« عاشورا | صفحه اول | Diversity »
این روزها من هی راه میرم کله ام رو تکون میدم و میگم " من کی درخواست دادم آدم بزرگ بشم؟"
چی شد یهو اینهمه مسئولیتهای آدم بزرگانه و دغدغه های آدم بزرگانه یقه مان را گرفت؟ هی باید به نون در آوردن و سر کار رفتن و جلسه و خونه خریدن و ازدواج کردن فکر کنیم؟ بعد هی فکر کنیم نباید به این چیزها فکر کنیم چون یک عده ای خونشان روی آسفالت است و یک عده ای عاشورا در عاشورا دارند و یک عده بیانیه میدهند و بعد متاسفانه واقعیت این است که این ها مسائل مهم زندگیست اما این غیر مهم ها هم زندگیست.
تمام هنر زندگی آدمهای متعادل به نظر میاید که در این zoom in و zoom out کردن به موقع و سریع باشد. یادت باشد که کلا مواظب مسیر زندگی باشی اما وقتی گربه ات رو بغل میکنی یا با مادر عصبانیت پای تلفن حرف میزنی حواست به آن لحظه هم باشد.
مغزم این روزها وقت خالی شدن ندارد.



Comments
اگر تحملش را داری ببین
حمله وحشیانه ماشین نیروی انتظامی و زیر گرفتن مردم
خدا لعنت کننده بر راننده ان
خدا لعنت کند که بر هدایت کننده ان
خدا به روز سیاه بنشاند طایفه او را و فرماندهان او را و اربابانش رتا
خون مظلوم همیشه جاویدان خواهد ماند
و ظالم همیشه به مجازات خواهد رسید
==
http://www.4shared.com/file/184077264/9970d8ad/zirkardan_mardom_
Anonymous | December 29, 2009 4:40 PM
دیده ام بینام جان. مگر میشد ندید؟
anar | December 29, 2009 6:10 PM
چه کسی حرمت شکنی کرد؟؟
http://omidrasa2.blogsky.com/1388/10/08/post-46/
Anonymous | December 30, 2009 12:46 AM
حق با توئه. این تعادل برقرار کردن از همه چی سخت تره. از یه طرف جگرم.ن کباب میشه از دیدن وضعیت وسط خیابود، اما از طرفی اگه zoom out نکنیم به قول خودت، آنچنان توش گیر میفتیم که عاقبتمون معلوم نیست. باید هنوز به چیزهایی فکر کنیم که دوست داریم تا به ما انرژی دوباره بده. میتونه یه خاطره قدیمی بشه، میتونه تصور آزادی باشه، میتونه یه مکالمه عاشقانه باشه. مهم اینه که این استراحت رو به مغز و قلب و روحمون بدیم، تا بتونیم درست فکر کنیم، و درست برخورد کنیم.
فرا | December 30, 2009 12:56 AM
دقیقا. دقیقا
باران | December 30, 2009 10:05 AM
oon aaghaaye mazhar ke dam az hoviyate eslami mizad, alan az tarfdaaraaye par o paa ghors e velaayat hast dar facebook.
goftam kheyli asaabetoon khoord nabaashe az javaab haaye bi-rabtesh
ananymous | December 30, 2009 3:43 PM
به غیر از معدودی که من دیده ام و از همان بچگی آدم بزرگ هستند(منظورم فقط داشتم بلوغ فکری نیست. منظورم دو دو تا چهار تا ی ناگزیر بزرگسالی است) کسی برای بزرگ شدن درخواست نمی دهد... می دانی انار جان خفتت را می چسبد و هر چه ازش فرار کنی نمی شود ...
یوتا | December 31, 2009 5:31 AM
انار جان مشکلت اینه که از اینجا دوری . وقتی آدم از مرکز حوادث دور باشه خیلی نگران تره . سعی کن از نگرانیت کم کنی . چاره چیه ؟
مارال | January 4, 2010 11:41 PM
قبل از هرچیز با خودت زندگی کن
خانه ما | January 6, 2010 7:17 AM
سلام،سوال جالبی از خودتون می پرسین و جوابش اینه که انتخاب این موضوع با شما نیست،شما محکوم شده اید به زندگی کردن و زنده ماندن،و چقدر سخت است که مجبور باشید این دوران محکومیت را در ایران به سر ببرید،ایرانی که این روزها سرای غم و غصه شده است و جز خبر ظلم و ستم به مردم چیز دیگری از آن به گوش نمی رسد.
وحید | January 7, 2010 7:53 AM
چقدر این نوشته ات زیبا بود . من خیلی وقتها نوشته هات رو بی صدا می خونم . این یکی واقعا محشر بود . می نویسم توی دفترم که این zoom in و zoom out کردن به موقع همیشه یادم بمونه . به طرز تکان دهنده ای فهمیدم که بخش عظیمی از مشکلات من بخاطر نداشتن این قابلیته!
farzaneh | January 16, 2010 4:06 AM