« وزرای زن | صفحه اول | پیشذهن »
یادمه ایستاده بودم کنار مامان توی آشپزخونه داشت مرغ پاک میکرد. موضوع حداقل مال شانزده هفده سال پیشه چون مامان من از 16 سالگی من رسما دیگه آشپزی رو گذاشت کنار...خودش یه داستان دیگه است حالا شاید یه روز تعریف کردم. اما یادمه همینجوری که داشت مرغ پاک میکرد برای من تعریف کرد که یه روز مامانی (مادر مامان) توی بچگی صداش کرده توی آشپزخونه و مجبورش کرده که مرغ پاک کردن یادبگیره چون دختره. و نتیجه اش این شد که مامان من هیچ وقت نخواست که ماها آشپزی یاد بگیریم. و من که لابد از بقیه خواهرها بیشتر تحت تاثیر این خصوصیتش بودم الان هم به آشپزی با اکراه نگاه میکنم. نتیجه اش هم اینه که هیچ وقت حاضر نیستم غذایی که خودم پخته ام رو جلوی مهمون بگذارم از بس که مطمئنم بد در میاد.
حالا چرا اینهمه داستان میگم؟ امروز که داشتم تند تند کف همه منظوره به آینه اسپری میکردم و با دو حرکت ضربتی کاسه توالت تمیز میکردم و مثل برق تمام خونه رو جارو برقی کشیدم به نظرم آمد که ظرف شستن و توالت شستن و جارو کشیدن (مخصوصا توالت شستن) جزو وظایف من بود توی خونه. از بچگی همیشه میکردم و همیشه هم رضایت و تعریف مامان رو داشتم. الان هم که روی پای خودم هستم راحت انجام میدم. علاقهای به کاسه توالت شوری ندارم البته اما احساس بیدست و پایی نمیکنم توش. اینه که تصمیم گرفتم بچه های من از بچگی همه کارهای خونه رو باید انجام بدن...نه واسه اینکه زن هستند یا مرد هستند. واسه اینکه یه روزی تنها زندگی خواهند کرد و واقعیت اینه که میخورند و میریزند و میر.. و لازمه بتونند اداره کنند.
از کی این وظایف رو نوبتی داشتیم؟ من یادمه انقدر من کوتاه بودم که مجبور بودم یه سطل آشغال گنده رو چپه کنم بذارم زیر پام که دستم به سینک برسه برای ظرف شویی.



Comments
بشدت موافقم ...توانایی داشتن تو هرکاری بنظرم خیلی خوبه...واحساس استیصال رو از آدم میگیره...
وستا | August 24, 2009 1:45 AM
با اجازت بنده هم تمام دوران کودکی و مجردیم به بیکاری گذشت بعد از شوهر کردن انگار کار خونه با مشت خورد توی صورتم.البت الان بهترم ولی فکر میکنم اگر یه روز بچه داشتم از همون اول باید همه کارهای خونه رو یاد بگیره.
بنفشه خاتون | August 24, 2009 2:21 AM
سلام انار جان
باز خوبه مشگل تو آشپزیه من بیچاره که از همون اول دبیرستان نهم میگفتن مگه کجا رو می خوای بگیری انقدر توی مدرسه زجر کشیدم 2 ساعت مدرسه با خونمون فاصله داشت باید با دو خط اتوبوس میرفتم چون براشون صرف نداشت برام سرویس بگیرن در عوض برای ذاذاشم همه کار کردن حالا اوشون به همه جا رسیده من هیچی الان هم انقدر پیر شدن نمیشه باهاشون حرف زد اینا رو گفتم که بگم یه چیزهایی جای جبران نداره ولی هیچوقت برای آشپزی یاد کرفتن حتی حرفه ای دیر نیست
سارا | August 24, 2009 7:34 AM
منم موافقم اما یادت نره تشویق کنی
t | August 24, 2009 11:13 AM
سلام
خیلی وقت میشه که درگیر ایران نموندنم. تا حد زیادی هم امکانات خروجم را فراهم کردم. کاملا تصادفی وارد اون یکی وبلاگت شدم. یکی از پست ها شاید مال 2 سال پیش بود. خیلی محافظه کارانه به نظر می رسید و حالا نه!
ظاهرا تصمیم گرفتی بمونی!
درهر حال، با افکارت، خیلی کمک کردی.
ممنون.
یک چیز دیگه ... دخترها خیلی عجیب تر از پسرهاند!
اميرحسين | August 24, 2009 12:38 PM
ضربطی اشتباه است. ضربتی صحیحه (ت ضربت ه وحده یا احتمال ضعیف تر ه تانیث است) البته 100درصد مطمئن نیستم.
حسین | August 24, 2009 1:48 PM
http://1338455.blogfa.com سلام
مارال | August 24, 2009 2:14 PM
salam, manam ba karhaye khoone hich moshkeli nadshtam va nadaram, albateh rastesh ro bekhay nemidoonam chand bar kaseye dastshooiee tamiz kardam, harghadr maman esrar mikard/ man rajebesh kare khasi anjam nadadam.
ama hesam be ashpazi hamin bood ke migi, hese inke ashpazi male zan haye 1000 sal pishe, va rastesh inja baram khili taajob bar angiz bood ke dokhtarhaye (ghire irani) ba ashpazi kardan va bekhosoos cake and desert dorost kardane baziashoon khoobe
va behesh eftekhar mikonand, baram khili khili ajib bood.
man ba ashpazi kardan moshkelam jayee tooy cheshmam khord, ke doost pesaram barash khili ajib bood, (maloome ke bf irani hast dige!)
ratesh khili say kard ke man ashpazi ro be onvane kare kasree shan- behesh negah nakonam, va be onvane kari ke mishe ba alaghe va ya laaghal baraye neshoon dadane alaghe be tarafe moghabel anjam dad negah konam.
in did baram khili jaleb boood, behem in hes ro dad ke age ba in did negah konam, bekhosoos vaghti ke khodesh ham ba in did negah mikone, dige ashpazi karee pirezanhaye 100 sal pish nist, ya vasielee baraye khar kardane shohar! ba bf.
albateh hanooz ham agar 3 rooz poshte sare ham karhaye ashpazkhoone ro man anjam bedam, shadidan rooy nerve am mireva davamoon mishe :)
ama laaghal ashpazi ro anjam midam
bavaret nemishe ke khaharo baradare khodam ham koli kaf kardeh boodand ke to ghaza dorost kardan az koja yad gerfti.manam migam az moshkelate asheghiee dige chi karesh mishe kard :)
,
atash | August 24, 2009 2:27 PM
من بر عکس هیچ وقت هیچ کاری تو خونه انجام ندادم. مامان من میگفت میری خونه شوهر خودت یاد میگیری واسه همین دست به سیاه و سفید نزدم. وقتی ۱۷-۱۸ سالگی اومدم آمریکا حتا بلد نبودم برای خودم برنج درست کنم. نتیجه این شد که یک چند سال پدرم در اومد تا آدم شدم. ولی هنوز هم که هنوز است آشپزیم خوب نیست اما خوب ظرف میشورم و خونه تمیز میکنم. حالا من هم شدم عین مامانم . بدون اینکه بخوام زیاد از بچه هام کار نمیکشم میگم خوب بزرگ میشن یاد میگیرن.
sheri | August 24, 2009 10:08 PM
آتش جون
من همین الان هم اگه برم سه ساعت توی آشپزخونه وقت صرف کنم تلاش کنم یه چیز خوردنی از توش در بیاد فقط دوتا انگیزه دارم. یا اینکه دلم میخواد یه غذای سالم بخورم (نه الزاما خوشمزه) که غذای بیرون نخورم یا اینکه دلم میخواد یه چیزی برای واسو درست کنم خوشحال بشه. متاسفانه یا خوشبختانه من از وقتی هم آمریکا اومدم هر دوست پسری داشتم و شامل واسو هم میشه خودشون ماشالله دست مادراشون درد نکنه یه پا کدبانو هستند. هم از من مرتب تر بوده اند و هم آشپزیشون بهتره و هم اهل جمع و جور و بشور و بساب. اینه که الان هم اینجوریه که اصولا خونه رو اصلش رو واسو میچرخونه و من خالصا مخلصن نهایت تلاشم رو میکنم که توی طول هفته به هم نریزم. آخر هفته ها هم البته تازگی ها یه هفته در میون نوبت گذاشته ایم خونه رو جمع کنیم. این پست هم مال این هفته است که نوبت من بود.
anar | August 24, 2009 10:19 PM
شری جون اگه هنوز بچه اند به نظر من بکششون به کار. بی عرضگی تو هیچ کاری خوب نیست.
anar | August 24, 2009 10:22 PM
حسین درستش کردم. ممنون. دیدم هی یه جور عجبیه قیافه اش ها...
anar | August 24, 2009 10:24 PM
من یه مادر بزرگ دارم خودش اهله همه جور کار هست . حافظ رو حقظه . کتابای مولانا رو حفظه . کله قرآن رو حفظه ..یادمه 10 سالمون که می شد ازمون امتحان آشپزی می گرفت و می گفت فقط می تونی اش رشته و فسنجون رو بلد نباشی .... خب به یمن وجود اون مامان بزرگ من از 8 سالگی رسما همه کار بلد بودم جز پاک کردن مرغ ..الانم خیلی خوشحالم چون 100 تا مهمون هم که بیاد راحت راحت می تونم راهشون بندازم ... و این توانایی و اعتماد به نفس توی کل زندگیم وجود داره .... به نظر من هم بچه باید تا وقتی کوچولوه هر چی که می تونه یاد بگیره البته اینقدر باید باهاش خوب حرف زد که خودش دلش بخواد یاد بگیره .. مثلا مامان بزرگ من مسابقه می ذاشت بین ما بچه ها که کی زودتر ظرف می شوره ... الان که بهش فکر می کنم می بینم ما اصلا نفهمیدیم اون بازیها یادگرفتن کاربود ..کاش منم بتونم مث مامان بزرگم باشم
Zi zi | August 24, 2009 11:47 PM
تجربه من در این زمینه برعکسه!
مامان من اصلا اهل آشپزی نیست و به نظرش آشپزی بزرگترین اتلاف وقت دنیاس ولی این باعث شده که برعکس من از آشپزی خوشم بیاد. خب بالاخره من همیشه شکمو بودم و از بچگی همیشه دلم میخواست که کاش مامان من هم مثل بقیه مامانا هر روز غذاهای خوش مزه درست میکرد! همین باعث شد که خیلی زود آشپزی یاد بگیرم و اتفاقا چون خودم یاد گرفتم و خیلی هم بر اساس حسم عمل میکنم اعتماد به نفسم تو این زمینه بالاس و فکر میکنم که دست پختم خوبه
واقعا هم از اشپزی لذت می برم و وقت هایی که خیلی سرحالم دلم میخواد آشپزی کنم. مثلا خوشم میاد فکر کنم ببینم ترکیب چه موادی با هم خوب میشه یا چجوری یه مزه جدید درست کنم یا کار با ادویه ها که خودش یه دنیاس
ولی مامانم اصلا از این موضوع خوشش نمیاد و همیشه میگه دختر مهندس نکردم که آشپز بشه D:
فندق | August 25, 2009 12:29 AM
همین دیگه...انگار دختر که مهندس شد دیگه معده نداره!
anar | August 25, 2009 12:53 AM
من هم هیچوقت از طرف پدر و مادر کاری بهم محول نشد. البته یادم هم نمیاد که بعدتر هم توش مونده باشم. صد در صد مطمئنم که پدر و مادرم با دلسوزی می خواستن که ما بیشتر بچگی و جوانی کنیم یا بیشتر دنبال درس باشیم. گفتم که اصلا هم یادم نمیاد که بخاطر این مسئله دست و پا چلفتی شده باشم ( چون فکر می کنم پاش که بیفته همه کما بیش از پسش بر میان و مدل من که از پس اومدن هم به مراتب بهتر بود) اما با این همه فکر می کنم چقدر خوبه که لذت لحظه لحظه زندگی کردن رو ، لذت روز مره های زندگی ، لذت نظم داشتن و لذت مسئول بودن رو از بچگی بچه ها چشوند . نه به عنوان یک وظیفه ( که مثلا بعدا توش نمونن) بلکه به عنوان اجزای زندگی واقعی. و بعد با خوب انجام دادنش اعتماد به نفس بچه رو زیاد کرد و قابلیت های اجتماعیش رو بالا برد. مسئله همینه که تو کشور ما، اکثر ماها از دکتر و مهندس شدن افتخار آفرین میشدیم و برای خارجی ها از کیک و شیرینی درست کردن هم به همون اندازه مفتخر می شدن. واقعا تو نسل ما 50 ی ها ، این قضیه زیاد وجود داشت.
راستی، با این تعاریف، مامان بزرگ zi zi واقعا تحسین برانگیز هستن
selfexpress | August 28, 2009 5:59 AM
برخلاف من كه اين روزها احساس ميكنم تبديل به آشپز قابلي شدم. با اينكه به جنسيتام نميآد ولي دستپختم عالي شده. حداقل همخونهام واسه خر كردنم هم كه شده اذعان ميكنه!
پيوست | August 28, 2009 9:35 AM