« | صفحه اول | Flash back, pride, now what are you going to do with your dreams? »
مغزم را دیوار کشیدهام. هر بخش را داده ام مخصوص یک کاری. یکی مخصوص عروسی برنامه ریختن, یکی مخصوص خانه پیدا کردن, یکی مخصوص ورزش و سالم خوردن, یکی هم مخصوص فکر کردن به آنهایی که دوستشان دارم و پیشم نیستند و نگرانشانم.
صبح که میروم سر کار تمام بخشهای دیگر را قفل میکنم و کلیدش را میگذارم خانه روی میز کنار تختمان که حتی وسوسه نشوم درشان را سر کار باز کنم. اما گاهی وقتها جمع میشود و جمع میشود و از سر دیوار سرریز میکند. اینجور موقعهاست که توی بزرگراه پشت فرمان در راه باشگاه بلند بلند گریهام میگیرد.



Comments
سلام
Mo | February 11, 2010 1:05 AM
نمیدونم تبریک داره یا تسلیت، در هر حال شما دارین مثل یه مرد فکر میکنین!
Anonymous | February 11, 2010 2:37 AM
مجبورم. اما یه فرق اصلی با مردها دارم اونم اینه که ظاهرا مردها یه بخش اصلی دارند که هیچی توش نیست و وقتی میگی " به چی فکر میکنی؟" میگه "هیچی!" راست میگند. ما که ندیدیم اما شایعات اینجوریه.
من همچین بخشی ندارم. همینجوریش هم تو مغزم جا کمه!
anar | February 11, 2010 2:41 AM
Mo:
سلام!:)
anar | February 11, 2010 2:41 AM
متاسفانه می دونم که چه حسیه این گریه های نا بهنگام. بیشتر مواظب خودت باش و بیشتر با دوستهات حرف بزن یا با مشاور...نگذار این غم و اضطراب باهات بمونه
شب تاب | February 11, 2010 8:25 PM
انار خانوم یادمه قبلا یه سایت برای فرستادن گل به ایران معرفی کرده بودی که خودتم امتحان کرده بودی و راضی بودی واقعا ممنون می شم بگی کدوم سایت بود...
گل مریم | February 11, 2010 10:20 PM
سلام
به نظرم که خیلی خوبه اگه تونستی این کارو انجام بدی.. چون که من اصلا نمیتونم! مخصوصا اگه احساسم هم درگیر باشه که کلا نمیتونم خیلی تمرکز کنم.
خوشحال میشم وبلاگ جدید منو هم ببینی..
http://impossiblelove.persianblog.ir/
بهنام | February 12, 2010 7:18 AM
خوشحال میشم وبلاگ جدید منو هم ببینی..
http://impossiblelove.persianblog.ir/
بهنام | February 12, 2010 7:19 AM
injur mavaghe mituni az telefon ham estefadeh koni
t & B | February 12, 2010 6:15 PM
سلام
یازده سالی بجنورد بودم شهر زیبا یی است ومردم باصفایی دارد اماکرایه خانه هایش برایم کابوس و صاحبخانهها اغلب بی انصاف.به هر حال دلم هرازگاهی برایش تنگ می شود البته دهها دوست بجنوردی دارم و با آنهادر ارتباطم.
وحدتی | February 13, 2010 5:48 AM
انار جونم چقدر با خوندن اين نوشته ات دلم برات پر كشيد. باز خوبه كه تو تونستي ذهنت رو پارتيشن بندي كني . من خيلي وقتها اين كار رو نمي تونم بكنم. يعني پارتيشن بندي مي كنم اما اما... با كليد و بي كليد، وقت و بي وقت مي رم سراغ اون قسمتي كه اون موقع وقتش نيست.
آخه قربون اون گريه هات برم اونم پشت فرمون.............
مژگان | February 14, 2010 5:42 AM
انار جونم سلام
عزيز دلم راه امتحان شده براي حل اين جور مسايل اينه كه دغدغه ها و برنامه هاتو براي خودت بنويسي حتي اگر دوست داشتي بعدا پاره شون كني.
امتحانش كن. من هميشه همين كارو مي كنم. جواب ميده.
هميشه بعد از روزاي سخت روزاي آروم و شاد مياد. يه كمي بيشتر به خودت برس عزيزم.
تينا (خواننده سابقا مخفي) | February 24, 2010 6:58 AM