« پیام نوروزی اوباما | صفحه اول | »
همین الان نشسته ام تمبر هندی میخورم گفتم بنویسم دل شماها بسوزه:)
13 ام ماه می قرار شده برم یه مدرسه راهنمایی برای یه سری بچه 12 تا 14 ساله از کارم حرف بزنم. به عنوان اینکه من رو ببینند و انگیزه بگیرند که "میشود و میتوانیم" و بهشون بگم اگه میخوان بزرگ بشن شکل من بشن باید چکار کنند. حالا مشکل اینه که من بیشتر داوطلب شدم که برم بهشون بگم اگه بخوان بزرگ بشن و اشتباهات منو نکنند باید چکار کنند. مطمئنم ارزشش بیشتره اما مطمئن نیستم ناظم مدرسه خیلی خوشش بیاد. بعد هم مونده ام چه جوری حرف بزنم که حوصله 50 تا بچه این سنی دو دقیقه ای سر نره.
برنامه ریزی برای عروسی کوچیک 150 نفره کاریست بس طاقت فرسا. پدرم داره درمیاد تازه همه اش داریم اقوام خیلی خیلی نزدیک رو دعوت میکنیم و دوستای خیلی خیلی نزدیک. خوب شد این فامیل من و واسو در سه قاره و ده ملت پخشند وگرنه نمیدونم چه غلطی میخواستیم بکنیم. به عمرم اینهمه راجع به خورشت بادمجون یا فسنجون, دکور میز, سرویس غذا و جای مهمونی فکر نکرده بودم. کیترینگ و جا رو که معلوم کنیم اصلش تموم میشه. حداقل خیالمون راحته یه جایی هست میان و یه چیزی هم هست بخورن. حالا ممکنه عروس و داماد پولشون نرسه لباس بخرن بیان که خوب فدای سر مهمانان عزیزمون.



Comments
میبینم که تو هم عین خودم بسیار داری پای منقل اینترنت عرق میریزی؟ آپدیت میکنی به فیس بوک سر میزنی. کامنت میذاری!
اتفاقن من همین دیروز توی فریزرم یه بسته تمبر هندی پیدا کردم اما اینجا زیاد نمیچسبه.
عروسی هم پیشاپیش مبارک. با همه ی زحمتش اما خوبه یه جورایی لذت بخش ه مگه نه؟
اون بخش سخنرانی رو هم ایده ای ندارم که به دردت بخوره. فقط امیدوارم خوب پیش بره.
بي تا | April 14, 2009 3:15 AM
عروسی چه ۵۰ نفر چه ۵۰۰ نفر فرقی نداره . فقط پول شام و مشروبش فرق داره وگرنه همه زحمتهاش همونقدره. ما عروسی مون همه اش ۵۷ تا مهمون داشتیم (فامیل ها و آدمهای خیلی خیلی خیلی نزدیک) و با عروسی دوستم که همون هفته بود و ۳۰۰ تا مهمون داشت یک اندازه وقت گذاشتیم و دوندگی کردیم.
سوسکی | April 14, 2009 3:42 AM
دومیش از اولیش بهتره: می گم فکرش بکن اگه قرار بود بچه های اینترنت رو هم دعوت می کردی چی می شد! کاش همه چیز به خوبی و خوشی پیش بره و به قول قدیمی پای هم پیر شین. این رو برای واسو توضیح بده تا یک وقت تعجب نکنه چرا مردم آرزوی پیر شدن ما رو می کنن!
سخنرانی ات رو هم دو بخش کن تا خانم مدیر هم زیاد ناراحت نشده مثلا تقسیم کن به What to do and what not to do.
شاید اینطوری بد نباشه.
عروسی و شادی تون مبارک باد.
حرف حساب | April 14, 2009 4:47 AM
مي دوني اول از كارهاي خوبي كه تو زندگي كردي تا بدانجا رسيدي بگو و بعد از نبايد كردها. راستي منتظر عكس عروسي ات هستم
farzaneh | April 14, 2009 5:56 AM
بعد عروسی با 150نفر مهمان کوچیک به حساب میاد یعنی؟! :دی
لیلا | April 14, 2009 8:55 AM
سلام
من اسباب کشی کرده ام. نشانی خانه جدیدم این است:
http://bibimonavvar.wordpress.com/
چراغش را با روشنی قدمت روشن کن.
بی بی منور | April 14, 2009 1:32 PM
مبارک باشه بازم:). عروسی کجاست؟ هند؟ ایران؟ آمریکا؟
فروغ | April 14, 2009 2:23 PM
آمریکا. هردو اینجا هستیم راحت تره برنامه ریزی و اگه یک کشور میگرفتیم یکی نمیگرفتیم سخت میشد.
Anar | April 14, 2009 10:54 PM
من که نه درس خوندم نه عروسی کردم اینه که نمی تونم نظر بدم احتمالا !! :D
ولی با همه ی سختی هایی که حتما داره، بازم تبریک می گم نزدیک شدن این شادی و جشن رو.
بهاره | April 15, 2009 2:49 AM
حرف حساب, اتفاقا یکی میگفت ساعت و روزش رو بچسبون تو وبلاگت از ده شب به بعد ورودی نفری ده دلار بگیر به صرف پارتی عروسی و صفا ممکنه یخورده از این خرجت هم دربیاد:)
جدی جدی این بچه هایی که الان چند ساله دور هم هستیم و وبلاگهای منو خوندن خیلی بهتر منو میشناسند تا اکثر قریب به اتفاق مهمونهای الان.
Anar | April 15, 2009 2:56 AM
انار جوووووووووووووووووووون مباررررررررررررررررررکهههههههههههه
خیلی سورپرایز شدم که دختر. تو و واسو دارین عروسی می کنین باهم. آرزوی خوشبختی دارم براتون.
الان بعد از مدتهاست که اومدم اینجا سرزدم. من چندین ساله که اینجا رو می خونم و با تمام وجود احساس می کنم تو شایسته خوشبخت شدن و شاد بودن در تمام مسیر زندگیت رو داری، چون برای ساختن خودت قدم به قدم زحمت کشیدی.
پر از شادکامی باشین. بوس.
YOU DESERVE TO BE HAPPY
سارای | April 15, 2009 1:33 PM
فامیل نزدیک یا دور بیلمیرم! من و عیال میایم!
Ali | April 15, 2009 9:29 PM
انار جون من از مشتریهای پرو پا قرص وبلاگتم ولی قرنی یه بار اظهار وجود می کنم. اولا که حسابی تبریک به پای هم پیر شید :) دوما اینکه داداش من هم درگیر همین قضیه است و حالت رو کاملا درک می کنم. خلاصه اگه دنبال جا دی جی فیلمبردار یا غذا خوب و اقتصادی بودی خبرش رو بده. بی تعارف...ایمیلم رو برات می فرستم.
Mahvash | April 16, 2009 3:40 AM
انار جان تبریک میگم.
یه سوالی داشتم. یعنی از روزی که خبر نامزدیتان را دادید برام این سوال پیش آمده. لطفا به حساب کنجکاوی در زندگی شخصی تان نگذار. فقط چون من با فرهنگ هندی و اصرار و پافشاری شان روی برخی موارد تا حدی آشنا هستم، برام جالبه که برنامه تان برای مراسم چی هست. قراره به سبک ایرانی، یا هندی یا ترکیبی از هردو برگزار بشه؟ یعنی چطوری مسئله کالچر را با هم کنار آمدید. آنهم در مراسمی که اقوام هم هستند و باید هوای آنها را هم داشت. البته اگر آقای ماسو مسیحی باشند که مشکلی نیست. منظور من روی فرهنگ خانواده های هندو است. مثلا تا جایی که من شنیدم با توجه به مفاهیمی که رنگ در این فرهنگ داره، براشان پذیرش رنگ سفید به عنوان لباس عروس سخته.
در هر حال برای هردوتان آرزوی بهترینها را دارم.
بوی بارون،قهوه،سیگار | April 16, 2009 11:19 PM
تبریک انار خانوم. سخت نگیرید مهمانی هم روبراه میشه.
راستی دوستان اینترنتی شما به زور خودتون رو دعوت میکنید بذارید من حرص بخورم که همشهری انار هستم! اصلا درستش این بود همین الان آبکشم رو بردارم و بدو برم سر چشمه برای بردن آب به خونه عروس...
لی لی لی لی لی .....
سعید | April 16, 2009 11:31 PM
بوی بارون سیگار قهوه:
نه موردی نیست سئوالتون. قراره یک مراسم عقد هندو بگیریم و بعد مراسم عقد ایرانی و شام هم در یک روز باشه. عقد هندو جداست برای اینکه ظاهرا روز و ساعتش باید خوش یمن باشه. توی مراسم اونا من ساری میپوشم و توی مراسم ایرانی همون لباس خودمون (مگر اینکه چیز جالبی گیر بیارم که ترکیب هردو استایل باشه). غذای عروسی هم ترکیبی از هردو.
Anar | April 17, 2009 2:53 AM
مهوش ایمیل من هست blog_identity@yahoo.com من مخصوصا الان دنبال جا و غذا هستم. اما کلا هرکسی رو سراغ داری اگه بهم اسم و آدرس بدی خیلی خیلی ممنون میشم.
Anar | April 17, 2009 2:56 AM
سلام. آدم از خواندن این پست هیجان زده می شه :)
راستی..... مشکلم در مورد دانلود حل شد.
آرام | April 17, 2009 4:03 AM
چه خوش خیالی دختر فکر کردی فقط شام و لباس عروس و داماده؟؟؟نخیر تازه باید کارت سفارش بدی به فکر گل دستت و ماشین عروس باشی ؛سفره عقد میخوای ،کیک باید انتخاب کنی ...از حالا برات صبوری آروز میکنم و پیشنهاد میکنم شب عروسی فقط و فقط حواست به خودت و آقای داماد باشه .بقdه چیز ها رو بی خیال.
بنفشه خاتون | April 21, 2009 5:08 AM
از همین تریبون غیر رسمی پیوند مبارکتان را تبریک عرض می نمایم/نقطه!
محمد جواد شکری | April 21, 2009 7:05 AM
انار جان
خبر عروسیت به شدت منو خوشحال کرد من الان در کنار هندو ها زندگی می کنم و می دونم تو فرهنگ اونا مرد چقدر برای همسرش ارزش قائله خیلی خوشحالم برات
در کنار هم شاد و خوشبت باشید
پرنسس در غربت | April 23, 2009 11:39 AM
vay delam tamrehendi mikhadddddddddddddddd
shirin | April 24, 2009 10:01 AM
اگه بخوان بزرگ بشن و اشتباهات منو نکنند باید چکار کنند....
خیلی به جا بودند .... یاحق
قلندر | April 24, 2009 11:27 AM
وای انار تو می خوای ساری بپوشی؟؟ بی نظیر می شی (:..فکر کنم خیلی خوشگل بشی.
سمیرا | April 27, 2009 8:29 AM
نمیدونم اصلاً درسته وسطه این بساط عروسی بیام و حرف بزنم یا نه ؟
خیلی وقته میخونم اینجا رو . حتی وبلاگ قبلیتونو . اما امشب که دلم خیلی پر بود و با بغض میخوندم رسیدم به یه پستی وسط زمین و آسمون که انگار توی این لحظه برای من بود ، میدونم دوست نداری بیاد بیاریش اما باعث شد من 1 ساعت تموم پای مانتیور زار بزنم نه عر بزنم و گریه کنم . انقدر دلم پره که نمیدونم باید چیکار کنم ؟
بعضی وقتها فکر میکنم چقدر میفهمی ! چقدر خوب میفهمی.
من حسودیم شد وقتی فهمیدم تو تونستی کوله ات رو بذاری زمین و اون چیزایی که نخواستی بریزی بیرون یا بقول خودت بازیافت کنی . اما من حتی میترسم کوله رو از شونه ام پایین بیارم چون میترسم از توش یه مشت آشغال با بوی گندیدگی بریزه بیرون
دلم میخواد مثل تو باشم میفهمی ؟ دلم میخواد بگم گور بابای این و اون . دلم میخواد یک روز فقط یک روز برای دلم زندگی کنم . باور میکنی هر روز صبح که بلند میشم دلم میخواد 18 ساله بشم ؟ نه بخاطر جوون شدن نه . بخاطر اینکه کارایی که تو اون زمان میخواستم انجام بدم و ندادم رو بکنم.
دلم میخواد این دیکشنری خانواده مو عوض کنم و توش یه عالمه کلمه و کارهای جدید بیارم . کارهایی که از نظر اونا یه لیدی انجام نمیده رو انجام بدم . بهشون بگم آدم فقط برای رفع نیاز مادی نمیره سر کار !
یه روز به یکی گفتم دلم میخواد شاغل بشم برم سر کار تازه ماشین نداشته باشم با اتوبوس هول هولکی برم ، تو راه یه لقمه نون و پنیر گاز بزنم بعد تو محل کارم مثل سگ بدوم اینور و اونور . خسته بشم عصر موقع برگشتن تو اتوبوس خوابم ببره از فرط خستگی . بهم گفت تو خوشی زده زیر دلت . اما نمیدونست آرزو یعنی چیزی که ندارم !
من هم خیلی شبها به خودم میگم خدایا 27 ساله شدم یعنی هنوز وقتش نیست یه روز خودم باشم ؟ چرا دیگه عاشق نمیشم ؟ چرا عقده حرفایی رو دارم که یه دختر 14 ساله دوست داره از بوی فرندش بشنوه ؟
ویترین زندگی من خیلی قشنگ و گول زنکه ؛ یه خانم مهندس خوش قیافه با یه خانواده ایده آل
اما انبارش بسکه بوی نا گرفته دیگه نمیشه رفت توش ؛ یه دختری که یه رشته ای درس خوند که دوستش نداره ، دلش میخواست مهماندار هواپیما بشه اما نذاشتن . دوبار عاشق شد اولی خودش رفت دومی رو خانواده پروند . خیلی شبها با گریه میخوابه الان نزدیکه 8 ساله !!!
من جرأتشو ندارم کوله مو بذارم زمین ، منتظرم یکی از عقب هولم بده یا تنه بزنه و خود کولهه بیفته بلکه اونموقع جرأتشو پیدا کنم !
نمیدونم چرا امشب نوشتم ، شاید دیدم اینجا یه خانم دکتری هست که دانه های دلش پیداست و جیگر خیلی کارها رو داره ضمن اینکه بی نهایت صادقه ! و شاید همین آخریه باعث شد که سرتو درد بیارم !
ببخشید از بقیه ، نمیشد نظر خصوصی گذاشت!
مسافر | April 28, 2009 1:35 PM
http://video.yahoo.com/network/100284668?v=4956499&l=3774740
for marno khan | April 28, 2009 10:41 PM
انار، بین ِ این همه وبلاگ، تو جدی خیلی خوبی. خودتی. خوب هم مینویسی. بیست خانوم، بیست آقا
گلناز | April 30, 2009 6:47 PM
عروس خانوم تنبل
اینجا رو هم آپدیت کنی هر هزار سال یه بار بد نیست ها
ata | May 4, 2009 6:06 PM
انار جان سلام. من الان یک ایمیل برات زدم و ازت درخواست کمک و راهنمایی کردم. پیشاپیش ممنون از اینکه زود جوابم رو می دی :)
راستی آپدیت وبلاگت هم خیلی دیر شده ها.
احسان | May 5, 2009 7:17 AM
خب ظاهراً خیلی سرگرم تدارکات عروسی هستی انار خانوم و سری به اینترنت نمی زنی. امیدوارم جشن خوبی باشه و زندگی مشترکتون به شادی و امید شروع بشه.
احسان | May 8, 2009 8:22 AM
سلام . یک مدتی به شما سر می زدم و بعد شما را گم کردم ... خوشحالم دوباره پیدایتان کردم .
امان از دردسرهای عروسی ! تعداد انقدرها روی میزان زحمت تاثیر ندارد اگرچه روی هزینه خیلی تاثیر دارد .
peymaneh | May 8, 2009 5:18 PM
عروسی های الان دیگه مدرنیزه شده مثل سابق نیست . به نظرم دوندگی اش هم خیلی کمتر شده چون خیلی رسم ها دیگه اجرا نمیشه و به حساب نمیاد .
پاپیروس | May 9, 2009 1:42 AM
سلام دوست گرامی
هان مشو نومید چون واقف نهی از سر غیب
باشد اندر پرده بازی های پنهان غم مخور
این پست (قسمت آخر رضایت در زندگی )
رضوان | May 16, 2009 10:46 PM
مي دونم من رژيمي ام ها . ولي حالا كه حرف عروسي و بند و بساطش شد بذار بگم كه همهي اين كارهاي سخت .... كه اصولا افرادي مث ما خيلي در قيد و بندش نبوديم تموم ميشه . زود هم تموم ميشه . درسته كه نا خود آگاه وقت و فكر زيادي از آدم مي گيره . البته واسه اون دختر هايي كه كلا توي اين مايه ها هستن خيلي هم لذت بخش و گوگوريه ها ولي خب..... يه خواهش : اون شب عروسي رو حتما با واسو خوش بگذرون !
به هيچ چي فكر نكن چون تو چه فكر بكني چه فكر نكني اون شب تموم ميشه اما اين واسه ات مي مونه كه چقدر با واسو بهت خوش گذشته
از ما نصيحت خواهر
زي زي | May 20, 2009 1:07 AM