« July 2009 |
Main
| September 2009 »
پیشذهن
یه اتفاقی افتاد همین چهارشنبه گذشته که من هنوز منگم ازش. تا حالا شده براتون اتفاق بیفته که یه شناختی از خودتون دارین و بعد توی یه موقعیتی قرار بگیرید که کاملا یه رفتار غریبه ای ازتون سر بزنه؟ یه چیزی که بمونین که این آدمه کیه دیگه توی...
+ ادامه
کاسه توالت
یادمه ایستاده بودم کنار مامان توی آشپزخونه داشت مرغ پاک میکرد. موضوع حداقل مال شانزده هفده سال پیشه چون مامان من از 16 سالگی من رسما دیگه آشپزی رو گذاشت کنار...خودش یه داستان دیگه است حالا شاید یه روز تعریف کردم. اما یادمه همینجوری که داشت مرغ پاک میکرد برای...
+ ادامه
وزرای زن
شاید من زیادی خوش بینم. اما وقتی میبینم که دولت جدید برای منحرف کردن افکار عمومی و بالابردن شانس مقبولیتش دو وزیر زن معرفی کرده بیشتر خوشحالم تا اینکه حرص بخورم از فرصت طلبیشان. وقتی دو وزیر زن داشته باشیم قاعدتا خیلی سخت تر میشود بعدها زن بودن وزرا را...
+ ادامه
مام وطن
من دانشگاه که میرفتم یه استادی بود دور از جون شما اخلاقش عین گل محمدی. ما هم درس نخون, دختر, دانشجوی رشته مهندسی, دانشگاه شهرستان...یعنی آدم سگ بشه این ترکیبی که من میگم نشه. خلاصه این یارو (به ایضا بقیه اساتید مرد) چشم دیدن ما رو نداشت و منم واقعا...
+ ادامه
دیشب خواب دیدم حامله ام. تمام غصه ام این بود که این لباس عروسی تنگ و تُرُشی که خریده ام چه خاکی به سرش کنم....
+ ادامه
اگر دهه شصت اتفاقی افتاد, یا بازجویی شد و زنی به چیزهایی اعتراف کرد,یا جاهایی اردوگاههایی بسته شد, یا قزوین شلوغ میشد,...همه اینها کنار گوشمان بود و ما سالها بعد میفهمیدیم ,همه اینها از این بود که اگر دور و اطراف خودمان فعال سیاسی و اجتماعی نبود راه دیگری هم...
+ ادامه