یک موقعی بود که وبلاگ نوشتن برای من حکم عرفان داشت. خودشناسیم بود. دوستم بود. انقدر پنبه خودم را اینحا در ملا عام, جلوی همه, بدون هیچ ملاحظه زدم که از آن ورش یک آدم بهتر, بلندتر و خوشحالـتر بیرون آمدم. من برای همیشه مدیون وبلاگم هستم که سالهای سخت اولیه اینجا را برایم معنیدار کرد. مدیون این وبلاگ هستم که کلی آدم جالب نشانم داد. کلی دوست خوب برایم جور کرد. سنگ صبورم بود.
اما بزرگ شدهام. وارد دنیای بزرگسالی شدهام. مجبورم به خاطر حفظ حریم یک عده یک چیزهایی را ننویسم. مجبورم به خاطر شغلم چیزهایی را ننویسم. این یکی از ابعادیست که محدودم میکند. یک دلیل مهمتر اینکه من از نوشتن راجع به مسائل ایران ابا دارم. حقیقتش فکر میکنم آدمی مثل من که نه سال از ایران دور بوده حرفی اگر بزند بیشتر از اینکه فرقی برای بقیه ایجاد کند فقط به درد دل خوش کنک خودم میخورد. من هم اهل الکی دل خودم را خوش کردن نیستم. الان که درسم تمام شده و وارد بازار کار شدهام یا انقدر قدم از نظر حرفهای بلند خواهد شد که دستم به ایران برسد پل بزنم یا دستم کوتاه خواهد ماند. اگر دستم کوتاه بماند این وبلاگ جایش را نخواهد گرفت. دلیل سوم هم که به آن دومی ربط دارد اینکه به دلیل سر کار رفتن وقتم محدود شده. همین وقت محدود را اگر این ده سال آینده صرف برقراری یک ارتباط حرفهای با معنی و درست با ایران نکنم, اگر صرف یادگیری برای کارم نکنم, اگر سرم را به وبلاگ نوشتن بگذرانم عمرم رفته.
حامد چند وقت پیش گفت یک چیزی بنویس درباره رویاهایمان. این پست من است درباره رویاها. که یک موقعی در زندگی آدم لازم دارد راجع به رویاهایش جرف بزند. یک موقعی لازم دارد شروع به عمل کند. من در این برهه از زندگی, که به وضعیت نسبتا پایداری رسیدهام, باید بروم به رویاهایم جامه عمل بپوشانم به جای اینکه با حرف زدن دربارهشان دلم را خوش کنم.
خلاصه اینکه آدمیزاد میماند و ارزشهایش اما ابزارها تغییر میکنند. خیلی دوستتان دارم وبلاگستان. خیلی. من همین گوشههام. شاید هم چند سال دیگر برگشتم. اما فعلا اگر کارم داشتید ایمیل بزنید.
anarkhanoom@gmail.com



Comments
انار جان من تازه تو را پيدا كرده بودم. كجا به اين زودي. منم مثل تو زماني وبلاگ نوشتن رو رها كرده بودم. اما باز به اين نتيجه رسيدم كه حرف هاي نگفته ام در دلم انبار شده و من بايد بگويم تا بهتر كار كنم تا بهتر زندگي كنم. اين شد كه دوباره نوشتم. جايي كه كسي مرا نمي شناسد. با هويتي جديد كه هرچه دل تنگم بخواهد مي گويم. اين تغيير هويت به من بارها كمك كرده. توام مي تواني امتحان كني. هرجاي دنيا كه هستي موفق باشي. اين چند وقت از دوستي با تو لذت بردم انار عزيز.
بهار | June 2, 2010 1:27 AM
دلم براتون تنگ می شه. کلی وبلاگتون رو دوست داشتم.
Anonymous | June 2, 2010 2:37 AM
در زندگیی پیش رو موفق باشی! (:
سولوژن | June 2, 2010 4:45 AM
ایا شنیده ایدکه با بزرگان وصلت کرده ایم انهم چگونه وصلتی!؟!
سودای دل | June 2, 2010 6:53 AM
Although I have always been a huge fan of your blog, I support your decision on closing it. I did the same when my son was born. I think this is a sign of growth... when your horizons expand (for you is the career life + married life and for me is the family life on top of career/married life) it would be hard to keep the same old priorities.
Will be in touch via email and FB.
btw, I don't check my blog email anymore, but you do have my personal email if you need to reach me.
Love.
--sooski
sooski | June 2, 2010 10:29 AM
روزی که دیدی نوشتن اینها با تحققشان منافاتی ندارد برگرد
خواب بزرگ | June 2, 2010 11:21 AM
حیف شد. من خیلی دوستت داشتم. باهات زندگی می کردم. وقتی می دیدم آپ کردی از ته دل خوشحال می شدم.
انار من از تو خیلی چیزا یاد گرفتم. خیلی.
دلم برات تنگ میشه بی معرفت.
باور میکنی تموم پستهاتو حفظم؟!
پوران | June 2, 2010 8:37 PM
khoda ro shokr .zoodtar gooreto gom kon. aberooye har chi doktore mamlekate bordi
bina | June 2, 2010 9:25 PM
بینا: برو بابا!
anar | June 2, 2010 9:58 PM
سلام انارخانوم
میشه لطفا ایمیلتونو چک کنید
مرسی
بهاره | June 2, 2010 10:23 PM
pas khodetam midooni hich g... nisti. pas ERTEBATE HERFEI BAMAANI.,MAHDOODIATE SHOGHLI az in zeraye ziadi nazan
bina | June 2, 2010 11:32 PM
بینا: آدم جالبی هستی ها. کار و زندگی نداری؟
anar | June 3, 2010 9:40 AM
من هم خیلی وبلاگت رو دوست داشتم و از اون اولین بلاگ هایی هست این جا که من در گوگل ریدر روشون کلیک می کردم بخونم (:
و همیشه فکر کردم که تو واقعاَ وقت می ذاری برای ِ نوشتن و درست نوشتن.
دلمون برای ِ انار ِ وبلاگستان تنگ می شه
سمیرا | June 3, 2010 11:15 AM
هیچ یادم نمیره اولین پست شما رو که خوندم درباره لپ تاپت بود که در مترو داشتی ازش استفاده می کردی و من با سرپ ایمی گرنت به وبت اومدم .بعد ازاون دیگه همش درمورد نوشته هات با فامیلم حرف می زدم و قبولت داشتم خیلی.مرسی که اومدی وبلاگ برا دل خودت درست کردی و دل مار و هم خوش کردی .
امیدوارم همیشه در زندگیت شاد ترو موفقتر باشی
پی نوشت: اگه اینو نگم نمیشه :راستش و بخوای من هم کمی احساس کرده بودم که دیگه مثل اون قدیما به این خونت دل نمی دی . خوب اینم نرماله و یک کار خوب دیگه .
نازنین | June 3, 2010 8:44 PM
بینام جان, پوران جان, سمیرا جان دممنون از لطفت.
آره نازنین اونجوری حرف ته دلم رو نمیتونستم بنویسم. این بود که کمتر و یواشتر مینوشتم. ممنون از لطفت.
anar | June 3, 2010 9:25 PM
man daneshjooye phd urban planning hastam. 2 khat inja neveshtan ham baes nemishe kar o zendegim aghab biofte. ina hamash bahanas azizam. mitooni dige nanevisi vali dige fis o efadeye alaki nia
bina | June 3, 2010 9:29 PM
چه آدم جالبی هستی ها. من واسه چی انقدر رو اعصابتم؟ ببین من فکر میکنم تو از جای دیگه عصبانی هستی داری دعواش رو با من میکنی. من کاری به کارت ندارم که.
anar | June 3, 2010 9:40 PM
harfat ba amalet joor nist.
bina | June 4, 2010 2:30 AM
دلم گرفت پستتو خوندم
از این که دیگه نمی خواهی بنویسی متاسفم انار جان
کاش با این قطعیت تعطیلش نمی کردی مثلا می گفتی کمتر می نویسم.
کاش فکر خواننده هایی رو که این همه به تو و وبلاگت عادت کردن می کردی
یکی از محبوبترین سایتهامو دارم در حال تعطیل شدن می بینم. واقعا متاسفم و امیدوارم تجدید نظر کنی
♥
تینا | June 4, 2010 7:17 AM
سلام انار
واقعا دلم گرفت
به خاطر ندارم که کی تو رو به من معرفی کرد اما به خاطر دارم که گفت : انار, دختری که آنقدر صادقانه و خودمانی مینویسد که دل آدم را با نوشته هایش همراه میکند.
راست میگفت....
انار جان
دلم برات تنگ میشه. اما میدونم که باید بری.
برای بار دیگه هم از اینکه دفعه قبل دعوتم رو برای ثبت نظرت در وبلاگ دوست دیگرم درباره " ماندن یا نمادن" قبول کردی و خودت هم دوباره یه پست دیگه براش نوشتی و باعث شدی تجربه دوستان بیشمار دیگه ای رو بدونم و تغییر نگاه ها رو ببینم متشکرم. خیلی بهم کمک کرد...
امیدوارم همیشه ی همیشه شاد باشی و از خودت راضی.
خدانگه دار....
پویا | June 4, 2010 11:45 AM
انار جونم آخه چرا انقدر موفق و پرتلاش هستی که این بینای نابینای طفلی انقده حسودی کنه؟هاااااااااااااان ;-)
... | June 4, 2010 12:25 PM
انار جانم مهم اینه که بدونی بنویسی و ننویسی همیشه دوستت داریم.
rokhy | June 4, 2010 12:33 PM
har ki nadoone fekr mikone baraye CIA kar mikoni
f | June 4, 2010 9:24 PM
انار فکر کنم خیلیها که میگن مگه چقدر کار داری خودشون وبلاگ نویس نبودن. معلومه که همه در حد چند پاراگراف نوشتن وقت دارن. قضیه اینه که وقتی آدم وبلاگ مینویسه یک بخشی از ذهنش همیشه یه جورایی درگیرشه. اگه بیخیال بشه بعد از این که کم مینویسه ممکنه خودش خوشش نیاد. بعد هم این که آدم ها متوقع میشن که هر روز باید یکی از اون متنای عمیقت رو نوشته باشی میتونه بره روی اعصابت یا اون آدمایی که بدون این که بشناسنت دوست دارن بیان بهت بد و بیراه بگن. نمیدونم همهی این احساس ها رو تو تجربه کردی یا نه، ولی من تجربه کردم و پست آخرت رو میفهمم. مخصوصا این که الان که رویاهات رو میدونی و میخوای بری پل بسازی، دیگه صحبت از جزییات پل ساختن شاید به عمیقی پست های رویاهات نباشه. به هر حال من خیلی از خوندن وبلاگت در این مدت لذت بردم، مخصوصا از اون پستایی که عمیقا یک مطلب رو بررسی میکردی. همیشه موفق باشی.
SS | June 5, 2010 1:01 PM
نمي دانم چرا دلم گرفت .. از اين قطعيت در گفتن اين كه ديگر نمي نويسي .. و از اين كه آنقدر روشنفكر نيستم كه به تو حق بدهم كه ديگر ننويسي حتي اگر دل ندهي حتي اگر خيلي از حرف هايت را بخواهي سانسور كني .. بعضي ها مثل تو انقدر پر ند و عميق كه حتي سانسور شده و كمرنگشان هم كلي آدم را جلو مي اندازد .. يادم هست اولين بار كه توي وب شادي كردم كه بالاخره يك ينه تنها هجو نمي نويسد كه كلي هم جلو هست و پيشتاز خواندن وب تو بود بعد از آن ديگر وبستان امن شد چون مي دانستم آدم هايي مثل تو هستند كه پربارش كنند
براي همين تصميمت را تاييد نمي كنم ..دوست دارم بيشتر روي اين تصميم قطعي ات فكر كني ... حتي اگر وقت نداري حتي اگر آنقدر عمل گرا شده اي كه برايت اينجا ديگر حتي خانه ي سوم هم نيست اما آدم هايي كه به تو نگاه مي كنند اينجا برايشان خانه ي اولي است كه سر مي زنندش
زي زي | June 5, 2010 11:16 PM
حیف شدی . اما مسلما برای خودت دلایلی داشتی .
موفق و شاد باشی
مارال | June 7, 2010 9:19 PM
اولین ارتباطم با وبلاگت پستی با عنوان "چرا از ایران آمدید بیرون؟ چرا تصمیم گرفتید ایران بمانید؟" بود وقتی خواندم خیلی دوست داشتم ببینم دو سال بعد چه اتفاقی برای انار خانوم می افتد وقتی تاریخ اون پست رو دیدم ذوق زده شدم. به سرعت به آرزویم رسیده بودم و آمدم و آخرین پست رو خوندم. باورم نشد ولی در همون دو سه خط اول کلی از 4 سال بین این دو پست را حدس زدم که امیدوارم خیلی بیراه نرفته باشم واقعیتش من شرایط 8-9 سال پیش تو رو دارم و قصد دارم که همه ی پست هایی که فکر می کنم گمشده ی من در اونها هست را بخوونم. به خودتان هم پیشنهاد می کنم که پست 2006 June 19 رو دوباره بخوونید. قبل از اینکه وبلاگ شما را بخوانم همیشه فکر می کردم اگه من یه همچین کاری کنم بعدا بیشتر می توانم چیزهایی که فراموش کردم را به یاد بیارم و اگر 4-5 سال دیگر برای ماندن و برگشتن تصمیمی می گیریم همه جانبه تر و بدون بایاس تر تصمیم بگیرم. خیلی دوست دارم بیشتر با شما درد دل کنم و حرف بزنم ولی به شرط اینکه اگر شما هم موافق باشید و من فرصت کنم و وبلاگ شما را بخوانم که کمتر وقت شما را بگیرم.
م از ایران | June 8, 2010 8:09 AM
می خوام یه چیز دیگه بنویسم ولی خیلی روم نمی شه!
یه چیز از جنس همون چیزهای درونی که قبلا راحت تو وبلاگتون می نوشتید و الان خیلی احساس راحتی نمی کنید و به دلایلی خودتون رو مجبور می بینید که تحت فشار باشید.
اگر شما آدم با هوشی باشید و پست 19 ژوئن 2006 بخونید احتمالا سوال اولم رو فهمیدید. سوال دوم هم در مورد یک جمله در همون پسته/ می تونید با جستجو پیداش کنید.
بالاخره نمونه خوبش به تورتون خورد؟
اگر ایمیل شما blog_identity [at] yahoo [dot] com باشد خوشحال می شم سوالاتم را واضح تر به صورت ایمیلی بپرسم. حذف کردن این نظر از نظر نویسنده مشکلی ندارد.
م از ایران | June 8, 2010 8:21 AM
م از ایران:
من راستش خیلی منظورتون رو متوجه نشدم. ایمیل من:anarkhanoom@gmail.com
anar | June 8, 2010 9:46 AM
ما که اصلا منطور م از ایران رو نفهمیدیم باز خوبه شما خیلی نفهمیدین!
حسین | June 9, 2010 12:48 PM
• قابل توجه دوستداران تفکر و معنویت آزاد:
برای آشنايي هر چه بیشتر با معلم تفکر و انديشه ، نظريه پرداز معناگراي ايراني و رهبر جمعيت ال ياسين ، استاد ايليا رام الله (پيمان فتاحي) می توانید به سایت زیر مراجعه کنید
www.ostad-iliya.org
nima | June 9, 2010 4:24 PM
سلام
فکر نکنم کسی تا حالا به اندازه من مظالبتون رو خونده آخه الان نزدیک به ساعته دارم مطاللب وبلاگتون رو می خونم
خیلی فکر کردم تا چه بنویسم براتون اما هیچی به ذهنم نیومد تا اینکه الان میلم رو چک کردم و دیدم یکی از دوستا یه جمله برام فرستاده گفتم بفرستم براتون
"این همه به تاریکی لعنت نفرستید بلند شوید و شمعی روشن کنید"
محمد | June 10, 2010 4:14 AM
ببخشد مثل اینکه چند ساعتش نخورده
الان نزدیک به 4.5 ساعته که تو وبسایتتونم
محمد | June 10, 2010 4:16 AM
سلام
تیشه را امروز بر میدارم
و تمام آیینه ها را
برای دیدنت
میشکنم
تنم از دوری تو سردست
همین
جای دنجی ساخته ام در وردپرسس خوشحال میشم مرا چون آیینه نگاه نکنید قبل آنکه بشکنم
نوا بامدادی | June 11, 2010 2:19 AM
من هی میام اینجا رو باز میکنم میخوام یه چیزی بنویسم که تعطیلش نکن ... بعد می بینم خودم سرگردونم گه با صفحه ی خودم چه کار کنم . ادامه بدم یا نه ... حالا اومدم بگم میفهممت . فقط هیچ تصمیمی برای ابد نگیر
آلوچه خانوم | June 13, 2010 6:21 AM
من هی میام اینجا رو باز میکنم میخوام یه چیزی بنویسم که تعطیلش نکن ... بعد می بینم خودم سرگردونم گه با صفحه ی خودم چه کار کنم . ادامه بدم یا نه ... حالا اومدم بگم میفهممت . فقط هیچ تصمیمی برای ابد نگیر
آلوچه خانوم | June 13, 2010 6:22 AM
آلوچه اون صفحه ورزش هنوز هست. اونجا بیا.
anar | June 13, 2010 1:22 PM