بعد یک نسخه پرینت رنگی برای هر کدام از دوروبریها میگذاشتم. آنوقت آزادانه و بدون نگرانی با نسخه خودم هر کاری می خواستم می کردم. وای اگر می توانستم...
Me, myself & I | October 13, 2008 9:58 PM
از ديشب من اين پست رو خوندم و رفتم توي فكر....
اما مي دونم دارم سعي مي كنم كاري رو انجام بدم كه خودم رو راضي كنه.
گرچه هنوز موفق نشدم
نیمه خالی لیوان | October 14, 2008 1:01 AM
اگر اشتباه نکنم منظور آقای "امیرحسین" از پست وبلاگ "سی و پنج درجه" در مورد یاغیگری یا بهتر بگم خط شکنی این یکی نوشته بوده تحت عنوان : "خط شکنی پیروزی یا شکست"
http://blog.35dg.com/?id=1021#more
که احتمالا از جهاتی می تونه با نوشته "انار" مرتبط باشه هر چند در نوشته "سی و پنج درجه" به قول انار در کامنتش بیشتر روی بعد خاصی از موضوع زوم شده .
لیلا | October 14, 2008 1:16 AM
خيلي خوبه كه در سي سالگي اينو فهميدي... من فكر مي كنم آدم بايد همه احساساتش رو حفظ كنه و به همه سنت ها پايبند باشه و هميشه با خانواده باشه تا خانواده باهاش باشه؛ اين رابطه در مورد دوستان و جامعه و ... همه چيز صدق مي كنه\ آدم نمي تونه تنهايي زندگي كنه ولي همه اين پايبندي ها تا جايي ادامه داره كه شخصيت آدم؛ ارزوهاش، روياهاش، اعتقاداتش، باورهاش حفظ بشه
محمد جواد شكري | October 14, 2008 6:38 AM
این که به جز انار کامنت های دیگری هم حرف و نظر مشابهی دارن به معنی این نیست که بیست ساله های دیروز نسل سوحته هستند. این فقط گذر حامعه ی سنتی ایران به سمت یک تقدیر محتوم مدرن گلوباله. اتفاقیه که اگر ما شهروند اروپا یا امریکا بودیم پدر و مادرها یا نسل قبل مون لمسش کرده بودند. این اتفاق باید به نظر من بیفته. زندگی ما ست که داره تاریخ معاصر ایران رو می سازه. این طور نیست انار جان؟
neda | October 14, 2008 8:02 AM
Salam Anar joon,
kheili kheili ghashang harfe dele kheili ha ra zadi, , be khosoos dokhtarhaye irooni ke khstan dars bekhoonan, doctor shan, v akholase motafavet beshan, vali gahi barmigardi mibini be che bahaii! albatte bahaii ast ke baraye nehtarinha mipardazim,bahtarinhaii ke baraye hame dast yaftani nist.
man daram rooozhaye ghabl az defa doctory ra migzaroonam, va dar tamam salhaii ke dar Europe boodam va be eeteghade kheili ha Eshghe donya ra bayad mikardam, hame kari kardam gheir az eshghe donya, hamash dars, kar, ghoseye mardome iran, negarani baraye kasani ke vaghti iran boodam aslan yadeshoonam naboodam vali inja tamame fekramo mashgholl karde bood,....
merci be khatere in hame ke ziba minevisi va sadeghane
Cheetah | October 14, 2008 9:55 AM
هر کی امده این جا یک جورایی میوه ای شده. انار و البالو و اب لیمو و زردالو و چاقالو و هر چیز دیگه ب همراه آلو.
با این حساب من نباید نگران باشم. نقد خرج نکردم. ولی چون خوش حساب بودم به حساب خودم نسیه می گرفتم.
اميد | October 14, 2008 1:28 PM
من تو 32 سالگی اینو فهمیدم.
آفرین به تو دختر خوب با اون ذهن زیبات.
فکر کنم اگر همه خیلی زود این راز رو بفهمند بسیاری از اخلاق مداری های مبتنی بر حماقت که البته حکم آجر زیرین بنایی متزلزل را دارند منسوخ می شوند که خوب مطلوب هم نیست.
inmanam | October 16, 2008 2:54 AM
اما انار من نمیتونم
هنوز تو همون دوره ی 24_25 هستم ولی هنوزم منو تو اون شرایط ارجحیت خانواده به خودم نگه داشتن
نه نگه داشتن که شاید تقصیر خودم باشه
آره منم واسه خودم اونقدر مرز های سخت تعیین کردم که نکنه یه وقت از مرزای اونا رد شم
و این درده
هنوزم درد دارم مامان از مریضیش سو استفاده میکنه و هر وقت میخوام ذره ای خودم باشم این مورد رو با تمام قوا میکوبه تو سرم
و یا از همون حربه ی قدیمی_ایرانیه پدر سالاره:"بابات " استفاده میکنه
تنها موردی که هنوز نتونسته به زور مجبورم کنه شوهر کردنه:دی
منظورم انه که تو حسرت گذشته رو داری اون موقع شاید متوجه نبودی پقدر اینکار اشتباه و انجامش میدادی
اما من میفهممو مجبورم تابعش باشم و فقط منتظر زمانش برسم
اما این زمان کی؟نمیدونم!!!
گلی | October 16, 2008 7:07 AM
من دقیقا توی همین برهه ی جفنگ هستم به خیال خودم خواستم یاغی بشم اما نتیجه کار شد مسخ شدن به یه غارنشین!
ela | October 17, 2008 1:58 PM
"اما آدم روزهای زندگیش رو با زمانهایی که شعف "در مسیر خود بودن" رو حس کرده میشمره."
من این رو اینجوری میبینم: زندگی قرار بوده مثل شناور بودن توی استخر لذتبخش باشه در عوض چندتا وزنه به کمرم زنجیر شدن و من دارم مثل سگ شنا میکنم که فقط روی آب بمونم. دلم میخواد بشینم یه فصل گریه کنم. تو هم با این پستهای دردناکت بابا جان ...
Mo | October 17, 2008 7:30 PM
من خر نیم تونستم به پدر و مادرم دروغ بگم که مثلا ! بعد از ظهر خونه دوستم هستم و جای دیگر باشم چون فکر می کردم درست نیست ، خیانته ...
گل گفتی دخترم ...هر کاری کردم و دروغ هم گفتم پاش با اینکه منو خیلی اذیت کرده دروغ گفتنم ، اما درست بوده ازش نتیجه گرفتم ...
Samira | October 18, 2008 1:10 AM
وقتی انار از یک چیزی شکایت کنه قطعا موضوع خیلی قابل اهمیت بوده .و من با تمام وجود حسی رو که الان انار داره درک می کنم هر چند ما خیلی با هم فرق داریم .منو کسی به زور اینجا نفرستاد بلکه خودم با سختی تمام اومدم و من چقدر برای این اومدن جنگیدم و چقدر برای آدم خوبه بودن داستان به خودم زحمت دادم
انار جان تو در سی سالگی چیزهای داری که خیلی ها حسرتش رو می خورن
پرنسس در غربت | October 18, 2008 12:36 PM
elzaman vaghti yaghigari mikoni ba khodet dargirnisti, man hanuz mazeye un mogheyi k khodam entekhab kardam reshtamo ya daneshgamo ya doostamo ya refugee camp raftanamo hamash zire dahaname , ba ye donya chize duigam hazer nistam avazesh knam
t | October 18, 2008 1:51 PM
tanha moshkele yaghi gari ine k k taghsir e inke masalan natijeye matloob ro nagerefti ro nmituni bndazi taghsire yki digeh, nmituni bgi maslan ageh shomaha majbooram nakarde budin biam kharej, ele o bele....bas ehsase masooliat kni va take responsibility bkoni......b nazare man miarze , mesle har adame digeyiam kheyli mogheha zamin mikhori kheyli mogheha geryat migire ya mikhori b bombast ama miarze, mazeye zendegi zire dahanete, shambih mordeha nisti, ru paye khodeti,,,y chizi tahet arume k ba hich zakhmi arameshesh az beyn nmire....khob albate tafavote beyne yaghi gari ya unayi k faghat mikhan motefavet bashan az dor o variashun. b nazare man dovomi badbakhti miare ama yaghigari chize badi nist. orze mikhad o del o jorat ama miarze
t | October 18, 2008 1:56 PM
سلام
نمی دونم چقدر حرفم درسته ، ولی فکر می کنم شما و خیلی های دیگه الان چون مستقل هستید نگاه تون به گذشته این طوریه .
مثلا در مورد خانواده بخصوص زمانی که آدم وابستگی زیادی به اونها داره نمی تونه به هر قیمتی ساز خودشو رو بزنه . تازه شاید آدم بیشتر ضربه بخوره .
در مورد خود من هر وقت شرایط دور و برم رو پذیرفتم و قبول کردم که با اون شرایط باید برای هدفم تلاش کنم . خیلی نتیجه بخش تر بوده تا زمانی که خواستم شرایط رو تغییر بدم و بعد تازه برم دنبال اون چیزی که می خوام .
بهار | October 20, 2008 4:06 AM
سلام
نمی دونم چقدر حرفم درسته ، ولی فکر می کنم شما و خیلی های دیگه الان چون مستقل هستید نگاه تون به گذشته این طوریه .
مثلا در مورد خانواده بخصوص زمانی که آدم وابستگی زیادی به اونها داره نمی تونه به هر قیمتی ساز خودشو رو بزنه . تازه شاید آدم بیشتر ضربه بخوره .
در مورد خود من هر وقت شرایط دور و برم رو پذیرفتم و قبول کردم که با اون شرایط باید برای هدفم تلاش کنم . خیلی نتیجه بخش تر بوده تا زمانی که خواستم شرایط رو تغییر بدم و بعد تازه برم دنبال اون چیزی که می خوام .
بهار | October 20, 2008 4:09 AM
انار جان من نمیدانم تو چقدر با پدر و مادرت توافق و تفاهم فکری داشته ای. اما در مورد حداقل خود من کار فقط به ساعت 5 خانه بودن و مهمانی نرفتن نبود
من لباسم، خندیدنم،آرایشم، رشته ام، دانشگاهم، ارتباطاتم همه و همه همان چیزی بود که آنها برایم تصمیم گرفته بودند. کوچکترین تخطی بزرگترین مجازاتها را در پی داشت، پس یاغی بودن با در نظر گرفتن اینکه در بیست و چند سالگی از بابت دیر سلام کردن به عمویم، هنوز از پدر پزشکم! وجشیانه کتک میخوردم، به صلاحم نبود. تا اینکه دیدم مادرم برای ازدواج خواهر بزرگم دست به دامن دعانویس شده است گفتم نه اینطور نمیشه و واقعا نمیخوام چند سال دیگه تو همین موقعیت قرار بگیرم از طرفی جدا دلم میخواست برم خارج و از این محیط مسموم دور بشم و برای خودم زندگی کنم اما خانواده ام همکاری نمیکردند و من هم استقلال مالی نداشتم.
پس این شد که با آقایی ساکن در خارج آشنا شدم و از شانسم هم واقعا آقا از آب درآمد و با هم ازدواج کردیم. الان مدتهاست از ایران خارج شده ام و در ازدواجم هم به رغم عدم شناخت اولیه و کافی بسیار خوشبخت هستیم اما هنوزه که هنوزه دلم میسوزه که بهترین سالهای عمرم به مفت تلف شد. همیشه روی دلم مونده که بهترین سالهای عمرم در پشت کنکور و بعد از قبولی هم در روند دانشگاه-خانه گذشت. دورانی که باید شاد میبودم، پر انگیزه، پر انرژی و خلاق.
و هنوزه که هنوزه مینالم از تجربه اجتماعی کم خودم، از اینکه در برقراری رابطه با دیگران چقدر ناتوانم . از اینکه دوست صمیمی نداشته و ندارم و همه رو از چشم همون پدر و مادرم میبینم که نمیذاشتن ما با کسی دوستی کنیم نکنه وقتمونو بگیره یا از درس خوندن بندازتمون یا چیز یادمون یده!!!!!!!!!!!
Kimia | October 25, 2008 5:27 PM
به ما یاد دادن حرف گوش کن! باشیم ما هم همین طور به بچه هاممون یاد میدیم و بالاخره دنیا پر از حرف گوش کن میشه
دکتر پرتقالی | October 28, 2008 4:53 PM
می خواستم اول کامنتهای دیگه رو هم بخونم بعد نظرم رو بنویسم اما اینجوری بهتره, حرف دل خودم میشه...
مدتها بود که تحت تاثیر کسی بودم که همین "شعف در مسیر خود بودن" رو از من گرفته بود. همیشه فکر من این بود که چرا حسی از اتفاقاتی که دور و برم می گذره ندارم. انگار که محروم از حس تجربه شده باشی. حتی صدای درونی من صدای اون شخص شده بود. این صدا چه از درون چه از بیرون من رو نقد می کرد، جهت می داد، به بازی می گرفت، معیارهاش رو تحمیل می کرد و صد البته جانب منفعت طلبانه اش رو همیشه بی آنکه من بویی ببرم لابلای کمی تایید و تحسین حفظ می کرد. موضوع اینجاست که تن می دهی بی آنکه متوجه باشی و سعیت را هم می کنی برای جلب رضایت آن طرف و بعد از دست خودت هم عصبانی می شی! شاید در مورد پدر و مادر، کمی، حتی فقط کمی حس هم خون بودن آدم رو آروم کنه اما وقتی به خودت می آی و می بینی که کسی فقط به خاطر 10، 12 سالی اختلاف سن تونسته روت تاثیر بگذاره و همۀ معیارها و تصویرت از خودت رو به هم بریزه و با ادای دوستی و نزدیکی در اصل تو رو مدیریت کرده شاید بیشتر عصبانی بشی! همیشه این حس که چیزی کمه، چیزی غلطه آدم رو آزار می ده و جالب اینکه اون روزها هیچ وقت نفهمیدم چیزی که کمه منم! منی که باید با معیارهای خودم حس کنم، درک کنم و عکس العمل نشون بدم. گاهاً همون عصبانیتی که معلوم نبود از کی یا چیه رو سعی می کردم با حس یاغی گری تخلیه کنم. اما این دقیقاً یاغی گری بود به خاطر یاغی گری و هیچ وقت جواب نمی داد، حس می کردم دارم یه حرکت مصنوعی می کنم! سفری پیش آمد که دوماه من رو از تمام اون فضا کشید بیرون. تنهایی خودم رو به من نشون داد و گذاشت توی سکوت تمام اون معیارهای غیرخودی، و جمله جملۀ اون نقدهای درونی و بیرونی رو تک به تک با منبع و هدفی که پشتشون بوده و با رفتار و عکس العمل متقابل خودم تطبیق بدم و در آخر هر بار از خودم بپرسم که آیا این منم؟! این منم که دوست داشتم چنین معیارهایی داشته باشم یا گاهاً چنان رفتارهایی؟ حساب خودخواهی از پذیرش و زیربار آنچه دیگری بر اساس منفعت صرف در قالب دوستی (در مورد من البته) و رفاقت به تو غالب کرده رفتن جداست. ارزشمند ترین چیزی که تا حال بدست آوردم همین یافتن بود. همین آغاز تلاشی طولانی برای پیدا کردن آنچه که هستی و فرمت کردن تمام چیزهایی که روی مغزت ضبط شده و رفتارت رو طبق خواسته و منفعت مادی یا معنوی کسی دیگه جهت می ده. یاغی شدن چیزی نیست که آنطور که من تصور داشتم یک شبه اتفاق بیفته، بلکه نتیجه ایست از کشف آرام آرام خویشتن. و حالا که به خودم می آم می بینم که به شدت یاغی تر از اون روزها هستم، اما برخلاف قبل به هیچ وجه حس مصنوعی بودن این حرکت رو ندارم. دلیلش هم روشنه، پشت این سرکشی آگاهانه واقیتی نهفته که حالا با نه گفتن هایت نه تنها شرمسار نمی شوی که از این "در مسیر خود بودن" هربار بیشتر لذت می بری!
امشب پست آخر رو که نوشتم از لینکی که 35درجه گذاشته بود اومدم اینجا. خوندن نوشته ای این همه نزدیک به حسی که بعد از نوشتن اون پست و بعد از گذشت این ماجراها و اون سفر داشتم برام به قدری لذت بخش بود که کامنتم انقدر به درازا بکشه و سر انار عزیز و احتمالاً بقیه ای که این کامنت رو می خونن رو به درد بیارم! تا بعد...
ُSpasm | October 31, 2008 4:36 PM
ضمناَ در مورد انتقاد دوستان دیگه به یاغی گری و اینکه انرژی آدم رو تلف می کنه من مخالفم و اون اتلاف انرژی و خستگی رو به این خاطر می دونم که طرف شاید در بهترین حالت گرچه با اون معیاری که می خوان بهش تحمیل کنن مخالفت می کنه اما نمی دونه که خودش باید چه چیزی رو جایگزین اون کنه و همین بلاتکلیفی طرف رو خسته می کنه.
ُSpasm | October 31, 2008 4:47 PM
ممنون که تجربه ات و فکر قشنگت را به این زیبایی به اشتراک گذاشتی.
دوست عزیز بسیار استفاده کردم....
موفق باشی . به وبلاگ منم سر بزنم.
شاد زی
مجید | November 3, 2008 8:08 AM
بنام زیبای مطلق
نوشتهی کاملی بود و نظرات جالبی هم داشت. خواستم نظر بنویسم دیدم تکراره و من هم خوب نظر نمیدم پس یه نوشته برات مینویسم که چراغ راه خودمه تا هیچ وقت گم نشم.
تا وقتی بخواهی آزاد باشی آزاد نیستی٫ هر وقت از آزادی آزاد باشی ٫ آزادی.
آدم ها اسیر شهوتاند ٫ اونهایی که عاشق بشن جهان براشون بیمعنی میشه ٫ اونهایی که آزاد بشن خودشون براشون بیمعنی
پ.ن: شهوت = جهان ٫ عشق=خود
یا علی
یه انقلابی | November 4, 2008 2:20 PM
چه پست لوسی! تعجب میکنم که موضوع به این واضحی دیگه پست کردنش و این همه کامنتش چیه؟!
آخرالزمان شده؟
خورنده انار | November 5, 2008 9:33 AM
«آدم وقتی محو بشه محو شده. هیچ کس دیگه یادش نمیمونه چرا محو شده بود»
این جمله را واقعآ باید با آب طلا نوشت و قاب کرد و زد یه جایی از خونه که هر روز ببینیش. واقعآ حقیقته محضه و بار ها خودم دیدم و احساسش کردم.
بابک | November 5, 2008 10:37 AM
واقعا راسته که میگن میمون هرچه قدر زشتتره اداش هم بیشتر میشه. باید این حرف رو با طلا نوشت.
حالا شده قضیه شما و یکسری از وبلاگ های مشابه شما. واقعا وقتی نگاه میکنی از اون اولین پست تا آخرین پستشون یه کلمه بدردبخور نمیتونی پیدا کنی بعد وقتی به تعداد کامنت های پست ها نگاه میکنی میبینی چقدر آدم علاف و بیکارتر میاند و به یه پست آبکی نظر میدند. واقعا جای تعجب داره!!!
هرچند که میدونم این حرفها اونقدر برات دردآوره که پاکش میکنی پس پاکش کن تا بیشتر از این دردت نیومده ولی از ذهن خودت که دیگه نمیتونی پاکش کنی.
لرد م رضا | November 7, 2008 12:31 AM
بسیار خب .کاری را که باید می کردم انجام می دهم . من الان 20ام.یه استراتژی دارم واسه خودم که می گه :تو کاری راه خودتو برو .کاری با حرفهاشون ندارم .
این اصل من را با کمبود محبت و غیره روبرو کرده .پدرم راهم را اشتباه می داند و دیشب با آه بلند و حالت خنده دار و نه تحقیرانه می گفت :ای بچه تو که سود و زیان خود ندانی ...
و مادرم که اصلن نظراتش قابل تعریف نیست .این خانواده من است . و شخص سومی که دایما" پاپیچ من می شود . و فکر می کنه من باید خودم را کنار بکشم تا آسوده تر زندگی کنه .می بینید من همین الان در این خانواده های مشکل دار می رم و می آم .معتقدم به غیر از محبت کم رنگ همه به موقعیت مالی نیاز دارم. و از آنجایی که خداوند یه نیروی خارقالعاده از تلفیق صبر ,استقامت,درک شرایط؛و خود شیفتگی و دیگر دوستی بهم داده +شانسی که به بلندای ایفل است. جدا" همینه که می گم .اما آیا من از آهنم ؟آیا انسان موفقی ام؟آیا مبارزم؟آیا این نبرد است یا زندگی ؟ سوال شما از من این هاست .نه من موفق نیستم چون درس خوان نبودم و این اشتباه من است. بله من مبارزم می جنگم با عقایدم با تولدی که داشتم با قضات و کلایی که از ابتدا می دیدم با گریه های انتخاب . با ترس ها با تنفر . نه من احساس دارم چون یک نقاشم که دست به قلم مو نبرده اما دیگران چنین می شناسندش . آیا من فقیرم؟ آیا زندگی ام به ساحل نجات می رسد یا گم می شوم؟ نه هرگز گم نخواهم شد . این منم مستقل با ایمان به خدا . فقیر نیستم چون برای مادر ثروتمند و پر اشتباهم تنها فرزندم. برای پدرم خاص , قوی و گاهی شگفت آفرین.
خب اگر خسته نشدید برای دیگران یا فامیل بله احساس من آنجا رشد کرده . در تحسین بر مقاومتم بر جهادی که در زندگی داشتم آیا این درست است که در دیگران به دنبال خود بگردم ؟ بله . بیچاره آنهایی که در رسیدن به هدفم پایمال شدند. این بیچاره ها کسانی بودند که من را متولد کردند برای من دست به انتخاب می زندند فکر می کردم در 15 سالگی می توانستم بهتر از 20 باشم اما الان باور کنید باز باید بجنگم.چه کسی راه را نشانم می دهد؟ خداوند . این درست که در اوج احساس در ماندگی درست عبادت می کنم ولی مهم یاد خداست . نصیحت یا تجربه این حقیر خاک پای شما عزیزان تحصیلکرده: لازم نیست حتما" به والدین خود متکی باشید .می توانید در صورت امکان نامریی شان کنید .حرف می زنند خود من دشمن های زیادی دارم اما قوی تر می شوم .و
این سوال :آیا من قابل اعتمادم در حیطه کاری با توجه به تحصیلاتم نیاز به نداشتن ریسک است پس من خطر ناکم؟
هرگز نبودم .برای کسی که لبخند بی آلایشی تحویلم می دهد به نوبه خود دینم را ادا می کنم و این حسنی است که همانا نجاتم داده .بی شک عالی ترین تجربه خود خواهی من است تلاش می کنم به مکنت مالی برسم و از منت خویشان بدر آیم به اندازه یه فیل به زندگی ام امیدوارم و حسرت هیچ جایی برام نداره " هی تو این ها رو ولش کن خوش باش ؛مگه چند تا مث تو وجود دارن ".حرفهات جالبه بهت احترام می زارم رفیق.
قشقرق | November 9, 2008 4:46 AM
معلوم نیست فردا که پرفسورا گرفتی به چه نتیجه ای میرسی .کسای دیگه ای هم هستن که خلاف اینو گفتن. پس برای خودت زندگی کن . تجربه های هرکس بیشتر از همه برای خودش ارزش داره.
dr_ghezavat | November 9, 2008 4:32 PM
معلوم نیست فردا که پرفسورا گرفتی به چه نتیجه ای میرسی .کسای دیگه ای هم هستن که خلاف اینو گفتن. پس برای خودت زندگی کن . تجربه های هرکس بیشتر از همه برای خودش ارزش داره.
dr_ghezavat | November 9, 2008 4:32 PM
باورتون میشه من تازه تو 35سالگی وبا یک بسر 8ساله به این نتیجه رسیدم!!؟ وای کاش الان هم نمی رسیدم! جالبتر اینجاست که من یک پزشکم با استقلال مالی ،ولی بخاطرفهمیدن اینکه تا حالا همه زندگیم بخاطر راضی نگهداشتن دیگران بوده نه خودم،دیگه هیچی از زندگیم،مخصوصن شوهرمو(البته بجز پسرم) که البته فرسنگها با من تفاوت همه جانبه داره،نمیتونم تحمل کنم ونتیجش شده یه افسردگی واضطراب آزاردهنده،مصرف دارو ومشاوره هفتگی روانپزشک که داره تمام سعیشو میکنه که بمن بفهمونه که هیچوقت واسه یاغی شدن دیر نیست ولی من از بس به زندان خودم عادت کردم که از آزادی میترسم...هنوز هم دارم تو تردیدهای احمقانم دست وپا میزنم....
mojde | November 13, 2008 3:24 PM
باورتون میشه من تازه تو 35سالگی وبا یک بسر 8ساله به این نتیجه رسیدم!!؟ وای کاش الان هم نمی رسیدم! جالبتر اینجاست که من یک پزشکم با استقلال مالی ،ولی بخاطرفهمیدن اینکه تا حالا همه زندگیم بخاطر راضی نگهداشتن دیگران بوده نه خودم،دیگه هیچی از زندگیم،مخصوصن شوهرمو(البته بجز پسرم) که البته فرسنگها با من تفاوت همه جانبه داره،نمیتونم تحمل کنم ونتیجش شده یه افسردگی واضطراب آزاردهنده،مصرف دارو ومشاوره هفتگی روانپزشک که داره تمام سعیشو میکنه که بمن بفهمونه که هیچوقت واسه یاغی شدن دیر نیست ولی من از بس به زندان خودم عادت کردم که از آزادی میترسم...هنوز هم دارم تو تردیدهای احمقانم دست وپا میزنم....
mojde | November 13, 2008 3:25 PM
در این پست احساس کاملا مشترکی رو روایت کرده بودی. چند وقت پیش به این فکر می کردم که من در 28 سالگی به بلوغ رسیدم؛ این زمانی بود که به تعبیر تو "یاغی" شدم. خودم را از زیر فشار تحمیل های خانواده بیرون کشیدم و انتخاب خودم را کردم و الان کاملا راضی ام. من فکر میکنم این اتفاق (آن جور که تو آخر این پست اشاره کرده ای) در 18-20 سالگی اساسا نمی تو اند بیفتد. آدم توی آن سن خیلی کوچک است! کوچک برای فکر کردن و برای اراده کردن تا خودش را از زیر این فشارهای نامرئی بیرون بکشد...
ندا | November 19, 2008 12:38 AM
انار جون منم همسن تو هستم
فکر می کنم تو اگه خودت برای خودت تصمیم نگرفتی تصمیمی که برات گرفتن حتی اگه یه دهه لذت استقلال رو ازت گرفته ولی حداقل تصمیم درستی بوده
ولی من نه خودم تونستم برای خودم تصمیم درستی بگیرم و نه خانوادم و نتیجش اینکه در سن 30 سالگی یه لیسانس دارم با یه کار معمولی با حسرت بسیار در خصوص آرزوهایی که از دست رفت و شاید دیگه هیچ وقت نتونم بهشون برسم
یعنی فکر کنم یه جورایی یه دهه از تو عقب ترم چون همیشه مجبور بودم خودم به این نتیجه برسم که چی برام خوبه و به خاطر همین هم بارها اشتباه کردم و خوب یه سری از این اشتباهات هم جبران پذیر نیست
nazmehr | December 29, 2008 12:35 AM
من چیزی حدود 10 سال از شما کوچیکترم. اما مدتیه واقعا به این نتیجه رسدم که دکترا به هیچ وجه آدمو خردمند که نمیکنه هیچ حتی ممکنه مغز آدمو هم دچار مشکل کنه. اینو بعد از دیدن چند نفر که دکترا داشتن فهمیدم. بعد از اینکه مقالم توی یکی از ژورنال های معتبر پذیرفته شد اصلا به این نتیجه رسیدم که اگر به اختیار خودم بود هیچوقت حتی مدرسه هم نمیرفتم.
مینا | January 30, 2009 5:30 AM
بر در شاهم گدایی نکته ای در کار کرد
گفت بر هر خوان که بنشستم خدا رزاق بود
هه نار (انار) اما در زبان کردی زندگی برای سرگردانی در دایره ی زمین است و بس به کار گاد جون زیاد سخت نگیر
کاوه | January 31, 2009 6:48 AM