« سه موضوع | صفحه اول | یک گاز فرهنگ »
من باید برم بخوابم اما چندین روزیه که میخوام این پست رو بنویسم و دست دست میکنم.
این واقعیته که من نمیخواستم بیام. برخلاف خیلیهای دیگه که خیلی دوست داشتند و دارند. پیشینه زندگی هر آدمی فرق میکنه. اینکه از کجا شروع میکنی, سر راه کجاها زمین میخوری, و کجاها شده با چنگ و دندون خودتو نگر میداری یا نمیتونی نگر داری.
حالا اینا حاشیه است. میخوام بگم همه ماها, چه اونایی که موندیم, چه اونایی که اومدیم, چه اونایی که برگشتیم یا داریم فکر میکنیم و درگیری داریم که برگردیم یا نه اگر برای نیازهای اولیهمون نبوده (سرپناه, امنیت, غذا) تصمیممون به نظر من بر اساس فقط یک فاکتور مهم بوده و اونم اینه که نقشمون رو بتونیم توی جامعه جوری تعریف کنیم که احساس significance بکنیم. احساس معنی بکنیم, احساس جهت بکنیم. این که چه چیزی به آدمها احساس اهمیت و معنی میده به سیستم ارزشیشون بستگی داره اما به نظر من نیازش کاملا زیربناییه و دلیل اصلی.
مثال هم نمیزنم. هرکس توی زندگی خودش نگاه کنه, به نقشهایی که قبول کرده یا نکرده. کارهایی که کرده یا نکرده, آرزوهایی که داره یا نداره. به نظر من همهاش به یک نیاز برمیگرده و اون نیاز به تعریف اهمیت و معنی در زندگیه.
حالا چرا میگم؟ برای اینکه اگر من تصمیم گرفتم برنگردم دقیقا به همین علت بود. برای اینکه صادقانه با خودم نشستم و دیدم اگر میخوام برگردم نه به خاطر اینه که عاشق اونحام, یا عاشق زبان فارسیم, یا میخوام خدمت به ایرانی کنم. صاف و ساده برای این بود که اون مملکت رو میشناختم. میشناسم. خیلی بیشتر از اونی که احتمالا تا آخر عمرم اینحا رو خواهم شناخت. هم جام رو توی احتماع میشناسم هم مسیر جلوی روم رو. میتونم برای خودم در جامعه خیلی سریعتر "نقش و رل "تعریف کنم و بین رل های مختلف مانور بدم. اینجا نمیتونم. هیچ وقت هم نخواهم تونست.
به نظر من اما این دلیل خوبی برای برگشتن نبود. من هم موندم. موندم که همین گوشه دنیا نقش تعریف کنم. از این گوشه شروع کنم به جای اون گوشه چون نقش گوشه برام شد عین نقش دین. یه چیزی که باهاش به دنیا اومدم. با من تنیده شده, بخش مهمی از هویتمه اما انتخابی نیست.
معنیش اینه که دلم تنگ نمیشه؟ حرف مفته. مفهومش اینه که اگه با یه هندی ازدواج کردم کارهای هندیش هر از گاهی اعصابم رو گاز نمیزنه؟ چرند گفته هرکی گفته. اما نظر من الان اینه که پروسه زندگی کردن همه جا یکیه. روز خوب و بد داره. گیجی من هم هیچ ربطی به این نداره که میخوام برگردم ایران. ربط به این داره که اعتماد به نفسم مشکل داره. اعتماد به نفس هم درونیه, بیرونی نیست. یه خاصیت بزرگسال شدن اینه که آدم یاد میگیره بعضی چیزها شاید یک عمر طول بکشه حل شدنش. و من اگر یه چیز یاد گرفته باشم اینه که یاد گرفتهام غصه بخورم که هنوز هیچ گهی نشدهام اما یکساعت بعدش هنوز کار مفید انجام بدم. یاد گرفتهام که دورم کلی گرفتاری باشه ولی از نظر احساسی فلج نشم . شب توی تخت اگر از خواب بپرم و گریه کنم باز یاد گرفتهام که صبح برم سرکار و کار انجام بدم.
حالا که با یه غیر ایرانی ازدواج کردم و اینجا موندم آیا مفهومش اینه که این بهترین تصمیمه؟ صد در صد نه. آیا مفهومش اینه که بیست سال دیگه به قول اون خواننده برمیگردم میگم شاید بهتر بود برمیگشتم؟ احتمالش خیلی خیلی خیلی بالاست. اما یه چیزی رو میدونم, و اینکه بالاخره آدم باید تصمیم بگیره. بین تصمیم نگرفنن و تصمیم غلط گرفتن به نظر من دومی ارجحه.
پ.ن. برای اونهایی که آشنا نیستند, این پست ادامه این پسته که من چهار سال پیش نوشتم به شرح اینکه "چرا از ایران آمدید بیرون؟ چرا تصمیم گرفتید ایران بمانید؟". برای من خیلی جالبه بدونم اونهمه آدمی که در پاسخ به اون پست نوشتند امروز کجای داستانند و چرا. اگر چیزی نوشتید خبرم کنید لینک بدم دوباره.



Comments
دیدم یکی دوتا سئوال خاص در مورد اون پست چهار سال پیش بوده که من به جواب رسیدهام و باید بگم. در مورد خانه و خاطره ساختن با بچهها, من هنوز هم با نیویورک مشکل دارم. شمال کالیفرنیا که آمدم فهمیدم. اولین جایی بود در خاک آمریکا که من احساس کردم برای روش زندگی مردمانش احترام قائلم و میتوانم زندگی پهن کنم اینجا. پس اون مشکل حل شد.
در مورد اینکه اعتقاد داشتم آدم باید کاری کند که در آینده حسرت نخورد...خوب در زندگی ایدهال نتایج تصمیمات آدم انشالله طوری خواهد بود که بهترین نتیجه رو بده. اما من واقعا فکر میکنم با توجه به شرایط ایران هیچ گزینهای نیست که ایدهال باشه چون خود شرایط داخل ایران هم واقعا سخته. یعنی ما ایرانی ها اگر بخواهی جایی باشیم بی دغدغه فقط توی گور پیدا میشه. اما به هرجهت اگر آدم با تصمیم خودش مسیر زندگیش رو تعیین کنه احتمال حسرت خوردنش خیلی کمتره. و این کاریه که من دارم سعی میکنم بکنم.
anar | May 18, 2010 12:47 AM
در مورد نقش تعریف کردن توی جامعه یک فرق اصلی دیگه هم بین اینجا و ایران هست و اون اینکه من هم اگر نتونم برای خودم در ایران نقش تعریف کنم خود جامعه حتما منو سر یک نقشی مینشونه که برای ده سال کافی باشه سرم رو گرم کنه. به دلیل اینکه برخلاف اینجا که منم و خودمم و هیچ کس دیگهای نیست در ایران هر قدمی و جهتی سرمایه جمع شده خرد نسل اندر نسل یک خانوادهاست و همون سرمایه به زندگی نسل بعد هم جهت میده و هم جایگاه. حالا چه یک چیز ملموس باشه مثل فرصت کاری یا غیر ملموس مثل طبقه رفتاری و اعتقادی. همین میتونه مفهومش زندگی خیلی راحتتر باشه اما الزاما زندگی بدون حسرت نیست اگر دلیل درونی پشتش نباشه. دلیلی که شب توی تخت که مشکلات بیدار نگرت میداره کمکت کنه.
anar | May 18, 2010 12:53 AM
انار جان یادم نیست برای اون پستت کامنت گذاشتم یا نه ولی یادمه چون خودم تو مرحله تصمیم گیری بودم ، متن را با تک تک کامنتاش خوندم.
تصمیمم این شد... برگردم ایران... الان چند سالی هست که این جا هستم. حدس بزن چی شد؟ حالا تمام کارهام رو تو ایران گذاشتم کنار که فعالیت رفتن از ایران رو شروع کنم. چون فهمیدم برگشتنم برای یک دلتنگی بوده، از روی احساس بوده و نه عقل. اگر عقلم درست کار میکرد میفهمیدم که اولین نیازم اینه که در جامعه ای زندگی کنم که احساس کنم همه ی رفتار های متقابل، رفتار انسان در برابر انسان است. الان این احساس رو ندارم پس برمیگردم.
سوری | May 18, 2010 1:29 AM
من استقامت رو از اخوندا یاد گرفتم روزایی میشه که دیوونه میشم به خودم لعنت میفرستم که چرا اینجام چرا نمی رم جایی که زندگی کنم اما کمی بعد یادم میفته اگه اخوندا از ایران رفته بودن دیگه انقلابی نمیشدیا اگه میشد اونا نبودن که مصادرش کنن تو این سی سال هرچی پول جسارت وهوش بود از این مملکت رفت معلومه اونی که مونده داره پدرش در میاد ولی پس این وطن کی باید وطن بشه نمیخوام بحث خوبی یا بدی مهاجرت راه بندازم ولی مگه زندگی چیه مگه مهاجرایی که کانادا یا امریکارو به وضع قانون مند فعلی دراوردن سحتی نکشیدن پدرشون در نیامد تا تگزاس وغرب وحشی که واسه یه اسب ادم اعدام میکردن الان شده منتهای ارزوی جوونای ما انار جون به نظر من تا ادم جونش در خطر نباشه نباید مهاجرت کنه نباید منفعل هم باشه من زیاد تو صف میایستم وبه بحث ادما تو صف خیلی علاقه دارم امروز تو صف شیر یارانه پیرمردها ی مذهبی حرف از اگاهی و قانون میزدن یه چیز عجیب که تو این سالها اصلا نشنیده بودم واین ممکن نشد بجزبا حرکت مردم اگاه تو ای یه سال شاید نوه های من بتونن زندگیی که من نکردم رو بکنن ولی اگه روند مهاجرت همینطوری باشه شاید اوناهم نتونن از زنده بودنشون لذت ببرن
نوشین | May 18, 2010 2:36 AM
انار جان من كسي بودم كه تمام كامنتها و بحث ها رو اون موقع ميخواندم ولي وبلاگ نداشتم كه بنويسم. اون موقع سر تصميم گيري بودم كه برم يا نرم. متاسفانه تصميم گرفتم بمونم.
حالا مينويسم تو وبلاگم ولي قبلش بگم كه متاسفانه جنسيت روي تصميم گيري تاثير ميگذاره. من موندم اما به خاطر جنسيتم هر روز له تر شدم و اعتماد به نفسم بيشتر از بين رفت و ... آن موقع چهار سال جوانتر بودم و اعتماد به نفس بيشتري داشتم. كمتر زخمي شده بودم و ... اگر واقعا به دنبال اعتماد به نفس هستي فقط بدون كه در ايران به دستش نمياري مگر اينكه از يك خانواده ثروتمند يا ... باشي كه بتواني خودت يك كار براي خودت ايجاد كني و رييس باشي تا بتواني اعتماد به نفس پيدا كني و ... در غير اين صورت خرد ميشي و خردت ميكنن براي اينكه به تو ثابت كنند كه زن جنس دوم هست و ...
حالا مينويسم در اولين فرصت ولي اگه واقعا ميخواهي جايي زندگي كني كه اعتماد به نفس داشته باشي، ايران جاي خوبي نيست. شايد يك روزي خواستي مادر بشي ميدوني وقتي اعتماد به نفس نداشته باشي چه بلايي ميتوني سر بچه هايت بياري؟؟ خيلي از اتفاقهاي بد كودكي خود من به اعتماد به نفس نداشته مادرم برميگرده، در صورتي كه اگر مادري داشتم كه اعتماد به نفس داشت، خيلي سريع تر و زودتر از حق و حقوقم آگاه ميشدم و شايد همين جا بدون زخمي شدن و ... به چيزهايي كه ميخواستم ميرسيدم. ميدوني اگه ميخواهي بچه دار بشي من بهت توصيه ميكنم كه هيچ وقت برنگردي چون اينجا ديفالت همه اينه كه زخمي باشند و ... هر چقدر هم كه وضع مالي خوبي داشته باشي يا خانواده خوب و ... اين بچه ميره مدرسه و كافيه براش. واسه همين به نظرم بهتره برنگردي اما حالا مينويسم چرا ميگم برنگردي.
بهار | May 18, 2010 4:54 AM
من اون کامنتی که تو پست اول گذاشتم وخانم آزیتا هم با فونت انگلیسی انتقاد کرده بود باید بهشون بگم بد جنس اونایی هستند که نه اینجا چیزی شدند نه اونجا.حالا به خاطر اینکه اینجا هیچی نشدندفکر کردند برن اونجا شاید رییس جمهور شدند اونجا هم هیچی نشدند.حالا فکر می کنند هر چی بدبختی که سرشون میاد یه جوری نسبت بدند به اینجاوبعدا وقتی از موفیقت کسی براشون می گی می خوان بیان بکشنت چون از حسودی موفقیت مردما دارند دق می کنندنه اینکه اونجا هیچی نیستند..الکی ته دل مردم خالی کنند ناراحتند دقو دلیشونو سر من خالی می کنند.
من اون مثالایی که زدم شخصو به عینه دیدم.یه پسر دایی که از دانشگاه ازاد لیسانس عمران گرفته چند سالیم نیست با دوستاش یه شرکت زدند خیلی هم موفقند .موفقیتش من از عرضش می دونم اگه این جور ادما حتی اونجا هم بودند بازم خیلی موفق بودند ادمای با عرضه اصولا همه جا موفقند جاش فرق نمی کرد.
یا یه همسایه داریم بچشون تیزهوشان درس می خوند .
لیسانس عمران گرفته و دکتری یه شاخهای از عمرانه. الان توی شهرداری مرتبط با اون کارش شده مدیر یه قسمتی که با تحصیلش مرتبطه.
خواهرم هم توی تیز هوشان خونده هم سن شماست.دانشگاه شما هم توی لیسانس خونده هم خودش هم بیشتر دوستاش الان بهترین شغلا رو دارند
مثلا 5تا دوست صمیمی داشته .دوتا شون دارند توی دانشکاهای یکیشون تو تهران درس میدند. یکیشون شده عضو یکی از شوراهای شهر یکی از شهرستان محل تولدش هم یه شرکت داره. یکیشون فوق معماری خونده الان هم تو شهرداری هم بعداز ظهرا یه شرکت زده.
یکیشون یه موسسه کامپیوتری زده.فقط می تونم همین قدر بگم جانمیشه از موفیاتش بیشتری از اونا بگم.
خوب من اینارو و زندگیشونو با تو مقایسه می کنم می گم اونقدر موفق نبودی. حالا هر کس خواست بذاره به بدجنسیو خوش جنسی من.
انتظاری که ادم از کسی که رفته خارج داره خیلی بالاست.
اونم توفکر نمی کنم تو به خاطر روسری نداشتن یا اوضاع سیا سی رفته باشی ادمایی مثل تو برای رسیدن به موفقیتای بیشتر می رند حالا اگه چند تا ایرونی که مونده باشنداز تو موفق تر باشند.پس تو زیاد موفق نبودی.
به کسایی هم که از من انتقاد می کنند که من دارم چرتو پرت می گم به عرضشون برسونم.خوب تلاشاتونو بیشتر کنید اونایی که اینجا هیچی نشدند. هزار سالم اونجا باشند.هیچی نمی شند. مقصربی عرضگیهاتونم تو هر کجای دنیا من نیستم.
ندا.ج | May 18, 2010 5:34 AM
سلام
انار بالاخره من نفهمیدم برای چی موندی !
خودت میگی مهمترین نیازت اینه که رل داشته باشی و جهت.
بعد میگی اونجا غیر ممکنه بتونی رل داشته باشی.
بعد بازم میگی میمونم !
چرا ؟!!
پویا | May 18, 2010 6:15 AM
یکی از خوبیهای اونایی که رفتن همینجا به وضوح دیده میشه. کامنتهای بالا با منطق سر اصل موضوع بحث میشه اما صاحب کامنت بالایی یک جورایی با آرامش تایپ نکرده که دقیقن به محیط جامعه اش مربوط میشه. پست و مقام به شرط از دست دادن آرامش انسان هیچ ارزشی نداره . من فکر می کنم هدف از رفتن بدست اوردن زندگی بهتر است نه پست و مقام بالاتر . وضع سیاسی و اجتماعی ایران خوب نیست اما میشه با کفیت زندگی کرد. به نظر من رفتن برای ادامه تحصیل و بدست اوردن تجربه کاری خوبه برای ازدواج و زندگی ایران بنا به همون دلایلی که انار خانم نمی تونی صد در صد خودتو قانع کنی بهتره.
مخصوصن کسی با شرایط شما نقش قوی میتونه داشته باشه نه اینکه نقش جدید بگیره . ادم تا دوران کودکیشو اونجا نگذرون نمی تونه خوب خودشو وقف بده یعنی ایده الش نیس. طعم همبستر شدن با مرد ایرانی یا جر و بحث ... کلن بهترتره.
مهدی | May 18, 2010 6:18 AM
سلام
من نشستم و تمام کامنتها و نوشته های پست قبلی تان و این پست را خواندم. چون خودم هم اروپا هستم و خیلی این قضیه برایم مهم شده و بهش فکر میکنم نظرتان خیلی تغییر کرده.زیاد
یعنی 4 سال اینقدر روی افکار انسان تاثیر دارد؟
موفق باشید
samin | May 18, 2010 7:57 AM
سلام،
من به نظرم این پستت نه تنها با پست قبلیت مغایرت نداره بلکه تکامل اون طرز فکرت هم هست، مطمئناً ۴ سال کلی درس و تجربه برات داشته که این فکر تکامل پیدا کرده. من خودم ۶ سال هست که خارج از ایران آمدم، به خواست خودم و البته حمایت و پشتیبانی و تشویق خانواده. خیلی خوشحال هستم از تصمیمی که ۶ سال پیش گرفتم فکر نمیکنم طور دیگری و در ایران میتوانستم این تجربیات ۶ سال را به دست بیاورم، منم روزها و یکی دو سال اول فکر برگشت میکردم ولی الان نمیخواهم برگردم، نمیتوانم قبول کنم که آزادیم را از دست دهم.
ولی این را هم قبول دارم که همیشه یک جایی این وسطها معلقم، یعنی نه اینوری هستم نه انوری. من هم به بلافاصله بعد از لیسانس و اتفاقا از خوابگاه آمدم:) ولی فکر میکنم اگر زودتر میآمدم راحتتر اینوری میشودم هر چند به بشدت خوشحالم که هویتم (به قول خودت) آن ور شکل گرفت.
حدیث | May 18, 2010 9:26 AM
anar jaan man az ye dide dige mikham be ghaziyeye inke chera alan dobare dochare deltangi shodi negah konam . ezdevaj hatta age behtarin bashe yeki az por stress tarin marahele zendegiye aadamaa shenakhte shode . ino ham man nemigam ravanshenasi mige . vaghti ham aadamaa stress daran kheili vaghta khodeshoon motevajeh nemishan vali yeki az alaaemesh ineke mosheklaate ghablishoon baa ye shekle dige roo miad . mikham begam kheili kheili ehtemaal dare ke in talangore dobare fagaht bekhatere stressiye ke in roozha bahash movajehi . ye khorde sabr lazeme va jaa oftadan too zendegiye felit .ino goftam chon ye vaghtaii adam age befahme risheye haalo ahvaalesh momkene chi bashe rahattar bahash kenaar miado mizare ke khodesh begzare . barat aarezooye behtarinhaaro daram .
LEILA | May 18, 2010 10:18 AM
انار جان به نظر من یک فاکتور مهم دیگه که تو فراموش کردی بهش اشاره کنی جامعه و فرهنگ اون جامعه است. من هم در آمریکا زندگی مردم و هم در اروپا و برخلاف اون چیزی که معمولا میگن که آدم توی آمریکا خودش رو خارجی احساس نمیکنه ولی من هیچوقت نتونستم نقش اصلی خودم رو و اون چیزی رو که میتونست منو اونجا خوشبخت کنه رو پیدا کنم ولی جامع اروپایی اونقدر برات آزادی میذارن که واقعا میتونی مفهوم دهکده ی جهانی رو درک کنی... که آدمها هر جا هستن آدمن ...هیچ فرقی نداره... تفاوت فرهنگی و زبانی درست مثل این هست که یه نفر از شمال ایران با یه نفر از جنوب ایران ازدواج کنه... من هیچوقت از اومدنم ناراحت نبودم و فکر هم نمیکنم که یه روزی پشیمون بشم چون بر خلاف چیزی که تو نوشتی من توی ایران نتونستم نقش خودم رو پیدا کنم چون همه ی نگاهها به من به عنوان یه زن خیلی محدود بود... و فکر میکنم این حالتهای تو مال این هست که به یه عرصه ی جدید در زندگیت پا گذاشتی و تا باهاش کنار بیای و قبولش کنی طول می کشه به نظر من خودت رو گیج نکن و به خودت زمان بده و همه چیز رو با هم قاطی نکن
:)
مانا | May 18, 2010 11:39 AM
من بسیار موافق ِ این حرفت هستم انار جان:"تصمیممون به نظر من بر اساس فقط یک فاکتور مهم بوده و اونم اینه که نقشمون رو بتونیم توی جامعه جوری تعریف کنیم که احساس significance بکنیم. احساس معنی بکنیم, احساس جهت بکنیم. این که چه چیزی به آدمها احساس اهمیت و معنی میده به سیستم ارزشیشون بستگی داره اما به نظر من نیازش کاملا زیربناییه و دلیل اصلی"
اصلاً هیچکی اینو این قدر خوب نگفته بود.
می خوام یه کمی فکر کنم و بعد حرف بزنم در مورد ِ موضوع ِ اصلی ِ نوشته ت.
فقط برام خیلی عجیب بود که یه نفر گفته که جامعه ی ِ اروپایی این قدر به آدم آزادی می ده که....هر کی اروپا زندگی کرده باشه ولو مدت ِ کوتاه، می فهمه که اصلاً این درست نیست..
سمیرا | May 18, 2010 11:59 AM
من شخصا می خواستم از ایران بیام بیرون (از سن 20 سالگی) به دلیل اینکه توی محیط جامعه من شروع کردم به احساس بیگانگی. (من از سال اول دانشگاه کار هم میکردم به عنوان برنامه نویس کامپیوتر توی یک شرکت خصوصی)
یعنی همیشه به دوستم میگفتم که یا این مملکت مال منه و اکثریت افراد جامعه مال جای دیگه اند... یا این مملکت مال اوناست و من مال جای دیگه (و شاید هیچ جا) هستم.
دلیل اصلی اومدن من این بود. من توی جامعه از اون مینیمم احترام انسانی به عنوان یک دختر 20 ساله برخوردار نبودم. از فرهنگ قضاوت کردنمون و برچسب زدنمون دیگه بریده بودم.
موفقیت کاری و شغلی فقط یک بخش از موفقیت های زندگیه. من توی دهه سی زندگیم تونستم به این دید برسم که زندگی همه اش ترقی کار و شغلی و مالی نیست. یعنی یه موقع به خودم اومدم و دیدم واقعا گیر افتادم توی این rat race زندگی آمریکایی... سعی کردم تکیه بدم به عقب و زندگی م رو از دور نگاه کنم... همه ابعادش رو و به تدریج به این بینش رسیدم که من خیلی هم از جایی که درش ایستادم رضایت دارم. می دونم که از نظر امکانات شغلی توی رشته ای که من هستم در آمریکا (و حتی ایران) خیلی شانس بیشتری می داشتم (مثل سایر همکاران و دوستانم که یا راهی آمریکا و یا راهی ایران شدند) ولی دیدم من این جاه طلبی کاذب و حس هیچوقت کافی نبودن رو خودم توی خودم ایجاد کردم و توی یک دور باطل خودم رو گیر انداختم. (من جاه طلبی غیر کاذب رو دارم و از بابتش خوشحال هم هستم)
تو هم سعی کن به big picture زندگی ات نگاه کنی و مراقب باش توی این rat race زندگی آمریکایی یه موقع گیر نیفتی...
بوس گنده
--سوسکی
سوسکی | May 18, 2010 12:34 PM
اون دوست عزیزی که میگه در مقایسه با آدمهای که تو ایران هستن انار موافق نبود و مثال میاره،بهتره بره یه بار دیگه متنی که انار نوشته بخونه. همونطور که انار نوشته اینجا کلی وقت میبره که با محیط آشنا بشی ،و شاید هم هیچ وقت نشی،اما با همی چم و خم تو ایران آشنا هستی.
shirin | May 18, 2010 1:13 PM
در پاسخ به سوالت انار جان: فشار و استرسی که تمامی ندارد...
http://mirrors.blogfa.com/post-182.aspx
Pantea | May 18, 2010 2:18 PM
خیلی عجیب بود صحبت دوستی که از آزادی جوامع اروپایی صحبت کردند.می توانم خواهش کنم بگویید کجای اروپا زندگی می کنید؟اتفاقا در اکثر کشورهای اروپایی مثل هلند ،بلژیک و آلمان که شخصا خودم به خاطر شغل همسرم زندگی کردم و جاهای دیگر که دوستانم هستند تا به حال چنین چیزی ندیده و نشنیده ام.اتفاقا همیشه این سد نامرئی جلوی پیشرفت برای خارجی ها احساس میشود...من امریکا نبوده ام ولی انطور که شنیده و دیده ام کانادا و امریکا به مراتب لا اقل از این نظر شرایط بهتری دارند.
samin | May 18, 2010 5:15 PM
ندا.ج.
صحبت شما سه ایراد اساسی داره: یکی اینکه شما دقت نمیکنید که من تصمیم به آمدن نگرفتم. من مجبور شدم بیام. چرا؟ به دلیل اینکه خانواده تصمیمی گرفتند و مخالفت من هم به دلیل اعتماد به نفس و شناخت کم من از خودم موثر نبود. چون دلیل کافی نداشتم و موقعیت آمریکا آمدن هم چیزی نبود که هر روز جلوی من سبز بشه آمدم. اما دلیلی نداشتم. پس بجث در مورد شخص من این نیست که "اگر میماندم موفق تر بودم یا الان که آمدم؟". صورت مساله اینه که "الان بمانم بهتر است یا برگردم". ممکن است بگین که میخواستی نری. خانواده مجبورت کردند...خوب حرف شما اینجا خیلی قابل قبول نیست چون هرکسی از جایی به سنی میرسه که از زیر نفوذ خانواده در میاد و تصمیم گیری از اون نقطه به بعد شروع میشه. من ممکنه راجع به خیلی شرایطی که بودن با خانواده خودم مسیر زندگیم رو تعیین کرده موافق نبوده باشم اما دلیل نداره اونها رو بندازم توی محدوده مسئولیت خودم. آمدن من به آمریکا بخش زیادیش بی تصمیمی من بود بیشتر تا تصمیم من. بنابراین اگر کسی بیاد بگه چرا رفتی که موفق بشی, اگر میماندی موفق تر میشدی خیلی به نظر من محلی از اعراب نداره. سئوال من در مورد شخص خودم اینه که باید میماندم یا برمیگشتم.
نکته دوم اینکه عجیبه که شما دقت نمیکنید که دقیقا دارید حرف خود منو تکرار میکنید. من کجای تمام این متنها گفتم که به نظر خودم آدم موفقی هستم؟ گفتم؟ پس چی رو میخواهید به من ثابت کنید که موفق نیستم؟ من از خیلی ها موفق ترم, از خیلی ها هم نیستم. چون به خودم هم سخت میگیرم به نظر خودم هنوز موفق نیستم.
نکته سوم هم اینکه یک بحث وجود داره که آیا موقعیت آدم در جامعه باید به صورت مطلق بررسی بشه یا نسبت جامعه میزبان هم مهمه؟ ایا شغل در شهرداری الزاما شغل مهمیه؟ یک مثال خوبی این آمریکایی ها دارند که میگن "میخواهی یک ماهی کوچیک باشی توی تنگ بزرگ یا یک ماهی بزرگ توی تنگ کوچیک؟". بعضی از مثالهایی که شما از "موفقیت" زدید مثال ماهی کوچک در تنگ بزرگ بود. بعضی ها هم واقعا موفقیته.مثلا استاد دانشگاه تهران شدن به نظر من موفقیت کاریه مخصوصا اگر تنها شغل آدم نباشه به دلیل اینکه دانشگاه تهران نه تنها برای این دانشگاه بسیار خوبیه بلکه به نظر من کیفیت دانشجوهاش در سطح جهانی خوبه. اما آیا هر شغلی در ایران برابر با همون شغل در آمریکاست؟
یک نکته هم که البته ایراد نیست اما دوستان اشاره کردند و نظر شما برای من جالبه که بدونم هم اینکه آیا موفقیت فقط موفقیت کاریه؟ به نظر شخص من البته کار بخش مهمی از هویت اجتماعی آدمه اما من جلوی روم مثالهای موفقی دارم که متاسفانه برایند زندگیشون چیز چشمگیری نیست.
anar | May 18, 2010 7:14 PM
ببخشید منظورم "بعضی از مثالهایی که شما از "موفقیت" زدید مثال ماهی بزرگ در تنگ کوچک بود." بود. اشتباه تایپ کردم.
anar | May 18, 2010 7:17 PM
I liked the last part about decision:
"You may never know what results come from your action. But if
you do nothing, there will be no results." - Gandhi
Babak | May 18, 2010 8:47 PM
پویا
من نگفتم اینجا نمیتونم رل داشته باشم و جهت. رل سطوح مختلف داره. مفهوم رل داشتن الزاما معروف بودن یا مهم بودن نیست. به عنوان مثال داشتن یک شغل خوب (الزاما ایدهال نه اما در مسیر درست) با درآمد خوب, بودن در یک رابطه درست و سازنده و همخوانی نسبی با جامعه اطراف به آدم این احساس رو میده که عضوی از اون جامعه است. این میتونه اولین لایه از "رل داشتن" در جامعه باشه. همین چندتا فاکتور ساده که برات مثال زدم در یک جامعه میزبان به این راحتی به دست نمیاد و خیلی افراد چه در ایران چه در جامعه مقصد به همین مقدار رل تا آخر عمر اکتفا میکنند و کافی هم هست. حالا ممکنه یکی نیازش با این مقدار برطرف نشه, نیاز داشته باشه شغل مهمی داشته باشه, قدرت سیاسی داشته باشه, پول داشته باشه, یا حتی احساس اهمیتش رو با کمک به دیگران یا کارهای نوع دوستانه به دست بیاره. یعنی یک قدم بیشتر بره. باز همه اینها میشه تعریف رل. یعنی هر تعاملی با اجتماع یک لایه از رل تعریف کردنه.
اما ادم وقتی مهاچرت میکنه تمام این تعاریفش رو از دست میده به دلیل اینکه یکهو وارد نقطه ای میشه که تعاملش با جامعه اطراف روی نقطه صفر ایستاده. نه خودت و نه خانوادهات هیج تبادلی با این جامعه ندارین. نه تو چیزی از این جامعه میدونی و نه این جامعه چیزی از توی میدونه. درسی که خوندی, کاری که تا حالا کردی, شهری که ازش آمدی, محله ای که درش زندگی کردی, جوری که لباس میپوشی هیچ کدوم به زبان کدهای اجتماع حدید نیستند و در نتیجه هیچ ارزشی برای ارتباط ندارند. اینه که واقعا به نظر من یه مدتی آدم توی خلا زندگی میکنه.
اما من برنمیگردم به دلیل اینکه فکر میکنم صرف نیاز به تعریف نقش دلیل خوبی نیست. به دلیل اینکه میبینم بعد از نه سال, در سن سی و یک سالگی در همین جامعه میزبان کار خوب دارم, درس خوب خوندم, ازدواج خوب کردم و به بخش عظیمی از اون لایه بیسیک رسیدم. حالا بخوام فقط برای اینکه احساس اهمیت کنم چون میرم پژوهشگاه بهم میگن "خانوم دکتر" برگردم به نظرم دلیل کافی نیست.
نمیدونم تونستم منظورم رو برسونم یا نه. من به این نیتجه رسیدم نیاز اصلیم توی خودمه نه جامعه ایران.
anar | May 18, 2010 9:51 PM
پویا:
الان متن رو خوندم دوباره. بهتر بود به جای "هیچ وقت هم نخواهم تونست." میگفتم "هیچ وقت هم به اون راحتی نخواهم تونست". اونوقت اینجوری گیجت نمیکرد.
anar | May 18, 2010 9:55 PM
ببخشید من مثل قاشق نشسته میپرم وسط ولی این حرفای خانم ندا. ج (امیدوارم مخفف هیچ فحش رکیکی نباشه!) بدفرم تو اعصاب. خانوم عزیز اگه ایران زندگی می کنی احتمالن تا حالا فهمیدی کسایی که میشن مدیر یه قمست شهرداری یا استاد یه دانشگاه یا یه شرکت موفق دو حالت داره یا از وابستگان نظام جیم الف الف هستن (شک نکن حتی ممکن به احتمال بسیار بالا اطلاعاتی باشن یا وابسته به سپاه) یا کلاهبردارن و متاسفانه حداقل تو اروپا احتمال آمریکا هم برای آدم های هم قشر من (مثل انار که عرضه کلاهبرداری نداریم یا وابسته نظام شدن) امکان اینجور پیشرفت های درپیتی نیست اینجا باید جون بکنی به معنای واقعی. مثال نقض حرفاتونم یکی از آشنای حقیر بود که تو ایران میلیاردر به خاطر بنگاه ماشین داشتنش و فروش فروشی و غیره مهاجرت کانادا گرفت سر یک سال برگشت ایران و به شوهر خواهرش گفته بود اینجا بدرد تجارت نمی خوره تو بخون کلاهبرداری چون واسه نفس کشیدن هم باید به اداره مالیت حساب کتاب پس بدی. اگه مقیاس عرضه و موفقیت کلاهبرداری و جزو نظام ایران بودن خب واضح که ماها اینکاره نبودیم و بحثی هم با سرکار نداریم!
40tike | May 19, 2010 2:03 AM
سلام انار
آره بهتره اون قسمت رو ادیت بکنی
ولی متنت یه ادیت دیگه هم میخاد
قسمت آخر متنت رو بیار اول بنویس !
بگو که به نظر من مهمترین نیاز آدم اینه که اعتماد به نفس داشته باشه و این اعتماد به نفس هم درونیه و ربطی به بیرون نداره و بنابراین برگشتن من به ایران این عدم اعتماد به نفسم رو درمان نمیکنه. پس همینجا میشینم و روی درون خودم کار میکنم تا اعتماد به نفس پیدا کنم و نتیجتا احساس اهمیت کنم.
خلاص !
اینطوری بهتر نیست انار خانم عزیز ؟!
پویا | May 19, 2010 2:20 AM
سلام
شاید اگه بتونی از حال بیشتر لذت ببری نیاز کمتری داشته باشی به احساس significance بودن
علی | May 19, 2010 5:17 AM
Maral B
ازدواج یه امر شخصیه. خوب بودنش برای آدمهای در گیر رابطه تعریف میشه. این باور اناره و دلیلی نداره که بخواد برای من و شما توضیحش بده.
من فکر کنم بحث اینه که درس و کار و ازدواج خوب منجر به حس درونی موفقیت نشده.
سانی | May 19, 2010 10:38 AM
مساله همونه که تو پست قبلیت گفتی، تعریف موفقیت. ضعف اعتماد به نفس سبب میشه که آدم دستاوردهاش را کم ببینه و ازشون رضایت و معنی نگیره. یه مقدارش هم پیشینه ی فرهنگی مونه، اون شعر قطره و دریا یادته؟
بلندی از آن یافت کو پست شد
در نیستی کوفت تا هست شد
من اصلا با این در نیستی کوفتن مشکل دارم.
سانی | May 19, 2010 10:44 AM
من اومدم آمریکا...با تصمیم خودم.....نسبتا هم موفق بودم. به اهدافم تا اینجای کار نسبتا رسیدم.....اما اگر یک سری مسایل غیر شخصی که برگشتنم رو به ایران غیر ممکن نمی کرد بعد از یه 5 سال ایران بودن بر می گشتم حتما .....هیچ موفقیتی برای من ارزش خنده و گریه از ته دلی که اینجا می کنی رو نداره. حالا شاید برای این می خندم از ته دل که خارج موفق بودم و اینها اما به هر دلیلی می خندم و دوست داشتم می تونستم یه دو سالی اینجا بخندم و گریه کنم و کارهای هنریمو انجام بدم....بر می گشتم برای یه دو سالی بر می گشتم.....
tappy v b | May 19, 2010 2:30 PM
من اومدم آمریکا...با تصمیم خودم.....نسبتا هم موفق بودم. به اهدافم تا اینجای کار نسبتا رسیدم.....اما اگر یک سری مسایل غیر شخصی که برگشتنم رو به ایران غیر ممکن نمی کرد بعد از یه 5 سال خارج بودن بر می گشتم حتما .....هیچ موفقیتی برای من ارزش خنده و گریه از ته دلی که اینجا می کنی رو نداره. حالا شاید برای این می خندم از ته دل که خارج موفق بودم و اینها اما به هر دلیلی می خندم و دوست داشتم می تونستم یه دو سالی اینجا بخندم و گریه کنم و کارهای هنریمو انجام بدم....بر می گشتم برای یه دو سالی بر می گشتم.....
tappy v b | May 19, 2010 2:31 PM
وابستگی های عاطفی رو نمیشه دست کم گرفت, هیچ موفقیتی تو زندگی ارزش دور بودن از کسایی که دوستشون داری رو نداره, و دقیقا به همین دلیل من شخصا احتمالا یه روزی برمیگردم ایران ...
laleh | May 19, 2010 7:26 PM
لاله حرف تو کاملا درسته. من قبول دارم. فقط در شرایط من خانواده درجه یک هم هرکدوم یه جا هستند و برای همین در تصمیم گیری من خیلی فاکتور نیست. یه جورهایی چوب دو سر طلام.
تپی: حتی تو هم داری نمیگی که میخواهی دائم بری ایران.
anar | May 19, 2010 7:33 PM
مارال ب: فکر کنم سئوال تو اجتیاج به توضیح داره.
anar | May 19, 2010 7:34 PM
مهدی:"طعم همبستر شدن با مرد ایرانی یا جر و بحث ... کلن بهترتره.". آخه این جمله یعنی چی؟ باید بیام ایران که شوهر ایرانی کنم با مرد ایرانی بخوابم چون طعمش بهتره؟ چی میگی آخه؟ چرا فکر نمیکنید قبل از حرف زدن؟ یعنی چی این جمله آخه؟ چه ربطی به بحث داشت اصولا؟!
anar | May 19, 2010 11:07 PM
ثمین:
در این چهار سال من درسم تمام شده, کار میکنم, با مردی هستم که در کنارش آرامش دارم, و از اون طرف هم شرایط ایران هم از نظر شخصی برای خانواده من و هم از نظر کلی برای ایران عوض شده. بعد هم چهارسال داریم تا چهارسال. چهارسال اول با چهارسال دوم خیلی فرق میکنه به نظرم.
برای شخص من کالیفرنیا امدن (سانفرانسیسکو) خیلی فرق ایجاد کرد برای اینکه برای اولین بار جایی رو در آمریکا پیدا کردم که احساس میکنم میتونم توش جا بیفتم.
anar | May 19, 2010 11:11 PM
سوسکی بچه دار شدن عوضت کرد یا بعد از عوض شدن دیدت تصمیم گرفتی بچه دار بشی یا ربطی نداشت؟
من خودم هنوز برای موفقیت کاری خیلی اهمیت قائلم. پنهان نمیکنم. اگه بگی چی شد که عوض شد نظرت برام جالبه.
anar | May 19, 2010 11:14 PM
انار من تا حالا وبلاگت رو نخونده بودم و لینک این مطلب رو کسی برایم فرستاد... جالبه که مطلب ۴ سال پیشت تقریبا شرح مو به موی احوال الان من ه. من یک هفته بعد از تموم شدن امتحان های لیسانس اومدم آمریکا و توی بهترین دانشگاه توی رشته م دکترا شروع کردم. ولی خیلی زود اون حس significance که می گی رو از دست دادم. اون غم و غصه های مبهمی که اکثر دانشجوهای اینجا باهاش سروکله می زنن برای من تلمبار شد. توی درس و توی کارهای داوطلبانه و توی ارتباطات اجتماعی معمول جا افتادم اما انگار همیشه دلم لک می زد برای اون ارتباط عمیقی که با یه همزبون خودم در عرض ۵ دقیقه می تونم شکل بدم. دلم لک می زد برای اینکه با ۴ نفر آدم با فکر بلوغ یافته بشینم و گپ بزنم و از زندگیم بگم، از زندگی ای که برای خارجیها بیشتر به داستان اکشن غیرقابل فهم می مونست... خلاصه کم کم از نظر احساسی کم آوردم و به قول اون مطلبت آینده م رو اینجا نمی دیدم و غیره و غیره و غیره... چند ماه پیش رفتم ایران و تجربه ی مشابهی با اون چه که برای تو اتفاق افتاده بود داشتم. بعد از ۳ سال آرامش رو پیدا کردم. بعد از ۳ سال از ته دل خندیدم. بعد از ۳ سال....
حالا مصمم ام که برگردم. حتی وسط دکترا (به فوق راضی می شم). با شرایطی که پیش اومد برام، احساس می کنم یا الان باید برگردم یا هیچ وقت، اما بعدا هم می تونم از ایران بزنم بیرون... نمی دونم این رویاهای گند رو کی تو کله ی من گذاشت اما اگه نرم دنبال این رویاها، اگه الان نرم دنبال انجام کارهایی که دوست دارم تو ایران بکنم، فکر نمی کنم دیگه هیچ وقت بتونم و فکر نمی کنم هیچ وقت بتونم از سرزنش خودم دست بردارم... البته راستش شک ندارم که اینجا هم می تونم دوام بیارم و جا بیفتم و این «احساسات» از سرم بیفته...
احساس می کنم من در نقطه ای هستم که تو ۴ سال پیش بودی و حالا می خوام مسیری رو برم که تو نرفتی. البته خیلی دوست دارم برام بیشتر بگی که چطور با نپرداختن به دغدغه هایی که داشتی کنار اومدی...
هادی | May 19, 2010 11:31 PM
به نظرم آخرش مهم اینه که شب ها که می خوابی از خودت راضی باشی، از زندگی ت راضی باشی. اون اعتماد به نفس کذایی هم که این قدر باید دنبالش دوید بیشتر به این درد می خوره که بتونی سرت رو باهاش بالا بگیری و بگی من significance دارم، من از کاری که می کنم راضی ام، من به تصمیم هایی که گرفتم و به مسیری که رفتم افتخار می کنم... وگرنه اگه فکر کنیم سرزمینی برای هر کسی وجود داره که خوشحالیش رو حداکثر می کنه اشتباه کردیم
هادی | May 19, 2010 11:36 PM
هادی
هرکسی یه سری تصمیم میگیره. چیزی که هست از بدترین تصمیم بی تصمیمیه. جایی که من بودم و تو هم احتمالا هستی.
تصمیمی که من گرفتم این بود که من کار نصفه نمیکنم. اگر اسم نوشتم برای دکترا, حتی اگر دلیل خوبی نداشتم, تمومش میکنم. برای اینکه میدونستم اگر نمیکردم تمام عمرم از نظر سوادی احساس کمبود میکردم و از نظر اینکه جا زدم.
برای من اون یک نقطه ثابت شد وسط این بی تصمیمی.
من هنوز هم به اون دغدغه ها میپردازم. صد در صد. برای اینکه بخشی از شخصیت منه این نیاز به معنی داشتن و نقش داشتن. نیاز به recognition. اما چیزی که یاد گرفتم این بود که یک کار تمام شده از صد تا کار نصفه بهتره و اگر زورم به هر دلیلی نمیرسه یدونه یدونه برم جلو بهتره. اینه که الان به جای اینکه هم بخوام ایران باشم و هم پیش واسو باشم یا هم کار مرتبط با حرفه ام پیدا کنم که هم در آمدش خوب باشه و هم توی فیلد مورد علاقه ام باشه یاد گرفته ام قبول کنم که یکی یکی برم جلو. با واسو ازدواج میکنم و با هم فکر میکنیم (خوب بری با آدم قراضه ازدواج کنی البته نمیشه). کاری که میگیرم مرتبط با رشته ام هست, پولش نسبتا خوبه و خیلی در مسیر مرتبط با کاریه که رویامه. یعنی تجربهاش به درد روزمه ام خواهد خورد.
این وسط ها به اون آرزوم هم رسیده ام که تونستم خونهای داشته باشم که بشینم کنار شومینه و گربه هام توی حیاط بازی کنند. تو بخون روزمره های زندگی که مهمند.
حرف زیاد زدم. میخوام بگم خیلی خوبه آدم رویا داشته باشه. اما یک خصیصه ای که من نداشتم و دارم روش کار میکنم قابلیت این بود که یک "رویا" رو ترجمه کنم به قدمهای قابل تعریف, ملموس و قابل اندازه گیری در دنیای واقعی. یعنی "رویا" رو تبدیل کنم به "مسیر". و من فکر میکنم این تحول اصلی در طرز فکر من بوده و باعث شد از حالت فلج در بیام و شروع به حرکت کنم.
وقتی حرکت کنی دیتا جدید به دست میاری و میتونی تصمیماتت رو هماهنگ کنی.
در مورد دلتنگی هم راستش من چندین دفعه بعد که برگشتم دیگه اون شادی که تو و تپی ازش تعریف میکنید و خودم هم گفته بودم الزاما نداشتم.
anar | May 19, 2010 11:45 PM
هادی:
به نظر من این حرفت درسته, حداقل برای بخش عظیمی از ایرانی ها با شرایط کنونی:
" اگه فکر کنیم سرزمینی برای هر کسی وجود داره که خوشحالیش رو حداکثر می کنه اشتباه کردیم".
نظر دومت رو کلا قبول دارم.
anar | May 19, 2010 11:47 PM
من راستش فكر ميكنم وطن ادم توي دل خود ادمه و در كنار عزيز ترين كسان ادم. ولي در عين حال فكر ميكنم كه ما همه مون جه تصميم كرفتيم به مهاجرت مثل من و يا جه مثل تو در جريانش قرار كرفتيم يه جوري زندكيمون ميريزه به هم كه ديكه هيج وقت مثل اون اول نميتوني به هم وصله اش كني. به نظرم اشكالي هم نداره. من فكر ميكنم كه زندكي خيلي اش اتفاقاتي هست كه براي ادم ميافته و ادم هيج وقت در ان واحد بيست هزار تا انتخاب نداره. مهم اينه كه ادم سعي كنه كه خوشحال باشه از انتخابي كه ميكنه. خوشحالي يه مساله كاملا شخصي هست و هر ادمي خودش با خودش صادقانه ميدونه كه بايد جه كار كنه كه احساس خوشبختي رو زياد كنهه. يه موقع تو جيزاي كوجيك زندكيه مثل بستني خوردن يا با هم فيلم تماشا كردن يه موقع تا نصفه شب سر كار موندن و كار رو تموم كردن يه موقع تو خونه خريدن يه موقع تو بجه دار شدن. ولي از همه اش مهم تر به نظر من داشتن ادم هايي هست كه بتوني اين خوشبختي ها رو باهاشون تقسيم كني - كه تو داري. اين كه كجا باشي مهم نيست.
من براي خودم اين كه كجا زندكي خواهم كرد رو سعي نميكنم جواب بدم الان. اون داستان رل رو قبول دارم كه كفتي ولي فكر ميكنم مكان زندكي محدوديت بزركي براي من ايجاد نميكنه كه بعضي رل ها رو به كردنم بزاره يا ازم بكيره. ممكنه من دو سال ديكه يهو برم ايران - بعيده البته-!ولي اكه برم مطمين بايد باشم كه اون احساس شادي ام بيشتر شده. نميدونم منظورم رو رسوندم يا نه. ميخواستم بكم بيشتر مسايل در زندكي رو ميشه با يه فريم منطقي بررسي كرد ولي ادم در نهايت ته دلش ميدونه كه جه كاري خوشحالش ميكنه.
كوزه | May 20, 2010 12:31 AM
من برا این نمیگم که هیشکی از آینده خبر نداره
tappy v b | May 20, 2010 6:54 AM
من یه سوال حاشیه ای دارم، من سانفرانسیسکو را ندیدم وست دارم بدونم چه جوری متباوته از جایی که قبلا زندگی می کردی که اینقدر حس بهتری بهت می ده؟
سانی | May 20, 2010 8:35 AM
Anar joonam, i think that sense of being happy with how far i have come so far, came around the same time as motherhood. All of a sudden everything seems to be in a different perspective.
sooski | May 20, 2010 11:50 AM
انار خانوم خیلی وقته که نوشته های شما رو میخونم، اون پستی که ۴ سال پیش نوشته بودین هم خواندهام. من اروپا زندگی میکنم. از زندگی هم راضی هستم و بعد از چند سالی که اینجام هنوز به فکرم نرسیده که بر گردم ایران تا احساس بهتری داشته باشم یا موفقتر باشم. به تصمیم خودم امدم اینجا . تا قبل از اینکه وارد بازار کار بشم اصلان و ابدن فکره خارج شدن از ایرانو نداشتم . دوست داشتم بمونم کار کنم زندگی کنم . ولی بعد از ۳ سال کار کردن تو ایران به این نتیجه رسیدم که این چیزی نیست که من میخوام. نمیتونستم محیط کارو تحمل کنم. اون همه تبیزو تو محیط کار ... اگه به جایی وصل بودی پاداش میگرفتی، تحسین میشدی تقسی میشدی در غیره این صورت سالیان سال باید به عنوانه ی کارمنده ساده میموندی. moghiate شغلی واسه من نقشه پررنگی در احساس موفقیت کردن داره. الان اینجا درسم تموم شده مشغول کار هستم از محیط کارم خیلی راضی هستم. توی انستیتوی دانشگاه کار میکنم. کاری که هر روز ی چیزه تازه یاد میگیرم. تو ایران کسی که حتا یه مدرک از دانشگاهه ایران نداشت ریسه من بود و من هر روز کلی باید نازشو میکشیدم مثلا من مهندس بودم. ریسی الان اینجا فول پروفسره که هنوز یه برخورد اشتباه با من نکرده . میخوام بگم واسه من ی کار خوب داشتن تو ی محیط آروم خیلی ارزش داره تا ریسه فلان قسمته اداره فلان باشم با کلی جانگ اعصاب . همه ما میدونیم که ایران باید پارتی داشته آبشی تا شغله خوب داشته باشی. یادمون نره که عرضه داشتن تو ایران معنی دیگه ای داره. رودر بایستی نداریم که . نمیکاهم بگم همه مدیری بال رتبه یا همه پولداره چنان و چنین هستن. ولی خوب ما جامه خودمونو خوب میشانسیم. در کنار خانواده بودن خودش نکته مهمی ولی واسه من که نصفه خانواده خارجه ایران هستن زیاد نمیتونه فاکتوره مهمی باشه. اینجا خوشحالم که من با عنوانه یه انسان برخورد میشه نه به عنوانه یه زن، نه یه خارجی. نمیگم اینجا مدینه فاضلاست. ولی اینقدر خوب هاست که من احساسه آرامش کنم. احساس موفقیت کردن با خیلی چیزا بستگی داره. ممکنه من به نظره یکی مفاه باشم ولی هنوز خودم به این نتیجه نرسیده باشم،. من نمیدونم اون خانومی که نظر میده کی موافقه کی موفق نیست اصلن ایده یا تعریفی از موافقیت تو ذهنش است. من هنوز احساسه موفقیت کامل نمیکنم چون چیزی هاست که هنوز باید یاد بگیرم یا انجام بدم. ولی این دلیل نمیشه که باید برگردم ایران تا موفق بشم. نمیدونم به قول خودت شاید یه روزی به این نتیجه برسم که باید برم ولی فک نکنم به این زودیها باشه.
Maryam | May 20, 2010 1:11 PM
سلام
میخاستم روی این حرف انار تاکید کنم که : تصمیم غلط گرفتن از بی تصمیمی بهتره !
حرکت مهمه . باید حرکت کرد
اینشتین گفته : زندگی مثل دوچرخه سواریه , برای حفظ تعادل باید دائم حرکت کرد.
پویا | May 20, 2010 2:09 PM
be nazare man Adam-e va ye doreh zendegi-e mahdood va ye koreh- zamin, keshvar-o ina marz-bandi-ee ke khode adama taeen kardan. man AsAyesh-e khAteri ke injA dAram ra midoonam ke 100% dar Iran nakhaaham daasht, baa in Asaayesh-e khaater raahat-ta va bishtarr kaar mikonam, va khoshhalam ke ba negaraanihaaye kaazeb-e iran saro kaar nadaram. Man roo in tikeh koreh zamin ke sang roo sang bandeh va ghAnoon-e aksar-e chizaa reaayat mishe, Araamesh-e bishtari daram va fekr mikonam injaa jaam-e. Oon tikeh koreh zamin moshkelaat-e ziaadi daareh, man behesh fekr mikonam chon oonjaa lisans gereftam va az emkaanaatesh estefaadeh kardam, vali fekr mikonam inja chon ke productivity ziaad hast, ageh contribution-ee betoonam daashteh baasham be oonja ham mireseh ya miresoonamesh
....
kollan adam too zendegish bayad jaaahaaye mokhtalef-e koreh- zamin ra emtehan koneh va jaaee settle besheh ke bishtar baa roohiaatesh sazgaareh....
man ba falsafeh-ye "keshvare man" moshkel daram... va hagh-e khodam midoonam ke jaayee ke baa roohei-am saazgaareh zendegi konam na lozooman sarzamin-e madari....
laleh | May 21, 2010 1:19 AM
سلام انار جان.
اول اینکه بهت تبریک می گم برای ازدواج. خواستم روز ازدواجت برایت ایمیل بفرستم ولی نشد. بهانه زیاد است و خوب... شرمنده.
من الان در نقطه ای ام که دارم فکر می کنم "بروم یا نروم؟" چیزی شبیه به "بمانم یا برگردم" شما. چون می دانم رفتن من به نوعی رفتن دائمی است (هرچند همیشه آپشن برگشت وجود دارد)
سوال من این است: "آیا بهتر است بروم؟"
به قول تو می ترسم بعدا برگردم به گذشته و حسرت بخورم.
از طرفی شرایط ماههای اخیر شغلی ام طوری بوده که هر روز بیشتر به رفتن فکر می کنم. ولی از طرفی می گم شاید این فکر ها ناشی از عصبانیت باشد و واقعا رفتن از ایران وضع مرا بهتر نکند.
تبعیض در ایران بین هموطن های خودمان خیلی توهین آمیز و ناامیدکننده است و طوری است که همیشه دلیل یا توجیهی برای آن وجود دارد. یک بار در جایی خواندم که نقص در زبان انگلیسی و بیان عملا باعث عدم پیشرفت خارجی هاست. زبان انگلیسی خیلی بیشتر از آیلتس و تافل یا حتی چند سال زندگی در محیط... چیزی در مایه های درک معانی...
این جمله را که گفتی رئیس قبلی من هم همیشه می گفت: "بین تصمیم گرفتن و تصمیم بد گرفتن، حداقل تصمیم بگیر، اگر غلط بود لااقل این قدر جرات داشتی که تصمیم بگیری" و توضیحش هم این بود که با شرایطی که الان برات وجود دارد تصمیم می گیری بنابراین عملا همیشه بهترین تصمیم را در ان موقعیتی که بودی گرفتی و چیزی که بعدا می گی "شاید بهتر بود آن یکی راه را می رفتم" موقعیت جدید است نه همان موقعیت قبلی. (نمی دانم تونستم روان منظورش را بنویسم؟)
در مورد تحقق رویا به تبدیل آن به مسیر ....و کسب اطلاعات بیشتر.....
You are the best
آرام | May 21, 2010 12:08 PM
انار تو رو خدا مرتب بنویس. من کلی استفاده می کنم.مطمئنم خیلی های دیگه هم همینطور.
eve | May 21, 2010 3:12 PM
یعنی ما ایرانی ها اگر بخواهی جایی باشیم بی دغدغه فقط توی گور پیدا میشه
(((((((:
eve | May 21, 2010 3:14 PM
من اون موقع فکر نکنم نظری برات گذاشتم، ولی اطمینان داشتم که برمیگردم. وسطای دکترام بود و مثل خیلیها شک داشتم که دکترا خوندن کار خوبی بود یا نه، ولی به هر حال تصمیم گرفتم که تمومش کنم. الانم با وجودی که به آیندهی ایران اون قدری که اون موقع امیدوار بودم، امیدوار نیستم، هنوز فکر میکنم که برمیگردم. به دلایلی برنامه چند سالی عقب افتاده، ولی اگر اتفاق خاصی نیفته به اتفاق همسر (که چهار سال پیش اصلا توی تصویر زندگی من هم نبود) برمیگردیم. ولی یک چیزی که از تجربهی برگشتن چند تا از دوستام یاد گرفتم اینه که آدم خوبه به تدریج برگرده. اول بره چند تا سخنرانی بده، با چند نفر همکاری کنه، بعد کار مشترک تعریف کنه، کمکم بفهمه دقیقا چی به درد اونجا میخوره، از امکانات اینجا استفاده کنه که اون چیزها رو در خودش تقویت کنه، و بعد با یک تصویر خیلی مشخص که میخواد چیکار کنه (که طبیعتا عوض میشه، ولی تصویر داشتن به هدفمند بودن آدم کمک میکنه) برگرده. این وسط اگه بتونه جا پای خودشو این طرف دنیا با پیدا کردن تجربه کاری و آشناهای محیط کار و گرفتن شهروندی و ... محکمتر کنه که اگه خواست برگرده بتونه، یا اگه خواست از اونجا با اینجا در ارتباط باشه بتونه، که دیگه محشره.
من حالا اتقاقا رلم رو اینجا پیدا کردم و لذت میبرم از کار فعلیم و چشمانداز آیندهاش. از همهچیز زندگی اینجا هم فعلا راضیام. ولی یک ترکیبی از حس وطنپرستی و نزدیک خانواده بودن و احساس سیگنیفیکنز کردن در یک کشور در حال توسعه و شاید کلا یک حس ماجراجویی منو قانع کرده که برگردم و ببینم که میخوام بمونم یا نه. با جای پای محکم برمیگردم که افسوسی نخورم تا جای ممکن.
SS | May 22, 2010 3:50 PM
سلام انار جان
خیلی خیلی از نوشته هات و همین طور نظرات و نوشته های دیگران در لینک "چرا از ایران آمدید بیرون؟ چرا تصمیم گرفتید ایران بمانید؟" استفاده کردم و به من که در مرحله تصمیم گیری هستم خیلی کمک فکری داد . واقعا ممنون .
ولی بیشتر نوشته ها در مورد امریکا و کانادا بود می خواستم بدونم خود شما یا دیگران نظر ، پست یا نوشته ای در مورد اروپا ندارید؟
ستایا | May 24, 2010 1:19 AM
آنها که رفته اند و آنها که مانده اند :آیا واقعا اینجوریه؟من که فکر می کنم آره ....
http://blueberry.blogfa.com/
خنکای شب | May 24, 2010 9:01 AM
ببخشید اگر نظر کسی رو من اشتباهی پاک کردم. هر از گاهی این اسپم ها رو که پاک میکنم نظرات هم اشتباهی وسطش میره. شرمنده.
anar | May 25, 2010 1:27 AM