« روزمره، بي محتوا، زندگي ديگه! | صفحه اول | روزمره »
اين بحث خيانت كردن بحث جالبيه و من كاملا معتقدم كه لوا راست ميگه كه كاملا نسبيه. من دوتا فكر راجع بهش دارم. يكي اينكه بعضي چيزها هست كه آدم بايد دعا كنه به سرش نياد. يكيش اينه كه وقتي آمادگي نداري بچه دار بشي و بعد بشيني سر دو راهي كه نگر دارم يا نه. در هر صورت تا آخر عمر بايد با تصميمت زندگي كني. يكي هم اينكه بهت خيانت بشه و بعد بخواهي تصميم بگيري كه با طرف بموني يا نه. البته خودم ميدونم دومي به وحشتناكي اولي نيست اما خوب از اون چيزهاست كه من شخصا ترجيح ميدم اصلا مجبور نشم راجع بهش فكر كنم.
اما اينكه خودم خيانت كنم يا نه...راستش من خطم همون خط جسميه. براي من حداقل تعريفش همين بوده شايد بيشتر از همه به اين دليل كه فكر ميكنم امكان نداره يك نفر هميشه به فقط يك نفر تمايل فيزيكي داشته باشه و تصميم به موندن با ديگري برآيندي از خيلي دلايله كه كشش جنسي فقط يكيشه. مثل هر چيز ديگه توي زندگي حتما ميارزه طرف كه اون تمايل گاه به گاه رو در حد خودش -تمايل- نگه داري به خاطر همه اون چيزهاي ديگه كه با اون آدم داري و به خاطر اون آدمي كه در كنارش ميشي و دوست داري.
اما اگر از مرزش رد شديم باز نظرم اينه كه رفتن و گذاشتن كف دست طرف الزاما بهترين و شرافتمندانه ترين كار ممكن نيست. از مرزش كه رد شدي يعني بودن با اون آدم برات به اندازه كافي ارزش نداشته...اگر واقعا موندن نداره شايد راه بهتر اين باشه كه قطع كني بدون اينكه بهش بگي...اصلش رو بگي كه ديگه دوستش نداري. فرعش اينه كه براثر دوست نداشتنش چه كردي. اما اگر خواستيم بمونيم حق طرفه كه بدونه...اگر مبناي رابطه بر اين بوده كه قرار نيست رابطه اي باشه.
اصلش اينه كه تعريف دو طرف از رابطه يه جيز باشه و در اين تعريف با هم توافق داشته باشند. براي من فانتزي و خيال پردازي خيانت نيست. سوپاپ اطمينان رابطه است.



Comments
من مطمئن نیستم که منظور شما رو درست فهمیدم یا نه. خیانت از دید شما یعنی واگذاری جسم و نه چیز دیگر؟
هونیا | December 3, 2008 3:09 AM
http://en.wikipedia.org/wiki/Triangular_theory_of_love
negar | December 3, 2008 5:40 PM
انار جون، از اينجا رد می شدم ديدم اين پست چقدر "فرش " هست ؛)) ، يک سری چیزها سریع به ذهنم رسيد که ديدم اگه نگم خيلی بد ميشه ؛)) ... بحث البته خیلی طولانیه، و خیلی چیزها دلم میخواد بنویسم، ولی فعلا فقط چند تا نکته رو بگم( می دونم که اينها رو کلی ننوشتی و مرزهای شخصی خودت هستن، بنابر اين انتقاد های من رو ابدا به روی مرز شخصی خودت حساب نکن ، بلکه با اين فرض که اين پست نه در مورد شخص تو، که به عنوان يکی از شکلهای ممکنه برای تعريف مرزهای خيانت هست):
_اگه درست متوجه شده باشم، گفتی مرزش جسميه...خوب اين يعنی تا چه حد؟ يک دست گرفتن؟ يک بوسه؟ يک آغوش؟ یا فقط عمل دخول شرطشه؟ آيا يک بار هم همون وزن رو داره که چند بار؟ و خیلی سوالهای دیگه که در این باره پیش میاد...مساله فقط خیال پردازی نیست، مساله اینه که نمیشه همیشه احساسها رو به دو قسمت جسمی و غیر جسمی ، یا جنسی و غیر جنسی تقسیم کرد و مشکل از همینجا شروع میشه...
_با اين موافقم که بهتره دو نفر در رابطه تعريف مشترک داشته باشن و مرزهاشون برای هم روشن باشه. ولی مطمئنا اين گارانتی هيچ چيز نيست، ممکنه من که همين مرزها رو نه برای ديگري، که برای خودم قائل می شم، در موقعيتی قرار بگيرم که با احساسهای مختلف و پيچيده ای در گير بشم و اين مرزها برای خودم هم به هم بريزن. بيشتر کسانی که درگير اينجور رابطه های مثلثی ميشن، کسانی هستن که حد اقل نسبت به خودشون فکر می کنن که اگر در يک رابطه ای ثابت و راضی باشن چنين کاری رو نمی کنن. و اینکه اگر با دیگری رفتی، به این معنا باشه که پارتنر خودت رو دوست نداری، چیز بدیهی ای نیست. دوست داشتن، حسی با چندین چهره و شکل هست، و من مطمئن نیستم که بشه به این راحتی گفت اگر از این مرز (حالا بگیم جسمی)گذشتی، یعنی اینکه پارتنرت رو دیگه دوست نداشتی یا اون ارتباط برات دیگه ارزش کافی نداشته. اینها رو گفتم که بگم، اتفاقا اگر موندنی شدی ، بهتره پارتنرت این مساله رو ندونه. چون این مساله فقط استدلالی نیست، و حتی اگر رابطه ای اینطور هم تعریف شده باشه،باز هم دونستنش زخم بزرگی برای اون طرف هست (استثناها به کنار) .این دونستن چه چیزی رو باید بهتر کنه؟درسته، ما فکر می کنیم که باید همیشه حقیقت رو بدونیم، و معنی صداقت هم اینه که همیشه حقیقت رو بگیم، ولی من می گم حقیقت گرایی مطلق، بدون در نظر گرفتن عواقبش، خودش ریشه ای خیانت آمیز داره. من خودم ترجیح می دم اگر رابطه خوبی دارم، و راضی هستم، و بر فرض طرفم یک بار درگیر همچین رابطه سومی میشه و بعد به این نتیجه می رسه که می خواد با من بمونه، اصل قضیه رو بهم بگه. بگه از من چی میخواد، تو رابطه مون چی کمه ، خواسته ها و آرزوهاش چیه، خواسته ها و آرزوهای من چیه، چطور باید ادامه بدیم...فرعش اینه که بگه به خاطر این کمبودها چکار کرده و حالا می خواد برگرده. این دونستن ، فقط راه ادامه رو سختتر می کنه، اگر حتی غیر ممکنش نکنه.
خيلی تند و در هم نوشتم، می بخشی ديگه
شبنم | December 3, 2008 7:44 PM
يک چيز ديگه هم بگم، و اون اينکه من به اون مرز ، به شکل يک قانون همه-يا-هيچ-چيز نگاه نمی کنم. فکر می کنم بين اين مرز شکنيها تفاوتهای خيلی زيادی هست، که خيلی می تونه تعيين کننده باشه که آيا ادامه رابطه خوب هست يا نه
شبنم | December 3, 2008 7:52 PM