« | صفحه اول | وزرای زن »
من دانشگاه که میرفتم یه استادی بود دور از جون شما اخلاقش عین گل محمدی. ما هم درس نخون, دختر, دانشجوی رشته مهندسی, دانشگاه شهرستان...یعنی آدم سگ بشه این ترکیبی که من میگم نشه. خلاصه این یارو (به ایضا بقیه اساتید مرد) چشم دیدن ما رو نداشت و منم واقعا میترسیدم ازش از بس که خفتمون داده بود. بعد سال سوم چهارم من شروع کردم درس خوندن. اما ترس از این بابا توی روان من موند. شد سمبل ترس از درس. هر وقت درس نمیخوندم خوابش رو میدیدم. یه جوری شده بود که برعکس هم بود. یعنی هروقت خوابش رو میدیدم میفهمیدم یه جای درسها میلنگه...حالا اینهمه صغرا کبرا چیدم که چی بگم؟ که از گیر این استاده خلاص شده ام اما گیر اولین دوست پسرم افتاده ام. به نظرم این آدم در روان من شده سمبل همه مشکلاتی احساسی من با ایران. الان هم از وقتی بلیط ایران رو خریده ام هفته ای نیست که خوابش رو نبینم. لازم هم نیست کاری بکنه یا حتی دعوا کنیم. همین گذری از خیابون هم رد بشه برای داغون کردن خواب من کافیه. رسما کابوسه. خواب هم هست دست خودم که نیست.
من از ایران رفتن میترسم. جون فراز و نشیب احساسیش رو ندارم. هنوز نرفته میترسم از بار احساسیی که روی دوشم میذاره. آدمهایی که نه میفهممشون و نه میتونم دوستشون نداشته باشم. تازه اون زمان که میرفتم هیچ کدوم این درگیری ها نبود. شهر امن و امان بود. با بلوز سبز بلندم (تنها لباس بلندی که داشتم) توی فرودگاه سرم رو بالا میگرفتم میرفتم تو. الان که دیگه هزار جور ترس جانبی هم داریم. اما همیشه وقتی اونجایی آدمها نظراضافه میدند, آدمها مریضند, شهر خاکستریه, غصه میخوری از بس این مام وطن رنجوره, تلخه, دوستت نداره, و نمیتونی ازش دل بکنی. این وطنی که بچه های من رو به عنوان ایرانی قبول نخواهد داشت, منو به عنوان زن آدم حساب نمیکنه, من رو نمیخواد...امروز صبح بعد از منگی یک شب پر کابوس داشتم فکر میکردم رابطه من و ایران مثل رابطه این بچه ها با پدر و مادرهای مساله دارشونه...با استیصال دلت میخواد مادرت تاییدت کنه اما مادرت ضعیف تر و مشغول تر از این حرفهاست. هی اذیت میشی و هی برمیگردی شاید درست شده باشه.
من به حد درد دلم برای ایران تنگ میشه اما از ایران رفتن میترسم.
پ.ن. من در مورد اینکه نوشتم آدمها مربضند توضیح بدم...من دقیقا منظورم مریض فیزیکی بود. دفعه اولی که اومدم عمه بزرگم توی همون دو هفته از سزطان لنف فوت کرد. دفعه دومی که رفتم مادرم از کبدش نمونه برداری کرد. طاهره خانوم بی جهت توی خانه غش کرد و بردیمش اورژانس و گفتند "چیزی نیست, عصبیه!". پسر عمه سی و دو ساله من تجسم افسردگیست. من هربار آمدم تا شدم انقدر مریضی و رنجوری و مرگ دیدم.



Comments
daram fekr mikonam ina ke neveshti hatman mortabet be xodete dige, chon rangesh siyahe. mesl e oun dafe az jaye dige ke nist, ke qermez boud. yadete?
ma dirouz bahsemoun ba doustam sare raftan be iran o dast negah dahstan boud, anar jan. man taze blitam baraye alan nist , bara ye 2-3 mah diga st ke hazee o az hala dam fekr mikonam che konam bahash. nemishe yek modat dast negah di, man fekr mikonam vaz yek kam pichde tare ke alan bexahi begi shansi mirim o ishalla ke xeyre. douste man motaqed boud albate in begir o beband ha chansi ye. vali man tebq e tamam e in chizayi ke tou in 2 mah e axir mibinam o axbari ke az ounja hast fekr mikonam yek kam riske balast. felan kash dast negah dari, anar. man eteqadi be in nadaram ke kabus ha vaqeyi shan. kabus ha bishtar az nashi az tars hay e rouzmare ma hastan , ke baste be inke t akoja tou omqe rouhemoun nofouz kardan bishtar tekrar mishan o be har hal toulanitar baqi mimounan. chizi ke migam faqat ba tavajoh be hashiye ye etefaqati hast ke ma ke birounim mibinim o hatta ouna yi ke tou hastan momkene darsadeziyadisho aslan natounan bavar konan.
bita | August 10, 2009 1:16 PM
بی تا جان من هم الان نمیرم. دو سه ماه دیگه است. از الان بلیط گرفته ام ارزون در بیاد.
anar | August 10, 2009 1:27 PM
man ham hamsihe vaghti belite irano mikharam in tars hame vojudamo migire ham delm miakhd beram ham tabeh in hame ezterabo delshorarao nadaram..ham bal bal mizanam va ham tardid daram ke aya baytad in belito mikharidam ya naaa...n
Mayra | August 10, 2009 1:37 PM
منم همینطور. اون تلخی و سیاهی و مریضی آدما کاملا دپرسم میکنه. همینطور عدم توانایی برقراری ارتباط با آدمهایی که دوستشون داری.
mitra | August 10, 2009 1:43 PM
انار جان، من اینو می فهمم که یه عالم حسهای بدت زنده بشن چون خاطره هایی مثل این دوست پسر اولی وجود دارند که یادآوریشون هم دردناکه. اما فکر می کنم روبرو شدن با این ترسها می تونه کمک کمه به تموم شدنشون.
من دوماه ایران بودم از قبل انتخابات تا چند هفته پیش، و واقعیت اینه که با همه ی این خبرها زندگی معمولی مردم جریان داره و چندان هم خطرناک نیست. توی مدتی که ایران بودم هم روی فیس بوک همه ی خبرها را share میکردم, پای تلفن هم حرف سیاسی می زدم... نه اینکه اینها کارهای مهمیه ها, فقط میگم من خطری توش ندیدم. توی فرودگاه هم هیچ طرفی مشکلی پیش نیومد, همون سین جیم معمولی توی آمستردام قبل از سوار شدن به هواپیما به مقصد آمریکا.
سانی | August 10, 2009 2:51 PM
اولا یه فکری به حال بنده خدا نویسنده ی این بلاگ بکنین. جونش در میاد تا کامنت ها فینگیلیشتون رو بخونه!
دوم اینکه اگه بخوای واقع بین باشین سخته! رفتن اونور و جا افتادن سخته. اما اونقدر جامعه و آینده به آدم امتیاز میده تا سختیاش رو تحمل کنه.
ضمنا خیلی قلم باهالی داری کلی شاد شدم!
alireza | August 10, 2009 3:18 PM
شهرستان؟ دانشگاه شهرستان خیلی بد بود؟
انار خانم اما یه نسل قبل شما شهرستانی نبودن؟یادمه نوشته بودین پدربزرگتون ترک هستن ...یا اینکه قبل این که شهر تهرانی هم باشه شما جد اندر جد تهرانی بودین؟
می فهمم شهر مذهبی که شما توش درس می خوندید محیط جالبی نبود، اما شما تهرانی ها طوری از شهرستان حرف می زنید انگاری ...
مینو | August 10, 2009 4:24 PM
مینو جان شما چرا عصبانی میشی ندونسته؟ عزیزم دانشگاه ما تنها دانشگاه چادری در تمام دانشگاهها سراسری بود. حراست دانشگاه تا خود ترمینال تهران دنبالمون بود چادر برنداریم. برداشته بودند شقایقهای بین خوابگاه پسران و دختران رو زده بودند که تحریک نشند. تا حالا شده دوازده تا دختر سر کلاس باشین و استاد درس نده و از کلاس بره برای اینکه پسرها سر کلاس نیستند؟ خوب دانشگاه ما میشد...اینکه جو دانشگاههای شهرستانهای کوچیکتر بسته بوده که توهین به اهالی شهرستان نیست.
anar | August 10, 2009 4:45 PM
چقدر موجز نوشته بودی انار جان.
من پنج ساله که با این حال و احوال سر و کله می زنم و نمی رم سری بزنم.
اون دو سه سال اول شیش هفت بار تند تند رفتم.
بعد یهو دیگه نتونستم.
همه ازم می پرسیدن و می پرسن چرا. نمی شد به کلام بیارم. بلد نبودم. حالا تو نوشتیشون.
نارنج | August 10, 2009 5:20 PM
انار جان این دو جمله اولت عالی بود بسکه منو یاد خودم تو دوران دانشجوییم انداخت.
دقیقا همینی که تو نوشتی بودم. یادم میفته حالم بد میشه. عمرانِ شهرستان، فکر کن چی بود!
عاطی | August 10, 2009 7:48 PM
mazeyeh talkhi oomad too vojoodam eeno khoondam va heseto khoooob fahmidam......eenbar man hamehchizo khakestari didam va 2 mah 2 Iran yejoori boodam.....vali boro harbar khodet nemifahmi ke hamoon khakestari ham bishtar az harchi 2 inja deleto baaz mikoneh.
Darya | August 11, 2009 12:03 AM
انار جان ... ماه هاست برگشتم .. روزهای اول شبیه احساس تو را داشتم ... بعد از پنج ماه هنوز هم همان حس ها را دارم .. ولی دیگه نمی ترسم ... من مدل خودم زندگی می کنم آنها مدل خودشان .. من اونها رو دوست دارم ... اونها هم منو دوست دارند .. از دو کلمه ی نوشته ات به شدت رنجیدم ... به نظرم بی دقت نوشتی ش .. نوشتی آدمها مریضند ... کلی نوشتی ... آدمها همه مریض نیستند .. در ایران آدمهای سالم و پاک و با نشاط کم نداریم ... آدمهای مودب و کلاه برندار کم نداریم .. آدمهایی که کاری به کارت نداشته باشند کم نداریم ... ننویس .. این طور قضاوت کردن اناری نیست
راستی برای شرایط غیر عادی گفتی .. شهر اصلا غیرعادی نیست .. همه زندگی روزمره خودشان را دارند .. هیچ کسی به کسی کار نداره .. رنگ سبز هم می پوشیم تا جایی که دست بند نباشد .. اصلا دیگر بسیجی و گشتی در خیابان عادی مگر مواقع شلوغی آنهم جای خاص نمی بینی .. به خداوند سوگند از ملت ایران کم غیرت تر و خوش گذران تر خودشان است .. هرجای تهران شلوغ می شد نقطه ی مقابلش بعض ها تند و تند مشغول خوردن چیزبرگرشان بودند .. عده ی زیادی اصلا خبر ندارند .. باور کن شهر به شدت آرام و دلنشین و مردمش زیادی خونسرد و لطیف و دلنواز شده اند .. بهت قول می دم وقتی بیایی از تعجب دو تا شاخ ظریف روی سرت سبز بشه ... فقط جان اجدادت اون بلوز سبزه اگه رنگش سیدیه نپوش .. بگذار پدر و مادرت این چند روز با دخترشون دل سیر وقت بگذرونند ...
parvaneh hichestan | August 11, 2009 12:20 AM
اینقدر بدبینانه کر نکن. انشالله که ایندفعه با خبرهای خوب روبرو بشی
zendegi | August 11, 2009 3:41 AM
من تو کف ِ این شقایق ها موندم!!!! اااااااا
من وقتی می رم ایران تا چند روز افسرده هستم ، نمی دونم چرا ، تازه باز از فکر این که این خیلی غیر طبیعیه و من علی الاصول باید خوش حال باشم بیشتر افسرده می شم، ولی بعدش به حال ِ عادی بر می گردم و آخراش هم دیگه کاملاً وفق پیدا می کنم با محیط و نمی خوام بر گردم!
سمیرا | August 11, 2009 5:07 AM
چند روز پیش توی رادیو داشت می گفت 95% از نگرانی های آدم ها هیچوقت اتفاق نمی افته. من خودم هم گاهی به این موضوع فکر میکنم ولی خوب نمی دونم باید چه راهی بهت پیشنهاد کنم که دیگه نگران نباشی.توی این چند ماه امتحان کن شاید کمک کرد.درمورد ایران هم که خوب حق داری .چه میشه کرد؟؟؟اگه تونستی آسونتر بگیر
بنفشه خاتون | August 11, 2009 7:29 AM
انار جون
وقتی چیزی و دوست داریم (حتی مام وطن) بی منت دوسش داشته باشیم!
انشالا بلا از خانوادتون دور باشه ولی با این جامعه آماری کوچک که بیمارن و مرگ و میر دارن که نمی تونی درباره چند میلیون آدم شاد و با نشاط و راضی قضاوت کنی!
دخترم هنوز خیابونهای ما کثیفه هنوز بی احترامی می شه ...ولی بکوش که عظمت در نگاه تو باشد و آنچه بدان می نگری! اگه آدمهای اطو کشیده و خیابونهای تمیز می خوای رنج اینجا اومدن و به خودت نده!
میتونی بجای اون پیراهنت یه لباس جدید تر بخری مگه خانوادت دل ندارن لباس جدید و شیک تنت ببینن؟نکنه لباس خشگلاته فقط واسه خارجیها می پوشی ناقلا...
Anonymous | August 11, 2009 10:29 AM
بکوش که عظمت در نگاه تو باشد نه آنچه بدان می نگری
Anonymous | August 11, 2009 10:31 AM
من قبول ندارم حرفت رو. برای چی من باید ایران رو بی منت دوست داشته باشم؟ منت اینجا به معنی انتظار متقابل میگم وگرنه منتی که کسی بر کسی نمیگذاره و من مطمئنن بر یک ایده یا یک مملکت نمیتونم منت بذارم حتی اگر بخوام.
برای چی عظمت باید در نگاه من باشه و نه در رفتار وطنم نسبت به من؟ مگر من چه نکرده ام برای این وطن که حق ندارم کوچکترین گله ای ازش بکنم؟ آیا به غیر از اینه که شهروند خوبی در داخل ایران و نماینده خوبی براش در خارج از ایران بوده ام؟
Anonymous | August 11, 2009 11:59 AM
سلام. جالب بود. واسه چي مي ترسي بياي ايران؟
مريم خانوم | August 11, 2009 2:22 PM
سلام. جالب بود. واسه چي مي ترسي بياي ايران؟
مريم خانوم | August 11, 2009 2:23 PM
Anonymous | August 11, 2009 11:59 AM
این منم!
anar | August 11, 2009 2:24 PM
سلام اناد خانوم. اگه درست یادم باشه یه گاید درست کرده بودین در مورد دانشجوهایی که می خوان بیان خارج برای تحصیل. می شه ازتون آدرس اون سایت راهنما رو بپرسم؟ اگه کسی بخواد برای تحصیل از ایران بیاد اینجا چه اقداماتی باید انجام بده.. mamnoon az rahnamayeet..
negar | August 13, 2009 11:10 AM
نگار: وب سایتش هست paziresh.info
anar | August 13, 2009 1:45 PM
Happy Birthday Anar Banoo with the Best for the Best
سوگند | August 15, 2009 3:02 AM
در مورد پ.ن هر دو نوعش رو به وفور داریم، جسمیش دیر تشخیص داده میشه خیلی وقتها، رفتاریش هم گاهی اینقدر عرف شده که قابل تشخیص نیست ;)
مسلمه که این حکم کلی نیست. راستی چه جوره که ما هم خییییلی اهل قضاوتیم هم از مورد تحلیل واقع شدن فراررری!؟
بی خود نیست میگن ایران سرزمین تضادها و تناقض هاست.
آوا | August 15, 2009 8:53 AM
انار عزیز تولدت مبارک. روزهای زندگی با گروه سه شنبه ها تاثیر همیشگی در زندگی من داشتند. شاد باشی و بافراغ بال بتونی باز هم از این تاثیرهای خوب بگذاری که اگه من یه هدف از فرینش همین الان بخوام بگم جز این چیزی به نظرم نمی رسه. منطقی و مهربان بودنت را دوست دارم.
الناز | August 15, 2009 1:44 PM
سلام :من مدتی بود به وبلاگتون سر نزده بودم. آخرین بار همون موقعهائی بود که تو ایران بودید و داشتید یه ریز از ایران تعریف می کردید.(پارک لاله و ورزش بانوان و تمیزی هوای شهر و تمیزی خیابان ها و ماهی های خوشبوی ایران (مورد آخر شوخی بود)و...) و تا ما عیبی رو گوشزد می کردیم شما می گفتید نه اینجوری ها هم نیست و دوباره تعریف می کردید از پیشرفت های زندگی شهری در ایران . خواستم ببینم چی شده اینقدر تغییر کردی و نظراتت عوض شده؟
بنیامین | August 15, 2009 8:07 PM
به یاد نوید مجاهد که حقی بر گردن ما دارد:
http://www.debsh.com/
ليلا | August 16, 2009 2:30 AM
بنیامین نظرم تغییر نکرده. اما فکر میکنم حدیث زندگی کردن در ایران حتی برای مدت کوتاه برای من مثل شنا در استخر آب سرده. اولش که میخوام برم توش خیلی سختمه. اونجا که هستم علی رغم سختیش نکات مثبتش بیشتر به چشمم میاد.
anar | August 23, 2009 11:49 PM
cast cami heating lectured shift bldg inspected audible culturally kadalundi harlow
Buy Tramadol | March 12, 2010 10:39 AM
settingsthe freelancers adrian preclinical city fire blogis properties ordinary rincon recourse
Buy levitra | March 13, 2010 1:55 AM