آدمها زندگی شغلیشون رو که انتخاب میکنند معمولا باید تصمیم بگیرند که میخوان رضایت رو معیار کنند یا درآمد رو. البته این در بهترین حالته که اصولا قدرت انتخاب داشته باشند. یعنی انقدر کارآمد باشند که هر دو راه جلوشون باز باشه. از رضایت هم منظورم این نیست که درآمد زیاد برای آدمها رضایت نمیاره. منظورم رضایت روزمره از کاره...حس اینکه این شغل در زندگی کسی تغییری ایجاد میکنه و اینکه این شغل برای من معنی و اهمیتی بیشتر از درآمد داره. مثال خیلی بارزش اینه که بری در یک شرکت بزرگ کار کنی و پول بیشتر در بیاری یا بری مثلا در یک بنیاد غیر انتفاعی کار کنی. من فکر میکنم اگر یک توزیع آدمها رو در نظر بگیریم آدمهایی که به طور خاص یکی از این دوتا رو انتخاب کرده اند و بهش چسبیده اند و میشن دو انتهای توزیع. چه دنبال پول مطلق رفته باشند و چه دنبال رضایت مطلق در هر صورت تیپ شخصیتشون جوریه که از نرم خارج هستند.
یه عده هم هستند عین من که هنوز این وسط هستند. مشکل من اینه که من دقیقا دوتا بخش جدا دارم. یک بخشی که کیف میکنه از اینکه بیاد خونه و واسو باشه و گربهها باشند و عصرها وقت داشته باشه شام بخوره و کتابی بخونه و گربه هم همینجوری روی پاش خر خر کنه. صبح هم بیدار میشه دوباره یک ساعتی وقت صرف کنه سر فرصت با گربه بازی کنه بعد صبحانه بخوره بعد بره سر کار. سر کار هم بدون استرس کار مفید بکنه بیاد خونه. یعنی بخشی که همون وسطه, کمی پول داره و کمی هم رضایت شغلی ولی نه پولداره و نه عشق میکنه با کارش.
یه بخش دیگه هم دارم که فکر میکنه این زندگی میانه غلطه. بخشی که بلند پروازه و نیاز داره احساس significance بکنه. با همه اینه ممکنه به نظر شما احمقانه بیاد اما من واقعا احتیاج دارم احساس اهمیت کنم تا بتونم زندگی کنم. این نیاز با اون میانه بودن تضاد داره. این میشه که وقتی یکی از این آدمهای خارج از نرم رو میبینم..حالا در هر جهتی, اونوقت کلی خود درگیری پیدا میکنم.
راستش بعضی وقتا هم فکر میکنم بودن در این "میانه" جایی که با طبیعت من سازگاره. درست عین طبیعت زمین که قدرتش به میانه بودن و قابل اطمینان بودنه. که اینکه برای اونهایی که هستم واقعا هستم و این رابطه باهاشون منو خوشحال میکنه. اما مشکل اصلیم اینه که نمیدونم کدوم این دوتا جنبه ذاتیه و کدومش اکتسابیه. کدومش منم و کدومش تاثیر محیطه. واقعا نمیدونم من ادم میانه رویی هستم که تحت تاثیر محیط دلم میخواد مهم باشم یا آدم بلند پروازی هستم که محیط اعتماد به نفسم رو ازم گرفته.
به واسو که میگم میگه این دوتایی که تو میگی هیچ تضادی با هم ندارند...تو میتونی برای اونایی که دوستشون داری middle ground باشی اما در عین حال بلند پرواز باشی. میفهمم چی میگه اما نمیدونم چرا در عمل عین پاندول ساعت بین این دو بخش تاب میخورم.



Comments
این حس بلند پروازی چیزی هست كه خیلی وقتا ذهن من رو مشغول کرده و میکنه اما تعریف من اینه كه آدما دو بعد دارن یکی ماهیت اجتمائی شون هست یکی ماهیت عاطفی و خانوادگیشون هست. من شخصا برا اینکه آدم بدرد بخور تری تو زندگی عاطفیم باشم احتیاج دارم كه قوی باشم و موثر، ماهیت اجتمائی مثل کاتالیزور عمل میکنه برام بهم میگه كه تا کجا پتانسیل دارم و از طرفی هم خودش انقدر مهم بوده كه بخش قبل توجهی از زمان هر روز چه عملی چه فکری بهش تا حالا اختصاص داد شده، من ترجیح میدم تو این بخش "passion" داشته باشم تا حس مهم بودن. یک کشش درونی درونی پر از خلاقیت. میدونم جالب توجه بودن کمکم میکنه پله پله جلو برم اما اون شور درونی و رضایت درونی انقدر در من کله شق هست كه با حس مهم بودن ازجانب آدمای بیرون ارتبط خطی مستقیم نداشته باشه، نمیدونم اما حس میکنم ما همه تقلا میکنیم كه آخرش راضی باشیم از هر کسی كه هستیم . موفق باشی انار :).
Behi | October 25, 2009 6:31 AM
آخه آنار جون،تو از کجا می دونستی الان یه مدته منم عین پاندول ساعت دارم بین همین دو بخش تاب می خورم؟
می دونی گیج گیج گیجم
اصلا نمی دونم کارم و دوس دارم یا نه؟اصلا نمی دونم چیزی بهم می ده یا نه؟ کارم خیلی پول توش نیس ، خیلی هم باهاش حال نمی کنم!!!!
خلاصه خیلی با متنت همزاد پنداری کردم. ممنون
فرغانه | October 25, 2009 7:18 AM
دقیقا می فهمم چی میگی؟ من تا قبل از اینکه از ایران خارج شم اون آدم بلند پرواز بودم با هدفهای بزرگ تر از قدم... دلیل اینکه با وجود مخالفت همه و بی پولی شدید از ایران زدم بیرون تنها همین بود وگرنه واقعا شرایطش رو نداشتم حداقل از نظر مالی که اصلا نداشتم. بعد اومدم ونکوور... شهری توریستی و غیر صنعتی واقع در سوسیالیستی ترین استان کانادا... یعنی توی صنعتی که من توش کار میکنم حداقل در این شهر متوسط بودن تشویق میشه چرا که تفاوت شایانی بین کسی که در کارش می درخشه و کسی که اصلا دل به کار نمی ده گذاشته نمیشه و باعث میشه حتی اون کسی هم که میتونه واقعا بدرخشه در کار و آوردن در آمد بیشتر به کمپانی، خیلی محرک قوی برای تلاش اضافه نداشته باشه... این داستان از مزایای سیستم کاپیتالیستی محرومه و از معایب اون هم خوب تا حدی مبراست... واسه همینه که نوابغ کانادا به محض اینکه بتونند (در هر عرصه ای از هنر گرفته تا صنعت) خودشون رو میکشونند به آمریکا که بتونند از اون وسط منحنی بیان بیرون...
سوسکی | October 25, 2009 11:42 AM
خواهرم این سوال البته ربطی به وبلاگ شما نداره ولی چون از گربه نوشته بودی یادم افتاد بپرسم. شما ناخن گربهها رو دادی درآوردن یا هنوز دارنشون؟ ما دادیم دکتر ماخلقالله سبزی رو برید ولی هنوز ناخنها رو داره و چون گاهی میره بیرون میچرخه درشون نیاوردیم. مشکلاتی نداره این کشیدن ناخن؟ تمام بدن بنده شرحه شرحه است از دست این ناخنهای این بشر.
Ali | October 25, 2009 12:19 PM
b nazare man k vaghti inharfa osulan tu sarete yani az zendegit razi nisti.....b nazare manam miume budan bad nist ama bara to nist. b nazare man az tarse az dast dadane k miuneyi....shayadam khodeto ziadi analyz mikoni
Anonymous | October 25, 2009 4:15 PM
I don't think what you say is true. You actually do not follow the middleground, it is just the way you see yourself.
Just look at the way you are getting married -- quite unconventional, but hence you have recognize that it makes you happy.
Look at the fact that you moved to SF despite having me and Pradeep in the East coast. That would have taken courage at the time.
Think about the time you decided to run the Marathon when you effectively did not exercise at all.
I think your life is full of examples where you have been pushing the envelop. It is , I think, very important to monitor yourself and make sure your choices truly make you happy. Otherwise, there is nothing wrong with sometimes being in the middle, and sometimes at the end of the distribution. Afterall, life is multidimensional... your utility function changes over time, and it is only important to be true to who you are (whatever that means at the time).
I think you are over analyzing yourself, and honestly downgrading a lot of the great things you have done and continue doing.
koozeh | October 25, 2009 6:45 PM
علی
ناخنهاشون رو من نکشیدم. دلم نیامد. اما مرتب ماهی یکبار با ناخنگیر کوتاهشون میکنم. بعد هم خوب اگر چنگ زد باید دعواش کنی.
anar | October 25, 2009 8:01 PM
من دقیقا بخاطر همین نیاز به احساس اهمیت برگشتم ایران چون سطح شغلی خیلی بالاتری در ایران داشتم و از اینکه دوباره از کارم لذت می برم خوشحالم ولی گاهی پشیمون می شم و بخودم می گم کاش خارج مونده بودم و با همون کار سطح متوسط می ساختم. خلاصه من هم تو این موضوع مونده ام که کدومش درست تره.
فرشید | October 26, 2009 6:55 AM
ولي انار ميدوني اون جمله اول پستت يه ايرادي داره، اينكه فكر ميكني آدم بايد اونقدر كارآمد باشه كه هر دو انتخاب رو داشته باشه زماني اتفاق مي افته كه تو در يك محيطي مثل امريكا باشي و يك بازار رقابتي كار وجود داشته باشه و ... بعد تو بين اين دو تا انتخاب قرار ميگيري؛ اما وقتي در يك محيطي مثل ايران باشي گاهي تو هيچ انتخابي حتي نداري و اين نداشتن انتخاب ربطي به كارآمد بودنت نداره، يعني ربط نداره كه تو آدم كارامدي باشه ربط به اين داره كه چقدر شانس يافتن كار داشتي و ... بنابراين به نظرم اين طيفي رو كه داري تحليلش ميكني خيلي خيلي بستگي به محيط داره و شرايطي كه درش زندگي ميكني بنابراين اين مابين بودن هم باز بستگي به اين داره كه تو چقدر تو شرايطي هستي كه اين قدرت انتخاب رو داري و حالا خودت رو در اين طيف ميبيني؟ مسلما اگر در يك جايي مثل ايران ميخواستي كار داشته باشي، گاهي بين داشتن و نداشتن شغل گير ميكردي، نه بين راضي بودن يا نبودن يا پول داشتن يا نداشتن.
يك چيزي رو هم جداي همه اينها به نظرم ميرسه اينه كه چقدر پيش ذهنيت ما از تحصيلات و شغل مرتبط با اون شكل گرفته هست؟ چقدر شغلي كه داريم با تحصيلاتي كه كسب كرديم از نظر ذهني ارضامون ميكنه و ...؟؟ چقدر پولي كه به دست مياريم راضي امون ميكنه و ... (متناسب با توقعات امون از تحصيلات و شغل و ...) ؟؟؟ چقدر عنوان شغلي راضي امون ميكنه؟ چقدر ما اين چهارچوبها رو در ذهن امون ساختيم و ديفالتش كرديم و حالا ميخواهيم حقيقتي رو كه داريم باهاش زندگي ميكنيم در اين چهارچوبها قرار بدهيم و با اينها تعريف كنيم و ...؟؟ و چقدر اين تعاريف ساخته خود ما است و چقدر تحميلي از ديگران؟؟ چقدر بلند پروازانه است و چقدر رويا گونه و چقدر حقيقت گونه و ...؟؟؟
اگر سعي كني ببيني اين تعاريفي كه تو رو راضي نگه ميداره با چيزي كه واقعا ميخواهي چقدر فاصله داره يا همخواني داره و ... شايد اصلا به اين نتيجه برسي كه تو در طيف بلند پروازي هستي.
بهار | October 26, 2009 12:11 PM
it's not that simple anar khanoom. i chose the money path. i was prepared to work hard. i am ambitious. i work in a big bank in London now. but there is a lot more in the equation han just money. there is sexism. there are inappropriate advances from 50 year old pot-bellied rich bankers who think they own the world. there are old boys clubs. there are politics and people who have no ethics and principles. there are all night parties and strip clubs that being a girl, it's difficult to be a part of, , the city is full of snorters. do you think it is humanly possible for someone to party all night, survive on three hours of sleep and be in the office alert and ready at 7 AM? Anar, I have seen these things with my own eyes. Yes, I earn a lot and I spend a lot of time in the office. I have no social life to speak of.I would have been happy if that was the way it was, but with all the filth that is going on in banks, i am seriously thinking about throwing away my career that I spent so much time on and just get the hell out of this business.
Anonymous | October 27, 2009 1:09 AM
salam anar khanoom.khastam be khatere matlabe self-confidence ke 3 sale ghabl tu webloge ghabli gozashte boodid tashakor konam vaghean kheili behem komak kard.movafagh bashin
سینا | October 27, 2009 7:16 AM
سینا جان خواهش میکنم. خودم هم اتفاقا بعد از یادآوری شما رفتم خوندمش برای خودمم خوب بود.
anar | October 28, 2009 9:44 AM
انار جان من فکر می کنم این درگیری ذهنی شما تنها نیست هممون این دغدغه ها رو داریم .اما اینم بدون همون حاشیه امنیتی که درش هستی ارزش بیشتری از هر سمت دیگه ای داره از این گذشته من تا جای که زندگی تو رودنبال می کنم تو هر از گاهی گریزی می زنی به هر دو سمت دیگه بنابراین همه رو با هم داری
البته این نظر منه شاید اشتباه می کنم
پرنسس در غربت | October 28, 2009 2:30 PM
من اسباب کشی داشتم از دو سه پست قبلت به این ور. من خیلی جاها از طرز فکرت خوشم می آد. خیلی به طبع خودم نزدیکه. خیلی هاش رو خودم از سر گذروندم و یرام ملموسند.
bita | October 28, 2009 5:51 PM