« status | صفحه اول | آستانه بزرگسالی »
موضوع یک:
نصف شب با ضجه از خواب پریدم. واسو طفلک هی میگه "چیزی نیست, خواب دیدی". هی نمیدونم چه جوری بهش بگم که خواب نیست. اینکه آدم دوره, نگرانه و دستش به هیچ جا بند نیست خواب نیست. اون مرگی که توی خواب میپچونتت شاید خواب باشه اما بعدش و قبلش خواب نیست.
پریشب یکی از بدترین شبهای "مهاجرت" بود. هنوز منگم.
علت اینکه پا نمیشم برگردم اینه که فکر نمیکنم با برگشتن من هم چیزی حل بشه. نه سال پیش وقتی من گفتم نمیخوام برم به زور راهیم کردند. نمیخوام برگردم چون احساس میکنم یهو منو گرفتند پرت کردند وسط یه جای جدید و حالا تازه یاد گرفته ام یخورده ریشه بدوونم و برگ باز کنم و از همه اینها بیشتر از دست خودم عصبانیم که هنوز نتونستم به این بی جایی عادت کنم. که هنوز بعضی وقتها گیج میزنم از اینکه آدم بزرگ شدهام. عصبانیم از خودم که انقدر از دستشان عصبانیم و انقدر جنم ندارم که بالاخره زندگی کنم.
موضوع دو:
واسو یک حرفی زد یکی از این روزهایی که نشسته بودم غصه میخوردم که نمیدانم موفق میشم یا نه...هیچ گهی میشم یا نه... گفت اگر من از تو بپرسم "موفقیت" یعنی چه چی تعریف میکنی این "موفقیت" که اینهمه میخواهی بهش برسی. متاسفانه من نمیدانم "موفق" برای من یعنی چه. و فکر میکنم اشکال اصلی زندگی من هم همین است.
موضوع سه:
بله پریود هستم و بله این سالهای اخیر برخلاف قدیم اخلاقم خراب میشود این وقتها. هنوز خودم هم عادت نکردهام به پی ام اس داشتن و هی گیج میشوم از اینهمه بد اخلاقی. اما همهاش هم این نیست. حالا که حرفش شد, شما از چند وقت قبلش بداخلاق میشوید؟



Comments
موضوع ِ یک: چرا بعضی ها مثل ِ شما و مثل ِ من به این بی جایی عادت نمی کنند یا دیر می کنند؟ من هم نمی دونم
موضوع ِ دوم: من اگر مرتبط با رشته و تخصصم کاری داشته
باشم که پول ِ خوبی در بیارم و ازش به دیگران هم بتونم کمک کنم احساس ِ موفقیت می کنم
موضوع ِ سوم: من تا قبل ِ مهاجرت این پی ام اس رو هیچ وقت درک نکردم و نداشتم، و الان پنج ساله که دارم. نمی دونم تا چه اندازه به محیط و شرایط بستگی داره
سمیرا | May 10, 2010 4:44 PM
فکر کنم این بداخلاقی قبل از پریود هم یه ربطی به مهاجرت داره.. چون منم از وقتی مهاجر شدم هم درد دارم، هم اخلاقم گند می شه، هم خیلی چیزهای دیگه ....
پریسا | May 10, 2010 4:45 PM
یه جورایی خوبه که آدم می خونه کسی بعد از ۹ سال هنوز از اینجور خوابها می بینه. خوبیش به چیه حالا؟ به این که آدم می دونه که تنها کسی نیست که بعد از سالها این جور دغدغه ها داره.
خوبه دیگه... راستی می شه بگی کجا زندگی می کنی؟
نوشا | May 10, 2010 5:04 PM
You always end to yourself. You are so self-centre.
You start with something to make yourself nice and then end to your matters! You think others are silly?
nastaran | May 10, 2010 5:58 PM
نسترن, اینم یه جور به مساله نگاه کردنه.
anar | May 10, 2010 7:13 PM
انار جان در مورد اون موضوع 2 من فکر می کنم مشکل فرهنگی ه. من هم همیشه همین فکر و دغدغه رو دارم . این آقای شوهر ما هم که هلندیه دقیقا همین سوال واسو رو از من کرد. بعدش اون موعتقده که من الان هم باید احساس موفقیت بکنم.
جریان اینه که ما ها رو از کوچیکی تو گوشمون خوندن که باید تحصیلات فلات داشت و مدارک بهمان. بعدشم انگار یه جورهایی باید دنبال این بود که بهتر و بهتر شد. یعنی فضیلت تو تلاش برای بهتر شدن ه (در زمینه تحصیلات و اموال و الخ).
تو خودت دکتراتو از یه دانشگاه عالی گرفتی. برای خودت یه نهظت ورزشی-سالم زیستی انارستانی پایه گذاری کردی. وب سابت پذریش و راه انداختی و تازه اینها چیزهایی که به چشم یه خواننده وبلاگت اومده. تو یه دختر موفقی.
بهاره | May 10, 2010 11:45 PM
من با هر سه تا موضوعت همدردی می کنم به شدت. و کلی دلم تنگ شده برای اون پست های قدیمیت که هر کدوم از این موضوع ها را بشکافی و سر صبر دربارش حرف بزنی.می فهمم که جایگاه وبلاگ توی زندگیت تغییر کرده. فقط می خواستم تاکید کرده باشم که همه ی اینها مشکلات واقعی خیلی از ماها هستند و حرف زدن درباره شون، مثل گروه درمانی، می تونه بهمون کمک کنه.
سانی | May 10, 2010 11:56 PM
پی ام اس ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
sara | May 11, 2010 2:16 AM
سندروم قبل از قاعدگی گاهی میتونه شمارو تا 25روز درگیر کنه یعنی در ماه فقط 5روز خوش دارین البته تو موارد شدیدش البته میشه درمانش کرد وپیشگیری حتمن تونت سرچ کنید مطالب جالبی گیرتون میاد
نوشین | May 11, 2010 2:22 AM
من از چهار، پنج روز قبلش، اما خوشبختانه وقتی جریان جاری میشه! انگار آب بوده رو آتیش:دی
لیلا | May 11, 2010 6:02 AM
نمي دونم شايد ديدن اين جور خوابها نمايشي از نيمه گم شده آدمها باشه كه بي توجه باقي مونده! به هر حال تا زماني كه تو اين دنيا زندگي مي كنم فكر مي كنم كه آدمها فقط "يك بار" تو اين دنيا اجازه زندگي دارند. شايد تو اون دنيا البته اگه باشه، نظرم راجع به اين قضيه تغيير كنه ولي فعلا كه همينه! بگذريم فعلا كه تا جايي كه چشمام تو اين دنيا كار مي كنه و مي تونه اين دنيا رو ببينه نظرم اينه كه ما يك بار اجازه زندگي در اين دنيا رو داريم! براي همين در اين جاي نسبي از هستي كه ايستادم فكر مي كنم موفقيت در اينه كه آدمي، بهترين اون لحظه اي باشه كه امكان بودنش هست و اين بهترين ، تنها از نظر اون آدم قابل تعريف كردن هست و فكر مي كنم اون چيزي نيست مگر اين فكر كه " چيزي رو تو اون لحظه براي خودت انتخاب كني كه درونت باهاش آرامش بيشتري رو كسب و حس ميكنه" ، اينجوري حسنش اينه كه بعدا وقتي به گذشتت بر مي گردي هيچوقت تاسف نمي خوري چون ميدوني كه تو زندگيت هميشه " بهترين لحظات خودت بودي" و از نظر من موفقيت يعني همين!
نازي | May 11, 2010 6:32 AM
من فكر ميكنم دلت براي خواهرات و خانواده در كل تنك شده. اين ويكند جبران ميكنيم. بوس و به اميد ديدار.
Koozeh | May 11, 2010 8:30 AM
همونطور که بقیه هم گفتند تو یه آدم موفق هستی
گاهی انسان تغییراتیو که ایجاد می کنه را نمی بینه
ولی کلی منشا اثرات خوبی
هما | May 11, 2010 10:54 AM
سلام من قبلا شمارا خوانده بودم ولی با سرچ مطلبی درباره مهاجرت دوباره به وبلاگ قبلیتان رفتم وان پست که درباره ماندن یا رفتنتان بود را دوباره خواندم وبیشتر ان پستهای ووبلاگهایی که درباره مهاجرتبودند در این چندروز که اشنایی ام با وبلاگ شمابیشتر شده ووشخصیتتان را درک کردم اینست که هر چه زمان می گذرد
انگار دلهره واضطراب شما بیستر هم میشود وشما هرزگاهی دربازه امدن یا نیامدن صحبت می کنیدوبیش از اندازه دغدغه داریدمی توانم قسم بخورم که شما حتما بیست سال بعد اگر ردر همانجا باشیدحتما از خودتان بپرسید که چرا باز نگشتید وافسرده شویدمن وبلاگ ادمهای مهاجر زیاد خواندم انقدر خوانده ام که بگویم شخصیت شما به درد مهاجرت نمی خورد اینجا ادمهایی دیده ام که چقدر خوشحالند ودر پوست خود نمی گنجندکه خانه های الهیه وزعفرانیاشان را ول کردند والان فروشنده یک مغازه هستند وتا ادمی مثل شما که موفق است ولی هنوز به یاد سرزمینش با اینکه با یک هندی ازدواج کرده وازدواج با خارجی یعنی قید سرزمینت را زذن وقتی تو یک زن باشی
اگر جای شما بودم حتما بر می گشتم
ناشناس12 | May 11, 2010 12:21 PM
موفقیت ....خوب شدن ها ....نه این روز و دیروز که همیشه این تلاطم و ابهام ها با ما هستند ....
یا حق
قلندر | May 11, 2010 1:08 PM
سلام
میدونی انار خانم
فکر میکنم از اون روزی که ازت دعوت کردم تو وبلاگ دیگه ای بیای و در مورد "ماندن یا نماندن" نظر بدی حالت بد شده.
شاید آتش زیر خاکستر دوباره شعله ور شده
برای همین یه کم احساس عذاب وجدان میکنم
لطفا اگه اینطور نیست(و من دارم خیال بافی میکنم) بهم بگو...
پویا | May 11, 2010 3:57 PM
همه ماها تو یه برهه (؟!؟!؟) زمانی از دست والدینمون یا افرادی که برامون مهم بودن ناراحت میشیم. به نظر من این خشم درونت از دست یه عده به خصوص تو زندگیت. شاید دلیلش اینه که به اونا اعتماد کردی و اونا از دید تو سواستفاده کردن! نمی دونم حالا ممکن این نباشه دقیقن ولی یه چیزی شبیه ممکن والدین نباشن و معلم باشه دوست باشه هر کی که مهم تو زندگیت و هنوزم برات مهمه و داری خودتو زجر میدی. اگه اینه احساستو بهشون بگو و دلخوریتو. میدونم دلخور میشن ولی نترس آخرش خودتو و اونا رو می بخشی و خب رابطه ات بهتر میشه. من یه زمانی از دست مادرم خیلی عصبانی بودم ولی گفتم دلخور شد تا مدت ها عذاب وجدان داشت چون از سر ندونستن یه کاری کرده بود و واقعن قصد نداشت که اینجوری منو آزار بده. حالا همه چی خوبه. تو هم برو دیدن اون آدمی که از دستش دلخوری و باهاش حرف بزن. ممکن دیگه هیچ وقت فرصت نشه و اون وقت همه چی با یه عذاب وجدان درمان ناپذیر میمونه ته حلقت!
40تیکه | May 11, 2010 4:36 PM
این عصبانیت تو از خانواده که چرا مجبورت کردن مهاجرت کنی زمانی که نمی خواستی، رو من هم دارم. عصبانیم که وقتی دانشگاه قبول شدم یک شهر دیگه و نمی خواستم برم چرا مجبورم کردند برم. بعدش که می خواستم با همسرم مهاجرت کنم وقتی خانواده زیاد موافق نبودند . بهشون گقتم وقتی منو پروندید به خاطر پیشرفت و .. دیگه نمی تونین محدوده پریدن رو تعیین کنید. هنوز هم خیلی وقتها از اینکه اینقدر دورم و وقتایی که میتونم، یا اونا می تونن مرهم باشن رو از دست میدم افسوس می خورم . مدلی هم نیستم که بخوام همه چیز و همه اتفاقات رو که پیش می یاد بگم بهترین حالتی بوده که میشده. نه حالتهای بهتری هم هست که توی زندگی آدم میتونسته پیش بیاد. اما این واقعیت که خیلی هم دلخواه نیست واقعیت زندگیه که باهاش زندگی میکنم. مقصری هم وجود نداره. اونها اونوقت صلاح می دونستن الان من اینجور صلاح زندگیم می دونم. کسی برای سرزنش وجود نداره. اگر برسی به ابن نقطه بی سرزنش شاید آرومتر بشی.
mahi | May 11, 2010 6:21 PM
انار جان من 7 سال ازت بزرگترم . تا دو سال پیش هم قبل این قضیه مشکلی نداشتم و یا نمیفهمیدم که مشکل دارم . اما الان فکر کنم مار غاشیه هم اگه تو اون وقت نزدیکم باشه در میره .
در مورد مهاجرت چی بگم . من که دووم نیاوردم و برگشتم . تقریبا یک ساله که ایرانم و از کاری که کردم خیلی خیلی خوشحال و راضی هستم .
مارال | May 12, 2010 6:20 AM
منم از وقتی مهاجرت کردم تازه متوجه شدم بداخلاق ترین و بی حوصله ترین مواقع زندگیم قبل و موقعی هست که پریود هستم......
مانا | May 12, 2010 6:14 PM
من بدا خلاق نمیشم... به شدت افسرده می شم........به شدت دچار حس یاس و نامیدی میشم....
اما جندتا از دوستام به گفته خودشون بدجوری اخلاقشون سگی میشه
خنکای شب | May 13, 2010 9:48 AM
خب من از 2، 3 روز قبلش خیلی بداخلاق میشم. در واقع بداخلاق نه پر از خشم میشم جوری که حس میکنم دارم از خشم منفجر میشم
تو خود دوران پریود افسرده و نا امید و غمگین میشم
دوباره آخرش باز بداخلاق و عصبی میشم
تو این مدت هم دوست دارم نازمو بکشن و بهم محبت کنن ولی نه اینکه گیر بدن بهم و تو دست و پام بپیچن. جواب محبت ها رو هم تازه ممکنه با بداخلاقی بدم!
کلن دوران سختیه خیلی!!
فندق | May 13, 2010 2:04 PM
من از یکی دو روز قبل کلافه و غصه دارم وخدا نکنه یه چیزی هم پیش بیاد مگه میشه اشک های منو بند آورد!
بنفشه خاتون | May 15, 2010 3:05 AM
انار دقيقا چه قبل از پريود چه بعد از پريود به اين فكر كن كه از زندگيت چي ميخاي
دوست داري دنيا رو فتح كني دوست داري رئيس جمهور بشي
چي تو رو در نهايت راضي ميكنه
دقيقا چي ؟
يه نارضايتي مداوم كه من توي تو مي بينم انگار سيطره داره روي كل موفقيت هايي كه همه ي آدمهاي اطرافت حسرتش رو دارند
دقت كن
نذار لحظه هات به مناسبت اون نگراني ه تكراري و مداوم و عميق خراب بشه
زي زي | May 15, 2010 5:50 AM
سلام
میدونی داشتم با خودم فکر میکردم کاش خانواده من هم من رو به زور پرت میکردند از ایران بیرون. چون من ترسیدم از مهاجرت و حالا بیشتر اوقات از این ترسیدنم پشیمون میشم!!
این پی ام اس هم که برای من از 4-5 سال پیش شروع شد و تا همین پارسال 2-3- روز قبل از شروع پریود بود اما حالا کم کم داره همه روزهای ماه رو می گیره انگار! نمیدونم شاید هم همان 2-3 روزش مربوط به این بنده خدا باشه ! و بقیش بخاطر روزگار گند اینجا لابد.
حمیده | May 15, 2010 6:37 AM
http://shahlamohyi.persianblog.ir/tag/%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%A7%D8%B3
میس ری | May 15, 2010 6:43 AM
کسالت P.M.S چیست و راه مداوای آن کدام است؟
http://shahlamohyi.persianblog.ir/tag/%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%A7%D8%B3
میس ری | May 15, 2010 6:44 AM
به نظرم تو هیچ گهی بقول خودت تا حالا نشدی .حالا شاید بعدابشی.
اگه تو توی ایران بودی دکتری گرفتن یه کلاسی داشت و یه چیزی بود.
ولی کسی اونور دنیا دکتری بگیره بعد یه کارمند بشه بقول تو توی یه اداره البته مرطبت با کارش بنظرت کار خارق العاده ای کرده؟حالا یه سایت پذیرشم داره.
اینجا یه لیسانسم داره کار اداری می کنه لذتم می بره .ولی دکتری تو ایران بنظرم خیلی موفقتر از تو .مثلا دکتری یه شاخه ای تو عمران الان هم سن تو خیلی میشناسم که تو ی ایران شرکت دارند مدیرند خیلی پولدر میارند استاد دانشگاهند مدیر بزرگترین پروزهاند مدیر شرکتای خصوصی یا دولتی اند.بهترین مدل ماشین بهترین خونه رضایت شغلی هر چی بخوای تازه دکتری که زیاده لیسانس عمران بهترین نوع زندگی وو موفیت و داره.اونوقت تو نشستی می گی من چیزی شدم یانه ؟خب نشدی .این جور زندگی که تو الان داری لیسانسای ایران دارند.پس لازم نبود بری امریکا. ادمی که توی امریکاست با این مشخصات هر کی می خواد باشه بنظرم هیچی نشده.
ندا.ج | May 16, 2010 5:22 AM
nedq vq homa khodai ei val beh in hameh badjensi keh toi neveshtatoun hast, ounki to iran PHD dareh va raiseh sherkat shodeh khilli ehtemql dareh keh ba rabeteh ino beh das avordeh basheh
vali keh alan to usa kare mamoli dareh oun ba godrateh khodesh beh dast avordeh
Homa shoma chegad rahat baraieh bagieh noskheh mipichi
AZITA | May 16, 2010 9:05 AM
dar zemn neda beh nzareh man shoma khilli bitarbiat hastid.
AZITA | May 16, 2010 9:08 AM
َanar jan bebakhshid shoma ham chagd negh mizani. Fek kardi alan Iran boudi cheh goli beh saret zadeh boudi, shomaha keh to Iran kar nakardid cheh sarabi bareh khoudetoun sakhtid. Alan bishohar dar tehran aziz mashgoule khordaneh doud boudi
AZITA | May 16, 2010 10:48 AM
ای ول آزیتا
baharerabbi | May 17, 2010 5:48 PM
سلام انار جان
اميدوارم حالا كه اينو مي خوني خوب شده باشي.
انار جان خيلي پيش مياد آدم از رفتار ديگران نسبت به خودش دلخور ميشه. ولي من هميشه اينطوري تحليل مي كنم كه دو تا حالت داره: يا من نسبت به شرايط هيچ تسلطي نداشتم و نمي تونستم تغييرشون بدم و يا مي تونستم اما اين كارو نكردم به دلايلي.
تو حالت اول كاريش نميشه كرد. من تاثيري نداشتم و جاي سرزنشي هم نيست. شرايطي بوده كه هيچ كاريش نميشد كرد. تو حالت دوم: من تصميم گيرنده نهايي بودم و بهر دليل راه فعلي رو انتخاب كردم، بايد پاي تصميمم با همه قوا بايستم و هر جا كه لازم مي دونم براي تغيير شرايط نامطلوب موجود تصميم جديدي بگيرم: اصلاح شرايطم، اصلاح خودم، عوض كردن مسيرم و ...
اميدوارم حرف منو مثل حرف يه خواهر و يه دوست در نظر بگيري و ازم دلخور نشي.
اتفاقا فصل اول كتاب "هفت عادت مردمان موثر" هم همينه: اينكه مسووليت اقدامهاي خودمونو بپذيريم.
حداقل من خودم با اين تحليل احساس بهتري پيدا مي كنم.
تو حتما تصميم درستي مي گيري. شك ندارم. من معمولا اينجور موقعا با خدا خلوت مي كنم و از صميم قلب ازش كمك مي خوام.
در مورد پي ام اس : هم ورزش و هم غذاي مناسب تو كم كردن آثارش موثرن. من اگه جاي تو باشم سعي مي كنم براي كاهش اين همه تنش و استرس سعي كنم هر روز از اول صبح تمرين كنم كه فقط جنبه هاي مثبت زندگي رو ببينم: اين باعث افزايش اعتماد بنفس و اميد و اطمينان ميشه و براي اون سندروم هم خيلي خيلي موثره.
برات بهترينها رو آرزو ميكنم دوست خوبم. ازت خيلي چيز ياد گرفتم. از جمله شادابي و تلاش براي اهداف مشخص.
ببخشين زياد حرف زدم
تينا | May 18, 2010 6:47 AM
و يه نكته به ندا خانم:
كاش نكات مثبت رو ببيني ندا جان: مي دوني مردم ايران بخصوص دانشجوها چطور دارن از مملكت خارج ميشن به انيد وضعيت بهتر زندگي؟ اونقدرها هم كه داري ميگي فوق العاده نيست. اگرچه مزاياي خودشو داره. مثل همون نكته اي كه انار گفت: حد اقل آشنايي، زياد بودن انتخابها و ... . اين كه كدوم راه بهتره واقعا از هر كس به شخص ديگه متفاوته. نميشه مطلقا گفت چه راهي بهتره.
من خودم هم استاد دانشگاهم و هم دانشجوي دكترا در مهندسي كامپيوتر. شغلهاي با درامد عالي هم بيرون وجود دارن اما محيط آلوده است. تو اگه بخواهي سر جاي خودت بموني بايد تن به آلودگي بدي: دزدي، تضييع حقوق ديگران، زير پا له كردن يكي ديگه براي اينكه خودت جاتو محكمتر كني و ..... من هم براي همين رفتم سراغ تدريس وگرنه با همون ليسانس هم شغل و درآمد خوبي داشتم ولي نتونستم تحمل كنم. و حالا هم كه دانشجوي دكترا هستم خدا رو شكر مي كنم اما گاهي شرايطي پيش مياد كه ميگم كاش هم خودم برم از اين جا هم كل خونوادمو با خودم ببرم. تصور كن اينترنت دانشگاهتو كه تنها ابزار كارته قطع كنن! چادر اجباري بشه و .... (اينا هنوز اتفاق نيفتاده اما زمزمه هاش هست- دركنار يه عالمه داستاناي ديگه كه ايرانيا با دردش آشنان) .... فقط اينو ميخوام بگم كه هيچوقت نميشه مطلق به قضايا نگاه كرد.
اميدوارم انار جان تصميم درستي بگيره.
تينا | May 18, 2010 6:57 AM
انار جونم..حرفه...واسو...حرف همسر من هست..
من همیشه از خودم و از وضعیت ام ناراضی ام
اما منطق مردونه..همسرم...می گه...من خودمو درگیر فکرای بی خود کردم و اصلا چه تعریفی از خوشبختی و موفقیت دارم...وبعد باز من گیج می زنم..
و نمی فهمم چرا اینقد پیچیده ام گاهی..که قتنع نمی شم..
در مورد پریود...من هنوز نتونستم نمودار خودم رسم کنم..سر از کار هورمون هام در بیارم..خیلی رندوم عمل می کنن.گاهی از یه
هفته قبل شروع میشه...و با شروع پریود...حالم خوب میشه...اما گاهی حس هام از یکی دو روز قبل پریوده..
و در طول دوره هم باهاش دسته پنجه نرم می کنم....
مریم | May 23, 2010 3:26 AM