1. تا همين ديروز اگر خانومي كه شما باشيد كارفرمايي داشتيد كه به طور سيستماتيك به شما براي كار مساوي كمتر از مرد همكارتون حقوق ميده 180 روز وقت داشتيد تا شكايت كنيد. اگر نميكرديد ديگه حق نداشتيد طلب تفاوت حقوق رو بكنيد. اشكال همچين قانوني اين بود كه خيلي زنها تا مدتها نميدونستند كه داره همچين تبعيضي اتفاق ميفته و وقتي خبردار بشند ديره. اوباما ديروز تغيير اين قانون رو امضا كرد به صورتيكه اين مهلت 180 روزه با هر چك حقوق دوباره صفر ميشه و از نو شروع ميشه. اين قانون جديد به نام زني به نام ليلي لدبتر نامگذاري شده كه بعد از بازنشستگي فهميد كه كارفرماش در حقوق و مزاياش تبعيض قائل شده و ده سال جنگيده تا بالاخره دادگاه عالي آمريكا به نفعش راي داد و سنا قانون رو عوض كرد كه ديروز به امضاي رئيس جمهور رسيد.
در آمريكا بنا به آمار سال 2005 به طور متوسط براي هر دلاري كه مردان درآمد دارند زنها براي كار مساوي 77 سنت ميگيرند. اين اختلاف براي زنان رنگين پوست (سياه پوستها، مهاجران) حتي بيشتره. اين تفاوت در مشاغل طبقه كارگر بيشتره.
2. امروز داشتم يه برنامه گوش ميكردم توي راديو به نام "پايان تنهايي". موضوع برنامه اين تكنولوژيهاي عصر ارتباطات بود...فيس بوك، ماي اسپيس، ايميل، وبلاگ. يكي از نكات جالبي كه مصاحبه شونده مطرح ميكرد اين بود كه روشنفكري ( به معناي عام بالندگي فكري) سه المان اصلي داره: تنهايي، مكالمات طولاني با دوستان، و خواندن .
بحث ميكرد كه چطور شبكه هايي مثل فيس بوك هرسه تاي اين عوامل رو تحت الشعاع قرار ميدند. به خاطر وجود اينترنت هيچ كدوم ماها ديگه فرصتي پيدا نميكنيم يا به خودمون نميديم كه "هيچ كار نداشته باشيم بكنيم". كه بنشينيم و تنها باشيم و فكر كنيم و از دنيا جذب كنيم. و بعد ادامه ميداد كه يكي ديگه از چيزهايي كه نقش دوستي رو در رشد ذهني خاص ميكنه اين فرصته كه آدم بشينه و با دوستانش مكالمه هاي عميق و طولاني داشته باشه و از طريق اون خودش رو كشف بكنه. نتيجه طبيعي داشتن 575 تا دوست در فيس بوك اينه كه كيفيت و كميت زماني كه با هركدوم از اين افراد ميشه صرف بشه پائين مياد. در مورد خواندن حرف جالبي كه ميزد اين بود كه اينترنت آدمها رو به سطحي خوندن عادت ميده. اگر ما آدمها عادت به سطحي خوندن كنيم و صبوري و قابليت خواندن يك روايت پانصد صفحه اي كه معمول كتاب چاپيه از دست بديم خيلي ساده ممكنه تماسمون رو با گذشته مون از دست بديم. اونوقت ديگه مهم نيست حتي اگر گوگل تمام كتابها رو هم مجاني در دسترس قرار بده، ما آدمها "تكنولوژي دروني" خوندنش رو نخواهيم داشت.
3. ابن خبرگزاري The Real News Network رو كه من لوگوش رو اون كنار گذاشته ام ميبيند؟ در كانادا سوم فوريه برنامه دارند تحت عنوان "نسل اوباما: بعد از تحليف. پيامدها براي كانادا و جهان". گفتم خبر بدم اگر تورنتو هستيد برين. بايد جالب باشه.
4. يك مادري اينجا هشت قلو زائيده. بعد معلوم شده 6 تا بچه ديگه هم از قبل داشته كه دوتا هم دوقلو بوده اند. پدري در كار نيست و خانوم با پدر و مادرش زندگي ميكنه. پدرش (پدر بزرگ بچه ها) قراره بره عراق به صورت قراردادي كار كنه خرج خانواده رو بده. چه جوري من نميدونم. چطور يك آدم بعد از 6 تا بچه هنوز بازم بچه بخواد اونم دست تنها و بعد دكتر بگه هشت قلو حامله است ( با روشهاي مصنوعي) و بگه هر هشت تا رو ميخوام نگه دارم توي ذهن من نميگنجه. پشت و رو نميشه بعد از اينهمه زائيدن؟



Comments
چه جالب! چند وقت پيش به يكي از دوستام مي گفتم كه ديگه حوصله ي مطلب طولاني رو ندارم! كافيه يه وب پيج رو باز كنم و ببينم بيشتر از 500 كلمه است نمي خوانم!
كي بود كتابهاي ده جلدي مي خواند؟
ابريشم | January 31, 2009 1:34 AM
با قسمت حضور در شبکه های اجتماعی رو چون خیلی تجربه کرده ام و آسیب های جدی هم از این بابت تحمل کردم خیلی موافقم. حقیقت زیادی در اون ها نهفته است. گذشته از این که باعث غافل شدن از روابط طبیعی اجتماعی و فراموشی دوستان حقیقی هم می شود.
این جمله ی آخری که در باره ی این هشت قولوهه گفتی خداست!!
حرف حساب | January 31, 2009 4:31 AM
شماره 4 موضوع بحث دیروز ما بود. آدم شش تا بچه توجه کنید شش تا یکی نه دو تا هم نه شش تا عدد بچه داشته باشه ولی هفتمی رو خواسته باردار بشه برای من زیر سوال دیگه چه برسه به اینکه پا شه بره درمان نازایی و یه هشت تا یه جا گیرش بیاد.
یکی از بستگان من یک دختر داشت حاملگی دومش دوقلو پسر بود حاملگی سوم ناخواسته بود و دکتر پیش بینی کرده بود دوقلو هستش منتظر کانفرم شدن نموند رفت یه راست کورتاژ کرد. می گفت اگه یکی بود هم نگرش نمی داشتم چه برسه به ریسک دوتا مگه جونمو از سر راه آوردم همین جوری دو تا دوتا بیارم که چی بشه!؟!
40تیکه | January 31, 2009 5:20 AM
وقتی نحوه تصمیم گیری این خانوم شماره 4 رو می بینید، مطمئن می شید که همون 77 سنت هم زیاده.
کاوه | January 31, 2009 5:28 AM
خیلی دردناکه که توی ایران همه دارن با هم کار می کنن و اینقدر بی عدالتی هست که مطمئنی بغل دستیت به جای کار کردن می ره و توی دستشویی فرنگی می خوابه اما حقوقش نه تنها 3 برابره توه که تازه خانم هم هست و .............. بعد باید به کجا شکایت کنی ؟ کاش بی عدالتی بین زن و مرد بود . کاش اون خط قرمزه توی همه جای دنیا معلوم بود و مرسوم . نه اینکه مث الان من نا امید باشی از بودن عدالت !!!!!!!
زی ز ی | January 31, 2009 5:37 AM
قضیه این فیس بوک و اینترنتی که نوشتی برام خیلی جالب بود.
از یک طرف کلی حسن داره و از طرفی عیب.
آورا | February 1, 2009 5:12 AM
ولی انار جون جدا از مشکلات خرج و بزرگ کردن اگه این زن توانایی بزرگ کردن اینهمه بچه رو داشته باشه و بزرگشون کنه چه با حاله و چه فامیل بزرگی میتونن تشکیل بدن
دختر خاله ام 5 قولو داره و همشون الان پزشکی میخونن و با هم همکلاسن البته یکیشون پزشکی اصفهان قبول شد اما چون طاقت دوری از بقیه رو نداشت انتقالی گرفت اومد پیش بقیشون
دکتر سارا | February 1, 2009 6:29 AM
خیلی اتفاقی به اینجا اومدم و خیلی اتفاقیتر توضیحات بالای ستون سمت چپ رو خوندم.
رفیق؛ این همه هراس به خاطر چیه؟
من برعکس تو در داخل ایران زندگی می کنم و همه جا با نام واقعی خودم. نه! نمیخوام بگم کاری که می کنم عمل بزرگیه. ولی پرسشم از این همه هراس در توست.
گویا این واقعیته که داشتن هر چیزی هراس از دست دادنش رو هم با خودش میآره. نمیدونم!
امین | February 1, 2009 2:15 PM
امین جان گاهی اوقات آدم اگر در محیط باشد راحت تر با مساله کنار میاید به این دلیل که اگر پیامدی هم داشته باشد من شخصا میتوانم مسئولیتش را تقبل کنم. وقتی من اینجا هستم به نظرم پهلوان پنبگی می آید که حرفهای گنده و بی ربط و با ربط بزنم بعد خودم شب برم سر زندگیم و اگر عاقبتی باشد در درجه اول خانواده ام در تهران باید بکشند.
حرفی که نمیتونم مسئولیتش رو خودم برعهده بگیرم ترجیح میدم نزنم.
anar | February 1, 2009 7:48 PM
1) رسیدن به هر مقصدی از گام نخست شروع می شه. خوبه که کم کم قله های جدیدی فتح می شه
2) تا حد زیادی با این بحث موافقم ولی سوال من اینه که چرا خیلی از ماها اینترنت رو به خوندن کتاب و یا تفکر عمیق یا مکالمات طولانی ترجیح می دیم؟
به نظرم جلوی سیر تحولات اجتماعی نمی شه بایستیم، فقط می شه جریان رو هدایت کرد که البته اون هم نه کاملا
کاش بشه راه هدایت جریان رو پیدا کرد تا کمتر آسیب پذیر بشه
3) حیف که خییییییییییییییییلی دورم از کانادا
4) تمام سوالات شما درست. من هم یک سوال اضافه می کنم
پدری در کار نیست
مطمئنید این خانم در صحت و سلامت روانی بسر می بره؟ چرا فکر می کنه که پدرش باید بره عراق و خرج بچه هاشو بده؟
حالا این همه هم نه و دو تا! شما فکر کن یکی! چه انتظاریه که پدر خودش متقبل هزینه ها بشه؟
با توجه به این سوال در کمال شرمندگی؛ به .... که پشت و رو می شه
*****
.... یعنی جهنم!
با مهر
نازلی
نازلی | February 2, 2009 5:37 AM
مرسی از لینک رادیو. خیلی مفید بود.
رها | February 2, 2009 1:00 PM
در مورد بند 2 موافقم و موضوع هم اگه تحت کنترل قرار نگیره یه جورایی می تونه روند بدی رو طی کنه. همچنین این موضوع که اینترنت عوض افزایش درک و شعور مردم یه جورایی به ضرر اونها داره عمل میکنه هم هر روز شدت بیشتری پیدا می کنه که البته دلیل اصلیش هم خود مردم و علایق اونها هستش و بعد هم خب تجارت خوب و بد نمی شناسه. هر چی مردم خوششون بیاد پررنگترش می کنه. در همين خصوص مطلب خوبي رو يكي دو ماه پيش خوندم، پيشنهاد مي كنم بخونيش: http://negaheno.wordpress.com/2008/09/08/internet/
راستي داستان ونهاي تهران يادته انار؟ ببين نااميدي من از اين سيستم از روي احساس نيست از بارها تجربه كردن اونه :
http://www.tehran.ir/Default.aspx?tabid=12627&ctl=Details&mid=25462&ItemID=79158&language=en-US
پرهام | February 3, 2009 1:26 PM
سلام
من دانشجوي برق شريفم. امسال وارد دانشگاه شدم.
اگه ممكنه دوست داشتم در مورد مسائلي با شما صحبت داشته باشم.
ميشه آيدي ياهوي من رو ادد كنيد؟
با تشكر
raha | February 4, 2009 6:16 AM
سلام
یه لطفی در حق من می کنین؟
من دچار افسردگی شدم. یادمه چند وقته ÷یش در مورد افسردگی مطلبی نوشته بودین. اگه ممکنه مشکل منو تو وبلاگتون بیان کنین و این موضوع رو به چلنچ بکشین.
من قبل از اینکه بیام خارج از ایران عاشق یه دختری شدم و شاید براتون جالب باشه بدونین که من تا این سن یعنی 32 سالگی واقعا عاشق نشده بودم و فکر هم می کردم که هرگز عاشق نخواهم شد. البته فقط عشق خالی نبود از نظر منطقی هم کیس خیلی عالی بود. از نظر تحصیلات چهره خونواده و ... همه چیز عالی بود. ولی من اشتباه کردم . اشتباه کردم به حرف یکی از اقوام گوش دادم که بعدا معلوم شد که ایین فامیل ما از سر حسودی و بد خواهی یه سری اطلاعات غلط به من داده بود و من بر اساس این حرف ها رابطه رو به جائی کشیدم که دیگه خراب شد. بعدا که واقعیت ها رو فهمیدم و برگشتم دیگه هیچ فایده ای نداشت و منو به اینکه ادم مستقلی نیستم محکوم کردند و دیگه حتی اجازه ندادند باهشون تماس بگیرم.
تو این یکسال گذشته هر روز و بلا استثتا هر روز اتفاقات افتاده فکر می کنم و یکساله که یا به خودکشی فکر می کنم (البته عملا جراتش نیست) و یا یکسری اتفاقات کذشته مربوط به این خانوم رو تو ذهنم مرور می کنم و هر روز هزاران بار خودمو بازخواست می کنم و دیگه نمی تونم خودمو ببخشم. احساس می کنم دیگه نمی تونم کسی رو دوست داشته باشم. احساس می کنم دیگه دیر شده. احساس می کنم زندگی ایندم هم تا آخر عمرم تحت تاثیر این ماجرا خواهد بود. از اینکه میبینم هنوز 33 سالمه و سالیان سال باید زندگی کنم (بخونید غذاب بکشم) تنم می لرزه.
شبی نیست که با گریه نخوابم. مثل بچه ها گریه میکنم.
مدت هاست از ته دل تخندیدم.
حساس شدم به دیگران - از اینکه اکثرا ازدواج کردن و من نه احساس خیلی بدی دارم. خیلی بد. تمام روابطم با فامیل و دوستانم خراب شده.
کمکم کنید لطفا. از تجربیاتتون بهم بگید .
از اینکه میبینم سال ها میان و میرن و من هنوز تنهام هر روز بیشتر و بیشتر دچار استرس میشم.
ممنونم
علی از استرالیا - بریزبن
علی | February 9, 2009 4:13 AM
این که اینجا اینا رو نوشتید جالبه. با اجازه ی صاحبخونه بگم تازه اول حوونی تونه. این چه افکار ابسوردیه که بهش فکر می کنین و عیان به زبون می آرید!
زندگی مجردی هم عالمی داره. لذتشو ببرین. استرالیا هم جای بسیار خوبی. یک زندگی خوب و درخور بسازیدو به این فکر کنید تنهایی راحت تر می شه یک زندگی خوب بیرون از ایران ساخت. یک کم همت می خواد که لابد در شما هست که تا اینحا خودتونو رسوندین. بک کمی هم دایره ی ارتباط تونو وسیع کنین خیلی از این حساسیت های روحی رفع می شن.
خوش باشین علی جان.
neda | February 10, 2009 10:07 AM
همین قدمی که برای احقاق حقوق زنها برداشته شده خودش خیلی مهمه. ولی باز هم متاسفانه این تبعیض همه جا هست. ماموریت ها نون و آبدار هم همیشه به مردها می رسه.
kimia | February 11, 2009 11:44 AM
این حرفا معلوم نیس چه اساسی دارن. مزخرفن. اصولن ادمیزاده ی شیر خام خورده سطحیه. ربطی هم به وب و چیزای دیگه نداره.این جا تو ایران اغلب مردم نه بلدن با وب کار کنن و نه بلدن خلوت کنن و نه اصلن شعور خوندن دارن.یکی شونم من.
قهوه گردی | February 12, 2009 2:53 AM
hi anar khanoom,i just loved this post of yours and its so true,would u let me copy-paste it for my notes?thanks.im waiting for ue permission
maryam | February 12, 2009 11:13 AM
anar jan,
tebghe mamool, in refighe ghadimit ke hamisheh takhire faz dareh oumad!
azizam, modatie ke mikham behet tabrik begam nashodeh!
hala ham harchi migardam hamoon yek adrese ghadimito peida nemikonam.
kholaseh gharaz inkeh be yadetam, va omidvaram khoobo khosh bashi:)
miboosamet
lalaee | February 16, 2009 7:51 AM
سلام.
روزنامه نوشته بود بعضی زنها به دوران بارداری اعتیاد دارند بعضی ها هم علاقه مند به خانواده خیییلی بزرگ هستند. می گم نکنه آنجلینا جولی هم به همین اعتیاد دارد ها!!!
D:
آرام | February 17, 2009 10:19 AM
سلام
پرشین بلاگرز «خبرخوان ایالات متحده» («گرافیکی» و «تکست»)؛ و «لیست و فید وبلاگهای فارسی ایالات متحده» را ارائه کرده است.
از پرشین بلاگرز و «خبرخوان ایالات متحده» که شما نیز در آن حضور دارید بازدید فرمائید.
http://persianbloggers.blogspot.com/2008/11/usa-p.html
کورش اسلام زاده | February 22, 2009 3:17 AM
in posto b salamati key jadid mikoni?
Anonymous | February 24, 2009 1:18 AM
با حال بود...
عسل | February 25, 2009 12:16 PM
سلام دکتر سمانه هستم تو وبلاگم سعی میکنم پاسخگو و مشاوره گر مشکلات جنسی و روحی با شم
drsamane | February 25, 2009 2:16 PM
سلام! خسته نباشید!
یسنا | February 27, 2009 5:34 PM