این پست مخاطب خاص دارد.
ببین اینجوری که امروز گریه میکردی پای تلفن من میخواستم یه چیزی بهت بگم اما اونجا یه لنگ پا وسط کار توی اتاق کنفرانس نمیشد. این حال گم شدگی و اینکه بخواهی برگردی ایران رو درک میکنم. از من باور نمیکنی زنگ بزن از واسو بپرس چقدر شبها من گریه کرده ام که میخوام برگردم ایران و اینجا کاری ندارم.
راستش هنوز هم فکر میکنم اینجا کار ندارم. یعنی کاری که بخوام حقوقی بگیرم و خونه ای بخرم و بچه مدرسه بفرستم و زندگیی بکنم...برای این کارها لازم نیست آدم بیاد آمریکا, این همه گه گیجه بگیره و یه عمری هیچ جا نباشه که صد در صد دلش اونجا باشه.
اما من به یه چیز اعتقاد دارم و اونهم رسالت آدمهاییه که در عصر ارتباطات قراره پل بین ملتها باشند. حرفش رو زده ایم دیگه...خودت هم میگی همیشه...که اگر آدمها بتونند از ظواهر ملیت و فرهنگ و دین بگذرند و به درک پایه ای از احساسات مشترکشون برسند و بفهمند که با اینکه آدمها در ظاهر اعمال با هم متفاوتند اما در باطن احساسات خام از دنیا مشترکند خیلی از این پیش ذهنها, فرق گذاشتن ها, و گندی های دنیا کم میشه. و اینکه آدمها از هم میترسند چون همدیگر رو نمیشناسند و ترس مادر هزار جور فتنه است که جنگ یکیشه. اینها رو میگم که بگم من به آدمهایی که قراره مرز ارتباطی بین ملل باشند معتقدم. فکر میکنم اگر قراره دنیا بهتر بشه از این In-between land ماها شروع میشه. ماهاییم که تجسم وعده آینده ایم. آینده ای که آدمها به خاطر شناخت بهتر از "غیر" کمتر به خودشون اجازه حکم صادر کردن میدن. بیشتر گوش میدن و کمتر نظر میدن. آدمهایی که بیشتر شناخته اند.
به نظر من زمان پدر و مادرهای ما قدرت در ریشه دواندن بود. اینکه خاکی رو بگیری و مرتب ریشه بدی و سایه بزرگ کنی. اما من فکر میکنم زمانه عوض شده. من و تو اگر میخواهیم برای 50 سال آینده پر پرواز داشته باشیم باید عادت کنیم که پل باشیم نه درخت. پل به این تعریف میشه که یک سرش به مبدا باشه و یک سرش به مقصد اما هیچ وقت نه مبدا میشه و نه مقصد. زیرش هم همیشه خالیه عین همینکه من و تو که اینجوری بعضی وقتها دلمون خالی میشه, خودمون میریزیم کف اتاق. اما پل خوب سایه هم داره. سر پناه هم هست...یادته که روزهای بمبارون توی خیابون زیر پل میرفتیم؟
من فکر میکنم مشکل اصلیت رو من میدونم. تو میتونی نقشت رو در جامعه مبدا تعریف کنی...کمی از نقشت رو هم میتونی در جامعه مقصد تعریف کنی اما هنوز نفهمیدی چطوری باید پلت رو بزنی. واسه همین وقتایی که خسته میشی پناه میبری به اونی که بیشتر ازش میدونی. با شناختی که من ازت دارم چیزی که تو رو خوشحال میکنه اینه که این پلت ساخته بشه. پس به نظر من صبور باش و کماکان مصالح جمع کن برای پلت. یه روز میبینی ساخته شد...وصل شد. وصل میشه.



Comments
چقد جالب. شما مهندس عمران ای هستید که میخواید بین فرهنگ ها و آدم ها پل بسازید
havij | October 14, 2009 5:34 AM
کاش همه چیز به سادگی نوشتن بود
محمدجواد شکری | October 14, 2009 6:38 AM
با اینکه میدونم من مخاطب خاص این پست نبودم . ولی هم حس کسی كه گریه میکرد را درک کردم هم به انچه تو نوشتی باور و ایمان دارم. خوب نوشتی مثل همیشه. خیلی خوب. خودتم خوب پلی شدی انار خانوم كه حتا من هم با اینکه یکسال قبل از تو اومدم گاهی میرم زیر پلت پناه میگیریم.
Aida | October 14, 2009 11:42 AM
.بايد معادلات را به هم ريخت و برای رسيدن به هدف ديوانه شد
فرید صلواتی | October 14, 2009 12:43 PM
سلام. ببین درسته که برگشتن به ایران تصمیم خیلی سخت و تقریبا غیرعاقلانه ای است. ولی به نظرم قبول این واقعیت بهتر از شعار دادن و بر عهده گرفتن وظیفه مهم و پرطمطراق پله!
من فکر می کنم این پلها فقط برای مقصد اهمیت و نقشی دارند و نه برای مبدا!
شاید هم برای قضاوت زود باشد!
ریحانه | October 14, 2009 3:57 PM
مزخرف محض. مجبور نیستی انار خانم این همه آسمون به ریسمن ببافی که بگی بر نگرد. پل!!
غلام | October 14, 2009 6:19 PM
این تعبیر پل حیلی جالب بود. خوب درکش کردم. ممنون
پريسا | October 14, 2009 7:06 PM
این تعبیر پل حیلی جالب بود. خوب درکش کردم. ممنون
پريسا | October 14, 2009 7:06 PM
این تعبیر پل حیلی جالب بود. خوب درکش کردم. ممنون
پريسا | October 14, 2009 7:07 PM
به نظرم حرفات اصلا جوابی برای دلتنگی دوستت نبود.حتی منم آروم نشدم که تازه میخوام از ایران بیام بیرون برآی آمریکا و خیلی می ترسم از همین دلتنگیه.امنقدر که روزی هزار بار میگم کاش نرم!
پوران | October 14, 2009 11:28 PM
ریحانه تو از کجا میدونی من شعار میدم؟ چرا میگی این پلها در مقصد اهمیت دارند و در مبدا ندارند؟
پوران: حرفهای من با توجه به شناختی بود که از دوستم داشتم. هرکسی ایدئولوژیهای فکری این دوست من رو نداره و در نتیجه ارتباط براش مهم نیست. این دوست من یه آدم هنرمنده که تمام کارش در ارتباط با بحث هویت در اجتماعات به حاشیه رانده شده مثل آوارگان جنگی یا مهاجرانه.
برای بعضی آدمها ارتباط برقرار کردن منبع قدرته. برای بعضی ها استرسه.
بعد هم این آدم الان چندین ساله آمریکاست. خیلی با تویی که هنوز از ایران بیرون نیامدی دیدش فرق میکنه. برای این آدم آرامش زمانیه که این سیکلی که شروع کرده بسته بشه...حلقه راهی که از ایران شروع کرده و الان در امریکاست براش بسته بشه...این دایره بازه که براش نا آرومی ایجاد میکنه (حداقل به نظر من). چیزی که به این آدم آرامش میده اینه بدونه در مسیر درسته...تو اما خیلی جای متفاوتی هستی.
anar | October 15, 2009 1:43 AM
محمد جواد شکری:
من نگفتم ساده است. گفتم؟
anar | October 15, 2009 1:51 AM
غلام: من که لابد مجبور بودم بنویسم چون برای دوستم نوشتم. اما تو هم مجبور بودی نظر بدی که همچین نظری بنویسی؟
anar | October 15, 2009 1:52 AM
واقعا معذرت میخواهم که تلخ نوشتم. راستش احساس دلخوشکنک بهم دست داد از نوشتت!
مهاجرت میتونه یک الزام باشه. ولی اینکه بخوای خیلی باارزش و رسالت خاص بدونیش باهات موافق نیستم.
منظورم از شعار هر چیزیه که ظاهرشو خوشگل و بااهمیت کنی و یک سری جنبه های دیگرو باهاش بپوشونی یا بهش توجه نکنی!
اگه غم عمیقی که تنها از حسی خالی شدن ایران از این همه نیروی انسانی با ارزش به آدم دست میدهد را درک کنی... شاید با نظرم در مورد اهمیت داشتن پل برای مقصد موافق باشی.
ریحانه | October 15, 2009 8:43 AM
با اجازه صاحبخونه به ریحانه،
همه ی آدم هایی که میان این ور دنیا پل نیستند. خیلی ها شون کاملا از جای قبلی کنده میشن و توی سرزمین جدید ریشه می دوونند. این دغدغه ها را هم ندارند.
اما این دلیل نداره که کسی را که این دغدغه رو داره باور نکنیم. اتفاقا من فکر می کنم که مبدا بیشتر به این پل ها احتیاج داره.
ایران الان چه استفاده ای از این نیروی انسانی پرارزشش می کنه اگه برگردند؟ ولی اگه پلی بشن برای شناخت بیشتر آدمها و دنیا ها... البته که خیلی سخته...
سانی | October 15, 2009 2:52 PM
من فکر کرده بودم منظور آیدا بوده که حدسم خنثی شد. چه او بوده باشه چه نه این نوشته ات، انار، طرفش من هم می تونست باشه که هر چند وقت یکبار دلم از جا می کته و می گه برای همیشه بر می گرده. بعد یکی مثل واسو ی تو می شینه و آرومم می کنه و به همه ی آرزوهای پلی و جاه ای هشیارم می کته. مساله اینه که ما اولا آدمیم و از قضا خیلی هم حساسیم. دوم این که، همیشه واسوها دوروبر نیستند یا حرفشون مرهم اون دل کندن آدم نمی شه. فقط باید از زبان دوستان هرچند وقت یکبار تکرار بشه که اصل رفتن و یک گوشه ریشه زدن نیست. من هم حس انار رو دارم. زمان زمان ریشه زدن نیست دوستم، وقتی حس کنی ریشه تو همین دو تا پاییه که باهاش راه می ری و همین طور تو ذهن مونه. الزامی نیست دنیا همون دو بعد ازلی زمان و مکان رو داشنه باشه. به ذهنت فکر کن. اینا رو به خودم هم می گم!
bita | October 15, 2009 3:41 PM
من فکر کنم باید به جمله اول متن توجه بیشتری نشون میدادم. نگفتم که باور ندارم این دغدغه ها رو و اتفاقا خیلی هم برام ارزشمنده. ولی باز هم اهمیت این پلها را برای مبدا درک نمی کنم!
هر چقدر تو یک جامعه آدمهای مستعد و توانمند کمتر باشند، جا برای آدمهای آدمهای نامناسبتر (بخصوص در ایران که روابط حرف اول را تو استخدام میزنه) با همه تبعات ناشی از تصمیم گیریهای نادرستشان بیشتر خواهد شد و همینطور روند استخدام افراد متعهد!!! (با همان تعریفی که می دانیم!) به جای متخصص بیشتر و بیشتر خواهد شد. این کمترین اثریه که از نبودن این نیروها متوجه جامعمون میشه. بگذریم از تاثیری که آدمهای خاص و بادغدغه می توانند داشته باشند.
بعضی وقتها فکر می کنم شاید کمترین اثر نرفتن یک نفر از ایران کمک نکردن به بدتر شدن اوضاع باشد! ولی همین هم اثر کمی نیست!
ریحانه | October 16, 2009 10:01 AM
به وبلاگت لینک دادم.
ابرپیما | October 16, 2009 5:48 PM
من هم بعضى وقت ها گريه ميكنم. هيچ كس هم نميدونه. دلم حتى واسه جوب هاى محل مون تنگ شده !
تو ايران يك مهندس موفق و مورد احترام همه بودم و الان هيچ چيز نيستم. آدم واقعا نياز داره كه از محيط اطرافش فيد بك بگيره و هوييت تعريف شده ايى داشته باشه!
توقع ندارم بهترين جايگاه رو اينجا داشته باشم ولى از هيچ بودن خسته ام!
به هر حال تقدير ما هم اينگونه بود...
تك درخت | October 16, 2009 9:26 PM
من اصلانم دلم نمی خواد پل باشم. مخصوصا از این نوع پل هایی که آدم را از مبدا میارن به مقصد ولی از مقصد هیچ ادمی رو برن به برن به مبدا.
بعدام اینترنت قبلا این پلی رو که می گین زده. نمی خواد ما ها دوباره اختراعش کنیم!
سایع روشن | October 16, 2009 10:02 PM
سلام
بيشتر از يكساله وبلاگ شما رو ميخونم و كلي چيز ازش ياد گرفتم و واقعا خودم رو مديون شما ميدونم. به نظرم نقش خودت رو هم خيلي خوب تعريف كردي هم خيلي خوب داري ايفا ميكني و واقعا آدم تاثير گذاري هستي. موفق باشي و راضي از خودت
بهناز | October 17, 2009 2:49 AM
حرفات منو ياد پياده از جام جم تا تجريش انداخت ....
پل !!!! تعبير هاي خاص خودت
پل كه مي گويي آدم كلي حالش بهتر مي شود از روندي كه مي بيند ..اصلا من معتقدم وقتي خيلي حالت خوب نمي شود از چيز هاي دور و برت بايد براي خودت يك چيز خوبي تعريف كني و پايه ريزي
زي زي | October 18, 2009 12:37 AM
ریحانه:
هرکسی که در جامعه مقصد به جایی رسیده و به قول تو به نیروی انسانی مفیدی تبدیل شده الزاما در جامعه مبدا هم نمیتونست مفید باشه. من در مورد خودم حرف میزنم. من اگر در دانشگاهمون میموندم با اون معدلی که داشتم و اونقدر که جو بسته و نا متعادل دانشگاه اذیتم کرد خیلی بعید بود بتونم به حضور متعادل و مفیدی در جامعهام برسم. بعضی آدمها عین دینام سرخود انرژی تولید میکنند و دائم به جامعه پس میدن. اما اکثر آدمها اینطوری نیستند. اکثر آدمها دائم در داد و ستد انرژی با جامعه هستند. یه چیزی میگیرند, پردازشش میکنند و یه چیزی پس میدن. اگر جامعه انرژی کافی در قالبهای مورد نیازشون بده اینها هم میتونند برگشت داشته باشند. وگرنه خاموش میشند بعد از یه مدت. یه آدم خاموش از نبودنش بهتر نیست. برای اینکه اگر همین آدم جای دیگه بره و روشن بشه, به قدر ظرفیتش هرچقدر کم روشنایی ایجاد بکنه, احتمالا سوسویی از این روشناییش به مبدا هم میرسه...مقاله مرتبطی مینویسه, کار مرتبطی میکنه, حداقلش اینه که میتونه سفیر خوبی برای مملکتش باشه برای دوتا آدمی که فکر میکنند ایرانی ها تروریستند. بعضی از اینها اونوقت اگر برگردند و بخوان پل بزنند مقداری از انرژیی که از جامعه مقصد تغذیه میکنند به جامعه مبدا برمیگردونند. انرژیی که خود جامعه مبدا نداشته که بهشون بده. ممکنه خیلی ساده دوتا استاد رو به ایران بیارن, دوتا دانشجو رو ببرند, دوتا کارگاه آموزشی بزنند, کمی اشتغال ایجاد کنند, حداقل ارتباط جامعه مبدا رو با جامعه جهانی حفظ کنند.
در مورد اینکه دل خوشکنک هست یا نه باید جدا بنویسم.
anar | October 18, 2009 1:09 AM
سایع روشن:
اینترنت ابزاره. پل رو آدمها میزنند با محتوایی که در اینترنت تولید میکنند. کسی قرار نیست اینترنت رو دوباره اختراع کنه اما اینکه چه چیزی از طریق اینترنت مبادله میشه رو ما هر روز تعیین میکنیم.
anar | October 18, 2009 1:15 AM
من بعد از15 سال زندگی تو فرانسه هنوز نتونستم خودم رو با مردای اینجا تطبیق بدم گاهی فکر میکنم فرهنگ خیلی تاثیر داره میدونم که درونیات ما ادم اولویت داره اما اختلاف فرهنگی چیزی نیست که بشه نادیده بگیریمش
خوش به حالتون که با این قضیه راحت برخورد کردید
رها | October 18, 2009 4:33 PM
مطالبتون جالبه. ممنونم
بهزاد | October 27, 2009 4:33 AM
قربونت برم. پل چیه؟ این ایهام و تشبیه چیه؟ این رسالتهای عظیم که برای خودتون قائل میشید چیه؟ بنده البته در مملکت ِ فرنگم، اما خودم رو به پل تشبیه نمیکنم، اگه هم بخوام پل بشم، میرم بین ملت ِ تیکه تیکه شده خودم پل میشم، فرهنگهای عجیب و غریب ِ مملکت ِ خودم رو بهم وصل میکنم، بسیجی رو با سبز آشتی میدم، شهرستانی رو با تهرانی، جنوب شهری رو با بالا شهری.
گلناز | November 3, 2009 9:49 AM