« یک گاز فرهنگ | صفحه اول | تیتر »
کلی کار نصفه و نیمه همیشه هست. اما امروز هوا آفتابی و گرم شده. من و گربه ها از صبح در حیاط بازی کردیم. گلها را آب دادیم. الان من نشسته ام روی صندلی کنار پنجره کتاب تغذی اتکینز میخوانم, ژوژی خوابیده پائین پای من و پیشی دم ورودی حیاط.
طبق این آرزو ما باید این پاراگراف بالا را خریده باشیم درصورتیکه خانه اجاره ایست. اما برای من خوبه. الان دیگه میتونم به نجات بشریت فکر کنم. خانوادهام آفتاب دارند و خوشحالند. اون پانزده پوند رو البته هنوز باید کم کنم. دکتر هم گفت پریروز.



Comments
بابا همیشه می گفت خانواده بعدد یه مدت تعریفش عوض می شه ها! من 3 ثانیه طول کشید فهمیدم کدوم خانواده منظورته! و دروغ چرا یه کم حسودیم شد که دیگه جزو اون خانواده اصلیه نیستم...خوب باشی منم خیلی حالم در ایران خوبه و در خوشبختیم! حیف که داره نموم می شه
b&T | May 30, 2010 8:31 PM
واي چه عاليييييييييييي
من اون پست رو يادم بود
سوگند | May 31, 2010 12:22 AM
نه بوسی جان
خانواده به نظر من تعریفش عوض نمیشه. زیاد میشه. اما این بخش خانواده خوب وظیفه من بوده براشون آفتاب فراهم کنم. مگه میشه تو خانواده اصلی من نباشی؟!!! چه حرف sillyای!
anar | May 31, 2010 1:28 AM
خونه هم مي خري و مياي اينجا مي نويسي كه خريدي و ما همه بهت تبريك ميگيم
زي زي | June 1, 2010 2:00 AM