این جمعه دایی جان ببر السلطنه دعوتم کرده چلوکبابی که بیا آمده ای کالیفرنیا ببینیمت. فامیلیم دیگه. دایی خودم هم نیست دایی مادرمه. یک ماهه آمده ام عین یک ماه رو هفته ای سه روز زنگ زده که بیا بریم چلوکباب بخوریم دیدم دیگه نمیشه بیشتر بپیچونمش...یعنی اینکه ول نمیکرد فقط روسیاهیش میموند به من...خلاصه گفتم چشم...آدرس داده رفتم روی نقشه نگاه کرده ام میبینم باید 70 کیلومتر رانندگی کنم برسم به چلوکبابی! قصد اهانت به ساحت مقدس خانواده در فرهنگ عزیز ایرانی رو ندارم اما واقعا 140 کیلومتر برای یک چلوکباب یخورده زیاد نیست؟
شماها که ماجرای رانندگی کردن منو که نمیدونید اخه...اینجوری بگم...چهارساله این وبلاگها رو میخونید یادتون میاد من یه دفعه از رانندگی و ماشین حرف زده باشم؟ نه! برای اینکه رانندگی نمیکردم. حالا یه ماهه رانندگی میکنم. رکوردم برای بهتر شدن اینه که الان دو هفته است وقتی میپیچم چیزی توی ماشین شوت نمیشه. بعد هم فهمیده ام وقتی چراغ زرد میشه باید پاتو بذاری روی ترمز نه اینکه وایسی قرمز بشه بعد گومبی! ترمز کنی. توی این مدت یه دفعه چراغها رو روشن گذاشته ام باطری ماشین خالی شده. یه دفعه یادم رفت جلوی ماشین جدوله از این ور رفتم روش از اون ور آمدم بیرون که همچین زیر ماشین کشید به جدول و اون گل و بوته ها که عرق شرم بهم نشست که الان شبدیز از وسط دو نصف میشه. سرعت ماشین که میرفت بالای 100 کیلومتر طفلک فرمون به رعشه میفتاد. پریشب هم از صدقه سر داییجان ببر السلطنه 30 مایل با ترمز دستی بالا رانندگی کردم رسیدم خونه توی پارکینگ فهمیدم دیگه خودتون تصور کنید چه بویی بلند شده بود. شنبه بردمش تعمیرگاه معلوم شد چرخ راستش یه پیچش افتاده و یه میخ هم توی تایر چپش بود. یه ماه رانندگی کردیم 500$ دادیم دست تعمیرکار عروس رو دوباره آوردیم خونه. توی راه انقدر ازش معذرت خواستم از فرط شرمندگی.
حالا تازه همه اینا با فرض اینه که من بدونم کجا دارم میرم. واقعیت اینه که حس جهت یابی من به اندازه حلزونه. شاهد هم دارم. اون خودش یه بدبختیه که فقط اینجوری بهتون بگم که یه دفعه توی پارکینگ خونه گم شدم. توی پارکینگ همین خونه.



Comments
Anar joon, yedoone GPS bekhar kheili komaket mikone.
Anonymous | October 19, 2008 10:32 PM
این نوشته ات خیلی بهم اعتماد نفس داد. چون فهمیدم حداقل یکی دیگه هم غیر از من هست توی این دنیا. منم چون رانندگی دوست ندارم اصلا تا امروز سراغش نرفتم و توی جمع دوستان در گم شدن اسطوره شدم. راستش من شده که گم شم و برم یه عروسی دیگه و تا اومدن عروس و دوماد ملتفت نشم که اشتباه اومدم!!! اما بعد این دست ماجراها همیشه می گم خوبه که این چیزها توی زندگیم هست که بهش تا مدتها بخندم وگه نه؟ :)
شیدا | October 19, 2008 11:28 PM
عالی بود خانم! شاد شدیم این آخر هفتهای! (:
سولوژن | October 19, 2008 11:30 PM
get a GPS. you can find used ones for very cheap on ebay.
Anonymous | October 19, 2008 11:37 PM
هزار ماشا الله .با اینهایی که گفتی به نظر مشکل ؛رانندگی نیست .به قولی عیب کار از جای دیگه است.
بنفشه خاتون | October 20, 2008 12:13 AM
khili vaghte inja ro mikhoonam vali comment nazashtam,, indafe faght omadam begam hekayate drivet eine khodame:)
Zara | October 20, 2008 12:28 AM
انار جان اول رانندگی طبیعی یه که این اتفاقها بیفته ..ولی خداییش 140 کیلومتر خیلی یه واسه یه چلوکباب...اونم چلوکبابی که تو احتمالا نصفش رو هم نمی خوری :))
ببینم جایی نزدیکتر نبود؟؟
salome | October 20, 2008 1:32 AM
بگو نه باعث زحمت نمیشم( باهاش کاملا ایرونی باش) من شما رو دعوت می کنم خونمون.شما بیاید اینجا و از این تعارفا
farzaneh | October 20, 2008 3:21 AM
بهرحال رانندگی هم بد چیزی نیست که آدم یاد بگیره؛ شاید گاهی نیاز بشه!!!
محمد جواد شکری | October 20, 2008 3:54 AM
وای انار جان، مشعوف شدم! شرمنده ها، ولی فکر می کردم فقط من در این دنیا حس جهت یابی ام اینقدر ناجوره! حالا فهمیدم یک خانم دکتر با استعدادی هم هست که اینطوریه کلی حالم بهتر شد!!! اعتمادبه نفسم هم رفت بالا!
اینقدر که از همین جا اعلام می کنم که این امر هیچ ربطی به بهره هوشی نداره؛شاهدش همین انار خانوم!
بعدشم دانشمندا جی پی اس رو اختراع کردن واسه همین دیگه!
لالایی | October 20, 2008 3:55 AM
وای انار جان، مشعوف شدم! شرمنده ها، ولی فکر می کردم فقط من در این دنیا حس جهت یابی ام اینقدر ناجوره! حالا فهمیدم یک خانم دکتر با استعدادی هم هست که اینطوریه کلی حالم بهتر شد!!! اعتمادبه نفسم هم رفت بالا!
اینقدر که از همین جا اعلام می کنم که این امر هیچ ربطی به بهره هوشی نداره؛شاهدش همین انار خانوم!
بعدشم دانشمندا جی پی اس رو اختراع کردن واسه همین دیگه!
لالایی | October 20, 2008 3:56 AM
bebin anar joon, motmaenni ke hichkas az familaie ca nemidoone to weblog dari dige, na? age mikhai raje be oona benevisi bayad haddeaksar e kooshesh ro be kar bebari ke makhfi bemooni. kholase ke take care!
koozeh | October 20, 2008 7:31 AM
منم راننده ی حرفه ای هستم مثل خودت:دی
یه بار دور فلکه خاموشس کردم میخواستم پیاده شم گریه کنم از عصبانیت و خجالت داداشم نذاشت!!!
گلی | October 20, 2008 2:03 PM
منم راننده ی حرفه ای هستم مثل خودت:دی
یه بار دور فلکه خاموشس کردم میخواستم پیاده شم گریه کنم از عصبانیت و خجالت داداشم نذاشت!!!
گلی | October 20, 2008 2:18 PM
abolfazl ra goftand biya baraye anjame karhaye bimei emza kon...goft dast nadaram
آری بابا | October 20, 2008 3:24 PM
منم مثل بقیه اولش اومدم بگم GPS بگیر. ولی اگه بگیری دیگه هیچ امیدی به حس جهت یابی واست نمی مونه و خیلی دیرتر همه جا را یاد می گیری. اگه 2 هفته بدون GPS سر کردی دیگه لازمش نداری احتمالا.
سانی | October 20, 2008 10:41 PM
انار جان منم یه نفر رو داشتم که همینقدر خونشون دور بود و هر هر وقت منو سر کار می دید دیگه ول نمی کرد. هر روز میگفت بیا و منم که اصلا حوصله ی اینقدر رانندگی کردن رو نداشتم تا آخرش به قول خودت پیچوندمش تا برگشتم آلمان و گفتم حتما دفعه ی دیگه.... ولی به نظر من اراده کن و برو .. من قدر رانندگی توی آمریکا رو ندونستم... خیابونای بزرگ مثل اتوبان و همه جا تابلو داره و خلاصه توی آلمانی که من هستم رانندگی خیلی سخت تره البته به نظر من... ولی من بودم تصمیم میگرفتم و یواش یواش میرفتم دیگه... خلاصه که می فهمم چی میکشی از دست این تعارف ها
mana | October 21, 2008 3:09 AM
جالبناک بوود...
دراک | October 21, 2008 4:52 AM
gps azizam GPS
mahshid | October 21, 2008 8:57 AM
gps azizam GPS
mahshid | October 21, 2008 8:58 AM
gps azizam GPS
mahshid | October 21, 2008 8:58 AM
NEMIDONAM CHERA 3 BAR POST SHOD
mikhastam begam man az walmart gps kharidam hodode 150 dollers vali vagean karamro rah andakht vageen
mahshid | October 21, 2008 9:01 AM
شرمنده ها ، ولی خیلی خندیدم . روحم شاد شد . طنزی که پشت نوشته هاتون بود حرف نداشت . خوش باشید همیشه .....
آرام | October 22, 2008 10:21 AM
I would say: hese jahat yabie manam tarfifi nist, rastesh ranandegi ke sahle alan hodadn yeksalo nime ke har ruz hafte ye ghataro az train station asli savar misham miam khune. vali hanuz eshtebah mikoanm ke ghatar kodum samti mire va sandalio khalafe jahat harekate ghatar entekhab mikonam....chandta neshune gozashtam vali vaghti sectore taghir mikone neshune kilo chand:)) hala omidvaramm behtar besham
Mayra | October 22, 2008 5:49 PM
افرين شما به دنيا اومدي تا سيبيل تعميركارها رو چرب كني!
yasaman | October 23, 2008 7:49 AM
سلام انار خانومی . یادخودم افتادم وقتی تازه رانندگی می کردم
پيمانه | October 23, 2008 10:02 AM
سلام انار خانومی . یادخودم افتادم وقتی تازه رانندگی می کردم
پيمانه | October 23, 2008 10:03 AM
ایول ... پس مثل خودم روی هر چی رانندس رو سفید کردی ...
نیلوفر | October 24, 2008 10:53 AM
عالي بود :))))))))) انگار من نشستم خاطرات يك هفته اول رانندگي خودم رو تعريف مي كنم :))))) مخصوصا اون ترمز دستي بالا و بوي وحشتناكي كه در مي ياد و نمي دوني كجا دنبالش بگردي.
فروغ | October 24, 2008 1:49 PM
:دی
Anonymous | October 24, 2008 11:04 PM
واقعا اگه يكي بتونه علت اينكه چرا اغلب خانمها داراي مشكل بنيادين با رانندگي هستند رو پيدا كنه يه جهش علمي بزرگي اتفاق ميافته!:)
من كه خودم شخصا به اين موضوع واقف نبودم اما از خود حرفهاي بيشتر خانمها به اين نتيجه رسيدهام كه با رانندگي خيلي سازگار نيستند! و البته آقايوني رو هم ديده ام كه همين مشكل رو داشتهاند اما نسبتشون كمتر بود.
من فكر مي كنم اگه يه كاري آدم رو اذيت مي كنه چرا حتما بايد انجامش بده؟ من اغلب شبها چشمام هنگام رانندگي اذيت ميشه! توي رانندگيم هيچ مشكلي ايجاد نميشه اما همين كه بايد بيشتر تمركز كنم و اون حالت ريلكس رو كمتر دارم باعث ميشه كه تا اونجا كه مي تونم از اين كار خودداري كنم.
پرهام | October 25, 2008 12:09 AM
ای انار جان! رانندگی مرا ندیدی. با کمال اعتماد به نفس خودم را با مایکل شوماخر اشتباه می گیرم و دقیقا سر میدان درست زمانی که بابا می گه "سرعتت را کم کن" من با حداکثر سرعت می خواهم زود میدان را رد کنم. البته من فکر کنم بابا مرا دست کم می گیرد! D:
تر مز دستی ایضا!
دنده عقب! افتضاح به معنی واقعی کلمه! دقیقا اگر برنگردم عقب را ببینم فکر کنم موفق ترم!
موقع پارک نمی دانم چرا 20 سانت بیرون تر از بقیه هستم. هوم....
چهارساله گواهی نامه گرفتم (همان دور اول هم قبول شدم) 3 سال اصلا پشت ماشین نشستم و الان اوضاع این است. ایفتیضاح!
آرام | October 25, 2008 4:24 AM
خانومها با رانندگي مشگل ندارن.
رانندگي يك مهارته.هرچه بيشترانجام بشه بهتر ميشه.
حتي اگه راننده خوبيم بوده باشي و چند سال پشت فرمون نباشي بازم ادم نميتونه تا مدتها به رانندگيش اعتماد داشته باشه .
بدي ماشين داشتن مخصوصا براي ما انارستانيها كه سرگرم وزن كم كردنيم اينه كه حتي تا سركوچه هم ديگه نميتوني پياده بري.آدم وقتي ماشين داشته باشه ديگه زورش مياد پياده بره اين ور و اون ور.ناخواسته فعاليت كم ميشه.
يكي از دوستهاي من خيلي كارش جالبه كه برعكس همه جا پياده ميره چون صبح زورش مياد ماشينشو از پاركينگ درآره.
هستي | October 25, 2008 6:52 PM
جالبه هیچ کس به این تحقیق معروف که روی چند هزار نفر انجام شده اشاره نکرد: اکثر کسانیکه بهره ی هوشی بالایی داشتند رانندگی بدتری داشتند نمی بینید راننده تریلی ها چه دست فرمونی دارن؟
باسلام | October 27, 2008 12:11 AM
با اجازه من در مورد رانندگی نمی خوام نظر بگذارم ... سوال در مقوله ی تپلی دارم. من یک کم رفتم توی اون وبسایت ویت واچرز که ببینم میتونم لیست پوینتهای غذاهایی که میخورم رو از توش پیدا کنم و نکردم. هست جایی که آدم بتونه ببینه ؟ مرسی. الان به وقت شما احتمالن موقعیه که با تپل همکارت رفتی ورزش حتمن. آفرین به تو و اون تپل. :) خوشا به سعادت اون تپل که با تو هم آفیسی شده.
Tameshk | October 28, 2008 8:30 AM
Salam khanoom,
Happy Diwali
Have fun
Atash | October 29, 2008 10:29 AM
با عنایت به اینکه سرکار عالی نمونه یک بانوی موفق ایرانی و باعث افتخار این بوم و مرز می باشید، از سرکار عالی دعوت به عمل میآید که از مطلب اخیر بنده دیدن فرموده و نظر خود را جهت تکمیل کردن بحث موجود مرقوم بفرمایید. باشد که بدینوسیله چراغی فرا راه آیندگان نهیم.
سارا | October 29, 2008 12:09 PM
پرهام جان من فکر نمی کنم که اکثر خانمها با رانندگی مشکل داشته باشن ..این طرز تفکر اشتبهه.من خودم ده ساله رانندگی می کنم و از خیلی از مردها هم بهتر میرونم .یعنی رانندگی برام مثل راه رفتن ناخودآگاهه ..هیچ وقت هم زیادی محتاط نبودم تا حالا تصادف هم نکردم..خیلی های دیگه رو هم می شناسم که خانم هستن و رانندگیشون به همین خوبی و یا حتی بهتر از اینه..اما درمورد این باور غلط که بین همه جا افتاده دو تا نکته به نظرم می رسه
یکی اینکه زنها در مقایسه با مردها اعتماد به نفس کمتری دارن و اصولا همش می خوان توی همه کارهاشون بهترین باشن..واسه همینه که ماها اگه آشپزیمون خیلی خوب باشه می گیم ای بدک نیست یا رانندگیمون خیلی خوب باشه می گیم نه خیلی خوب هم نیست.
و این انتقاد از خود و کمال گرایی یه جاهایی دست و پاگیر می شه.من مردی رو نمی بینم که از خوب نبودن رانندگیش حرف بزنه در صورتی که خیلی از آقایون بسیار بسیار بد رانندگی می کنن ولی با کمال اعتماد به نفس پشت رول می شینن و هیچ وقت خودشون رو دست کم نمی گیرن
نکته دوم هم احتیاط گاها بیش از حد خانومها در رانندگی یه و بی جنبه بودن بعضی از راننده های مرد..ببین خدا وکیلی اگه یه خانومی ترافیک ایجاد کنه یا یواش بره یا بد بپیچه همه بوق می زنن و بهش بد و بیراه می گن.می گن زنه دیگه ..ولی اگه راننده همون ماشین مرد باشه کسی اذیتش نمی کنه.دو تا بوق می زنه و رد می شه.
پس این تبعیض ما فرهنگی هم هست.
در هرحال که من چون خیلی از این رفتار آقایون بدم می یاد اگه مردی بد برونه یا یواش بره اینقدر اذیتش می کنم و بوق می زنم وجلوش می پیچم تا یه کم طعم ناراحتی یه خانمها رو بچشه :)))
Anonymous | October 29, 2008 11:26 PM
بالایی من بودم
salome | October 29, 2008 11:29 PM
والا انار جان اين صحبتي كه كردي كاملا متين. راستش من يه دليل ديگه رو هم اضافه مي كنم كه بنظرم مهمتره! و اون خانواده و مخصوصا پدر اون دختر هستش كه انقدر بهش تلقين ميكنه كه نمي توني خوب رانندگي كني كه اون خانم هر موقع پشت ماشين ميشينه يه استرس مضاعف داره ! جنگي بين گفتههاي مكرر ديگران و تفكر خودش.
اما! يه اما بايد بگم! راستش بدون هيچگونه منظوري و حرفي در كل فكر مي كنم ماشين با خانمها خيلي سازگار نيست! يعني شايد مردونه ساخته شده باشه! اين موضوع را شايد بتونم بيشتر در بازي كامپيوتري مشخص كنم، اختلاف خانمها در بازي كامپيوتري با آقايون معمولا زياده! مي دونم خيلي از دخترها هستند كه عالي بازي مي كنند اما اگه بطور نرمال درنظر بگيريم اين عدد براي آقايون بيشتره! حالا چرا اينجوري هستش رو نمي دونم!
پرهام | October 30, 2008 12:32 AM
اون جا هم معذورات فامیلی ؟! بی خیال . بپیچون برای همیشه .
saye | October 30, 2008 6:26 AM
چقدر شما لوس و تازه به دوران رسیده و بیمزه و...هستید.صد رحمت به عباس میرزا و امیرکبیرو...
احسان | October 30, 2008 6:28 AM
سلام به بچه هایی که ایران هستین و به مقوله نوشتن علاقه مندین. کارگاه داستان نویسی وانکا از اول آذر دوره جدیدشو برگزار می کنه. اگه علاقمند به داستان نویسی هستین یا کسایی رو می شناسین که دنبال این قضیه ان بدونین یکی از معدود جاهاییه که تو ایران از شما یک داستان نویس یونیک می سازهبدون الگوبرداری و تقلید از دیگران و بدون خفه کردن نیروهای خلاق شما. اگه دوست داشتین به این وبلاگ سر بزنین.
www.vanka.blogfa.com
ستاره بارون | October 30, 2008 5:53 PM
راستی من عضو انارستان هم هستما! می دونم این مدل تبلیغ کردن خیلی حرفه ای نیست و حتی کمی شخصیت داستان نویس های ما رو ممکنه خدشه دار کنه. اما تو ایران هنرمندا محرومترین اقشارن مخصوصا نویسنده ها و هیچ حمایتی ازشون نمیشه. و فقط ما علاقه مندا رو دارن که حمایتشون کنیم. و ما هم راهی جز این کامنت ها نداریم. در هر حال من جاهای زیادی رفتم و اینجا تنها جایی بود که موندگارم کرد و بهم شهامت و اعتماد به نفس و ابزار نویسنده شدن داد.
ستاره بارون | October 30, 2008 6:00 PM
انار جان الان داشتم اون وبلاگ آشپزیت رو می خوندم، تو فوق العاده ای!! .... وای چی میشه اگه باز لغت روز رو هم به پا کنی ؟؟
eli | November 1, 2008 10:57 PM
انار جان الان داشتم اون وبلاگ آشپزیت رو می خوندم، تو فوق العاده ای!! .... وای چی میشه اگه باز لغت روز رو هم به پا کنی ؟؟
eli | November 1, 2008 10:57 PM
انار جان الان داشتم اون وبلاگ آشپزیت رو می خوندم، تو فوق العاده ای!! .... وای چی میشه اگه باز لغت روز رو هم به پا کنی ؟؟
eli | November 1, 2008 10:58 PM
انار خانم چی می کشی شما :)))
یک فتحی | November 3, 2008 7:32 AM