من یه دوست خوبی دارم حرف با هم زیاد میزنیم...نه جدی خیلی حرف میزنیم...اما وسطهاش بعضی وقتها هم حرفهایی میزنیم که مسیر زندگی عوض میکنه. این دوست من یه دفعه یه نصیحت خوبی به من کرد...درست همون موقع ها که دکترا یک میلیون سال طول کشیده بود و کار نداشتم و احساس میکردم از همه چیز عقب افتادم و نمیدونستم میخوام برگردم ایران یا نه و میخوام با واسو ازدواج کنم یا نه...بهم گفت که وقتهایی که توی زندگی احساس میکنی که یک جایی گیر افتادی که دور تا دورت پر از در بسته است و پشت هیچ کدوم رو هم نمیدونی چیه و هیچ راهی هم نداری که بدونی تنها کاری که از دستت برمیاد اینه که یک در رو باز کنی و بری جلو. نشین فکر کن...یه در رو باز کن و برو تو. مطمئن باش از اون وسط نشستن و آنالیز کردن و ترسیدن بهتره.
من راستش تنها دری رو که اون زمان زورم بهش میرسید همون دکترا بود. همون رو هم باز کردم و رفتم جلو و واقعا حرفش درست بود. جواب همه گه گیجه هام رو الان ندارم اما در حرکتم و این خیلی بهتره.
همین. گفتم این نصیحت انقدر اون زمان به من کمک کرد شاید به شما هم کمک کنه. شریک بشم.
لغت روز: purring میشه خرخر کردن گربه. یعنی بخواهی بگین داره خرخر میکنه و راجع به گربه حرف بزنین میگین He is purring. اما یک آدمی که توی خواب خرخر میکنه He is snoring.



Comments
یادمه توی روزای بد زندگیم یک بار توهم به من همین رو گفتی ومن هم بالاخره یه درو باز کردم ویه در نیمه بازوو بستم .منم ازین "در حرکت بودنه" خیلی" راضی ترم "تا ازون سردرگمی و"بلاتکلیفیه آزار دهنده.
ممنون واینکه امیدوارم منم یه روزی این موضوع رو به یه دوستی یادآوری کنم که این تلنگره حرکتش بده:)
پ.ن:ممنون از کلمه
آزی | November 20, 2009 1:49 AM
انار خانم یادم نرفته که قرار بود یه پست درباره دلایل انتخابت و ازدواجت و اینها بنویسی ها!
منتظریم خانوم خانوما
پوران | November 20, 2009 2:20 AM
سلام
واقعا حرفت درسته و بعضی وقتها هست که آدم باید یه در رو انتخاب کنه و باز کنه و یه دنیای جدید رو ببینه>
عصام | November 20, 2009 2:50 AM
Anar jan
ye site moarefi karde boodi vase kharidan dastband sabz mishe lotf koni dobare begzarish
meric babt in postet, man ham dar yeki az in dorehay neshastan vasat darhay baste hastam! va jalebe ke baiad tasmimi moshabe begiram :)
Azi | November 20, 2009 5:01 AM
جالب بود. البته بعضی وقتهام میری سراغ یه در که قفله و اصرار داری همون رو باز کنی چون فکر میکنی میدونی پشتش چیه اما وقتی بعد از کلی کلنجار باز میشه... فکر میکنی کاش در دیگه ای انتخاب میکردی.
غروب بنفش | November 20, 2009 5:37 AM
نصیحت خوبیه. مرسی.
40tike | November 20, 2009 7:21 AM
انارجان اینطور که میگین دکتری تنها در شما بود به نظرم گزینه مشورت با اونایی که این درو باز کردنم خوب میتونه باشه.اینجور وقتا یک ناظر بیرونی بهتر میتونه وضعیتو بسنجه. در کل بازم برمیگرده به باوری که از زندگی هدف ... داریم منهای فکر آزاد.
mehdi | November 20, 2009 7:32 AM
چه با شعور اون دوستت
t | November 20, 2009 11:15 AM
سلام نمی دونی این وقت صبح چقدر دوست داشتم که یکی بهم این حرفو بزنه ممنونم
بهاره | November 21, 2009 12:11 AM
نه كه من الان حالم يه نمه بده ..... هي داشتم توي اون دسشويي خوشگله كه ازي ميگه به اين فكر مي كردم كه من كدوم در رو باز كنم يا اصلا دستم ميرسه كه در رو باز كنم ؟كه اومدم ديدم اين رو نوشتي .... جالب بود برام
Zi zi | November 21, 2009 1:53 AM
راهکار خوبیه ولی جسارت می خواد این که بی خیال بقیه ی درها بشی. نه؟!
گلناز | November 21, 2009 6:54 AM
babte loghat e rooz mer3o0o
eli | November 21, 2009 7:33 PM
من گلناز رو لینک کردم و نمی تونم براش کامنت بذارم ..ببخشید انار که از اینجا اطلاع رسانی کردم ...
zi zi | November 24, 2009 3:11 AM
من گلناز رو لینک کردم و نمی تونم براش کامنت بذارم ..ببخشید انار که از اینجا اطلاع رسانی کردم ...
zi zi | November 24, 2009 3:11 AM