« تسلیت | صفحه اول | دلیل اصلی وقوع زلزله را میتوان افزایش فشار بیش از حد داخل سنگها و طبقات درونی زمین بیان نمود. »
من و خواهر بزرگ چند سالی همسایه بودیم. اولش هم اون و شوهر فعلیش و دوست آن موقع با واسو دوست بودند قبل از این که ما دوست بشیم. بعد خواهر و یارش هردو فارغ التحصیل شدند و کار گرفتند و رفتند شهر بزرگتر. اتفاقا من و واسو تابستانی دوست شدیم که هم اونا و هم خود واسو همون تابستون فارغ التحصیل شدند و در نتیجه ما به عنوان جفت خیلی فرصت معاشرت با خواهر اینا پیدا نکردیم.
اولین باری که هلک و تلک رفتیم دیدنشون بعد از چند ماه بود. به احترام اینکه واسو توی جمع نشسته بود تمام مدت من و اونا انگلیسی حرف زدیم که واسو هم بفهمه. همین روال چند بار دیگه تکرار شد. که من از شهر خودمان آمدم شهر اینها, با هم چند روزی معاشرت کردیم و همه اش به انگلیسی حرف زدیم. هر دفعه که بعد از این روزها من میامدم یک خلا بدی در وجودم بود. برگشتم به واسو گفتم من اگر با خواهرم انگلیسی حرف بزنم انگار حرف نزدهام. اون ارتباطی که باید برقرار بشه نمیشه. اینجوری نمیشه. قرار گذاشتیم که من وقتی پیش خانوادهام هستم باهاشون فارسی حرف بزنم. وقتی همه داریم حرفی میزنیم گاهی همه فارسی حرف میزنند و من انگلیسی جواب میدم. گاهی قاطی انگلیسی و فارسی حرف میزنیم. گاهی میخندیم و بعد برمیگردیم یک دور هم به انگلیسی سعی میکنیم تعریف کنیم. خیلی وقتها هم میبینی دائم به انگلیسی حرف میزنیم. اما مجبور نیستیم. اصلش هم همین مجبور نبودنه بود که مشکل رو حل کرد.
الان هم مادر و پدرش پیش ما هستند. دائم به زبان خودشون صحبت میکنند و گاهی میبینی واسو ترجمه میکنه. اکثر وقتها هم نمیکنه. گاهی وقتها من حوصله ام سر میره. نمیگم نمیره. اما فکر نمیکنم بیشتر از این سر بره که در هر حال از معاشرت با مادر شوهر سر میرفت. اینجوری حداقل اگر هم نخوام در مکالمه شرکت کنم نمیکنم. اینجوری هم حسنشه.
اختلاف زبان متاسفانه یا خوشبختانه واقعیت رابطه ماست. مجبور شدیم خیلی زود باهاش روبرو بشیم. اینجوری فعلا برای ما کار کرده. سر غذا هم فعلا همین برنامه استقلال و همزیستی برقراره. برای اینکه اون گیاهخواره و من غذای تند خیلی کم میتونم بخورم. برای همین اکثر شبها هرکس برای خودش غذا درست میکنه و بشقاب رو میاره با هم میخوریم. یکسال گذشته که همخونه بودیم همین بوده فعلا.
حالا بحثش رو چرا پیش کشیدم؟ این که اینجا رسمه برای کادوها کارت تشکر میفرستند. توی فیس بوک status نوشتم که "کارتها رو به انگلیسی بنویسم یا فارسی؟". کلی بحث در گرفت. همه اش هم جالب بود. قرار شد اینجا یک پست بنویسم. آخرش تصمیم گرفتم برای هرکسی که فکر کردم فارسی مییتونه بخونه فارسی بنویسم و برای بقیه انگلیسی. برای خواهرها فارسی نوشتم.
واقعیت اینه که چیزهایی مثل غذا و زبان مادری قبل از اینکه آدم خودش رو شناخته باشه بخشی از آدم هستند. تجربه این چند ساله من میگه که "ما" شدن مفهومش این نیست که این تفاوتها رو بخواهیم کم کنیم. مفهومش اینه که علی رغم به رسمیت شناختن این تفاوتها با هم زندگی کنیم. من نمیدونم تجربه بقیه چیه اما برای من گوشت نخوردن و فارسی حرف نزدن کاری نیست که بتونم پنجاه سال ادامه بدم. کاری که یه عمری نتونم و نخوام انجام بدم فکر میکنم نباید انجام بدم.
حالا البته سئوال اصلی وقتیه که بچهدار بشیم.
یک آپدیت من به این پست بدهکارم. کارتهای دوستهای مشترک رو فارغ از این که ایرانی بودند یا نه به انگلیسی نوشتیم و اتفاقا واسو اصرار هم داشت که حتما به انگلیسی باشه. برای خود من هم حس درست تری داشت که به انگلیسی بنویسیم اگرچه که وقتی واسو نیست با ایرانیها طبیعتا فارسی حرف میزنم. فکر میکنم به نظر میاد اینکه جنس رابطه از روز اول با چه زبانی تنیده شده مهمه.



Comments
خیلی دوست دارم بیشتر راجع به رابطه با غیرایرانی بخوانم. میخواهم ببینم تجربهی دیگران در اینباره چه بوده است.
در مورد «سوال» آخرت یک تجربه دارم: یکی از استادهای من سوئدیست، همسرش رومانیایی است و به تازگی (یکسال) بچهدار شدهاند. و در این مدت هم با سه زبان (دو تای قبلی به علاوهی انگلیسی) با بچه صحبت میکنند. بچه هم که فعلا مشکلای ندارد. (:
سولوژن | April 25, 2010 12:20 AM
عجب دنیای کوچکی هه ها! این سولوژن هفت هشت ماهه که همشهری مون در اومده.... بیا برو اون کی برد فرسایی ها که واسه پانته آ کردم، بخون اگه دوسش هستی توی فیس بوک....
مامان غزل | April 25, 2010 12:38 AM
مامان غزل
من دلم میخواست بتونم به بحث فیس بوک لینک بدم که نمیشه. اگه اینجا بتونی خلاصه نظرت رو بگذاری برای بقیه که بخونند ممنون میشم.
anar | April 25, 2010 12:49 AM
با کپی پیست چطوری؟
مامان غزل | April 25, 2010 12:56 AM
در ضمن هاله جون در این زمینه استاده....
مامان غزل | April 25, 2010 12:59 AM
اونجا پینگلیشه. بیا بنویس فارسی دوستم.
ساروی کیجا خانوم کجاست؟ اونم نظراتش جالب بود.
هاله که قطعا استاده. حالا وقت کنه بیاد بگه حتما خوندنیه.
anar | April 25, 2010 1:02 AM
انار جون جالب اینجاست که من با فارسی حرف نزدن راحت کنار اومدم . ولی وقتی خانواده ام هستند به فارسی حرف میزنیم و دوستم هم با این موضوع کنار اومده ولی خیلی وقتها حس میکنم حوصله اش سر میره ولی چاره ای نیست... این مشکلی هست که امسال ما باید باهاش کنار بیاییم و بهترین راه رو براش پیدا کنیم... ولی من هم فکر میکنم اگر زمانی بچه دار بشم حتما با بچه ام به فارسی صحبت خواهم کرد و اونجاست که نمیدونم اوضاع خونه قرو قاطی میشه یا میتونم از پسش بر بیام. منظورم اینه که پدر با بچه یه زبان دیگری صحبت کنه.. مادر زبان دیگری......
مانا | April 25, 2010 7:07 AM
مامان غزل،
نه! با پانتهآ دوست فیسبوکی نیستم.
سولوژن | April 25, 2010 7:39 AM
quoting my significant other:
بهترین تفاهم این است که دو نفر در پذیرش اختلاف نظرهایشان اتفاق نظر داشته باشند!
jeerjeerak | April 25, 2010 11:20 AM
گوشتخواری امری بهدور از اخلاق است. از همین فرصت استفاده کنید و این عادت غیراخلاقی را ترک کنید.
امین | April 25, 2010 11:41 AM
انار جون
من با پسرم فارسی صحبت میکنم و همسرم که کانادایی هست با پسرمون انگلیسی. برای این داستان فارسی حرف زدن یا نزدن و تفاوت فرهنگ غذایی و اینها هم مثل تو و واسو هستیم.
سوسکی | April 25, 2010 2:05 PM
در ضمن بگم که پسرمون از همون ۶ ماهگی به هر دو زبان فارسی و انگلیسی عکس العمل نشون میده و هر دو رو متوجه می شه.
سوسکی | April 25, 2010 2:06 PM
دیگه این که من اصلا توی صحبت کردن با پسرم کلمات انگلیسی قاطی نمی کنم و از هر فارسی زبونی هم که اینکار رو بکنه باهاش میخوام که گفته هاش رو به فارسی صد در صد اصلاح کنه. این بچه که داره توی محیط انگلیسی زبون بزرگ میشه بخواد نخواد انگلیسی رو به روانی صحبت خواهد کرد. مهم اینه که من تا اونجا که میشه این امکان رو که بتونه زبان مادری اش رو صحیح صحبت کنه ازش نگیرم.
سوسکی | April 25, 2010 2:09 PM
سلام
آبجی انار جون من در همین مورد ازدواج ازت سوال داشتم.
فقط یه کم مفصله و دلم هم میخاد تا حد امکان مفصل جوابم رو بدی.
امکانش هست به ایمیلت بفرستم و از طریق ایمیلم جواب بگیرم؟
پویا | April 25, 2010 2:40 PM
به عنوان کسی که از موقعی که چشم باز کرده با حداقل ۲، ۳ تا زبون دورو بر خودش آشنا شده و با چندتا فرهنگ مختلف، باید بگم که اختلاف زبانی در مقایسه با اختلاف غذایی و مذهبی خیلی مشکل نیست. چون به هر صورت دانستن ۲ یا ۳ زبان نه تنها دانش رو بالا می بره و مخصوصاً الان که حتی برای آیندهٔ بچه ها هم مفیده چه از لحاظ اجتماعی و چه از لحاظ هوشی. به غیر از واسو و انار، من چندین زوج ایرانی-غیر ایرانی رو در خانواده و دوستانم میشناسم که خیلی راحت با این دو یا چند زبان بودن کنار اومدن. مثلا یکی از دوستانم شوهرش کلیمی هست و بچه ها هم به فارسی و هم به عبری به خوبی آشنایی دارند. زوج ایرانی[شیرازی]-السالوادوری هم میشناسم که بچه ها هم اسپانیولی و هم فارسی به لهجه شیرازی رو صحبت میکنن و برای ارتباط با خانواده پدری و مادری هیچ مشکلی ندارن. زوج ایرانی-هندی، ایرانی-پاکستانی و ایرانی -فیلیپینی هم همینطور که بچه ها خیلی راحت به کشورهای پدری و مادریشون به تنهایی سفر می کنن و تا اونجایی که اطلاع دارم هر دو زبان رو روان صحبت می کنن. خلاصه مثال زیاده و فکر نمی کنم که موضوع زبان موضوعی باشه که بخواد یک رابطه رو تحت تاثیر جدی قرار بعده چه بدون بچه و چه با بچه!
مهوش | April 25, 2010 3:50 PM
* بده
Anonymous | April 25, 2010 3:51 PM
بالایی من بودم
مهوش | April 25, 2010 3:52 PM
مانا من خودم تا جایی که بین خودم و و واسو بوده با انگلیسی حرف زدن مشکلی نداشتم. نه اینکه همه کلمات رو به انگلیسی بدونم اما هیچ وقت احساس نکردم نتونستم به خاطر ندونستن زبان منظورم رو برسونم. اما وقتی خودم میخوام با خانواده خودم حرف بزنم نمیتونم به انگلیسی اونجوری ارتباط برقرار کنم. حتما باید فارسی باشه. مخصوصا خانواده درجه یک.
سوسکی این مساله قاطی نکردن فارسی و انگلیسی خیلی دیسیپلین میخواد. خودت هم از اول قاطی نمیکردی یا به خاطر بچه رفتارت رو اصلاح کردی؟
پویا, من راستش با فلسفه گوشت خوردن هیچ مشکلی ندارم تا وقتی که منبعش یه جای مطمئن باشه که این جاهای صنعتی با روشهای غیر انسانی نباشه. حیوان در طول زندگیش زجر نکشیده باشه. برای من توجیحش اینه که این جایگاه منه در چرخه حیاط. همونقدر که گرگ و خرس از خوردن من ممکنه احساس عذاب کنند من هم از خوردن هفته ای یکبار گوشت مرغ و گاو خوردن احساس عذاب میکنم.
جیرجیرک: دقیقا تعریف تفاهم ما همینه که میگی.
anar | April 25, 2010 11:20 PM
توجیه درسته یا توجیح؟ توجیه نه؟ اشتباه نوشتم اون بالا؟
anar | April 25, 2010 11:21 PM
ای بابا حیاط هم که حیاط خونه است. منظورم چرخه حیاته.
خوبه موضوع صحبت هم زبان فارسی و ارتباط بنده با زبان مادریه!
Anonymous | April 25, 2010 11:22 PM
انار جان ،
يادته يه بار گفتی يه پستی مينويسی راجع به اينکه اگه با يه نفر غير ايرانی ازدواج کرديم در خارج از ايران،
ازدواج مون رو تو ايران ثبت کنيم يا نه؟ خوب، من يکی خيلی چشم به راه اين پستم :)
sahar | April 26, 2010 4:27 AM
سكوت مي كنم اينجا
زي زي | April 27, 2010 6:53 AM
سحر ما هنوز ثبتش نکردیم. هنوز خودم به نتیجه نرسیدم کار واجب و درستیه.
زی زی چرا سکوت؟
anar | April 27, 2010 1:44 PM
بابا تا من سوالم رو خوندم تو گفتی سکوت؟
توبب که بئ تر از من با انگلیسی حرف نزدن و گوشت نخورن مشکل داری تو چرا؟
من خودم می دونم می خوام و خواهم رفت ایران دوست فعلی و شوهر آینده ام هم با ید بیا د همونطور که من باید برم هند! ولییییییییییییییییییییییییییییی مهم تر از قضیه زبان که زمان کمکم خواهد کرد مسئله رفتن بچه ها به ابران تو میدونی اگه ازدواج ایرونی نکتی بچه هات تو ایران اصلا به رسمیات شناخته نمی سن تازه اون ازدواج روهم بکنی ینده خدا ها هر دفه ویزا لازم دارن..... ولی خوب این دردسریه که خودمون به جون خریدبم ..... مشکل زمانیه که طرفت (مثل مال من) حاضر به امضا نیست و باور نمی کنه اون تنها یه برگه احمقانه تو دولت مزخرف ایرانه و نع بیشتر....حالا این وسط من بیچاره باید بین دل عاشق و دل مستم انتخاب کنم چه کنم؟؟؟؟؟
کسی محضری میشناسه که پولی عقدنامه بده؟ من نمیتونم امکان ایران رفتنم رو 0 کنم.... دردم زیاده کمکم کنید....
ممنون
ماهی قرمز | April 27, 2010 10:55 PM
یه چیز دیگه منم عاشق انارم خانمی
ماهی قرمز | April 27, 2010 10:57 PM
ماهی قرمز:
اگر بچه ها در هر صورت ایرانی نیستند و حق زیادی ندارند برای چی باید به اسم من ثبت بشن؟ به رسمیت شناخته بشن که چی بشه؟ این همه آدم با تور میان و میرن؟ یک مرد با دوتا بچه نمیتونند با تور مسافرتی بیان ایران؟ بهشون ویزا نمیدن؟ به من چکار دارند اصلا؟ نخواهیم توضیح بدیم کی سئوال میکنه؟
جدی میگم ها. اگر فقط برای ایران رفتن باشه کی به کار ما کار داره اگر جدا جدا بریم؟ بچه ها هم اگر اسم ایرانی تابلو نداشته باشند که اصلا معلوم نیست ریشه ایرانی دارند.
نمیدونم. تصمیم مهمیه. اما خیلی نمیشه احساسی گرفت چون احساس طرف هم به اندازه من مهمه.
anar | April 28, 2010 12:47 AM
بسیار باهات موافقم انار جان. ثبت می خوای کنی که چی بشه؟ حاصلش که همش بی حقیه و بی حقوقی... من متوجه نمی شم که اگه کسی می دونه دیگه برنمی گرده اصرار بر ثبت ازدواج چه صیغه ایه؟! من که اگه جای تو بودم بهش فکر هم نمی کردم!
مهوش | April 28, 2010 4:50 AM
من فکر میکنم که تفاوتها بخش بزرگ و مهمی از رابطه هستند. البته زبان متفاوت ممکن خیلی تفاوت بزرگی باشه ولی اصولاً فکر میکنم بزرگترینش نیست و مثل تفاوتهای دیگه باید باهاش برخورد کرد منظورم اینکه چون بیشتر به نظر میاد نباید بزرگش کرد. منو شوهرم بسیار زیاد متفاوت ایم ولی در عین حال از باهم بودن لذت میبیرم و همیشه چیزی هست در مورد هردومون که برای دیگری جالبه. البته شخصیت هر دومن هم طوریه که بسیار مستقل هستیم و همینطور هم کلا دنبال دردسریم برای همین لذت میبریم از تفاوتها. شوهر من به عنوان مثال به سبک موزیک علاقه داره که من اصلا نمیتونم گوش بدم و احتمالا بچمون با دو دنیای کاملا متفاوت رو برو میشه که مطمئناً بهتر از یه دنیاست! بچهٔ شما هم همینطور خواهد شد.
حدیث | April 29, 2010 9:52 AM
اگه تصمیم بگیری بچه ات تا18 سالگی ایروننره مشکلینداری در غیر این صورت تا 18 سالگی برگه تولد بجه و ژاسژورت ژدر و مادر همه رو می خوان که یه ویزا بدن فکر کردی من به این فکر نکردم؟
ماهی قرمز | April 30, 2010 1:45 AM