<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed version="0.3" xmlns="http://purl.org/atom/ns#" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xml:lang="en">
<title>افکار</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://persian.anarkhanoom.com/" />
<modified>2010-03-11T11:08:48Z</modified>
<tagline></tagline>
<id>tag:persian.anarkhanoom.com,2010://1</id>
<generator url="http://www.movabletype.org/" version="3.33">Movable Type</generator>
<copyright>Copyright (c) 2010, pantea</copyright>
<entry>
<title></title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://persian.anarkhanoom.com/2010/03/535.php" />
<modified>2010-03-11T11:08:48Z</modified>
<issued>2010-03-11T11:07:16Z</issued>
<id>tag:persian.anarkhanoom.com,2010://1.535</id>
<created>2010-03-11T11:07:16Z</created>
<summary type="text/plain">از امروز دیگه سر کار نمیرم تا روز عروسی. دقیقا هشت روز مونده. دو روز مراسم داریم. روز جمعه مراسم عقد هندی با ساری و النگو و رنگ و غذای تند. شنبه, روز اول عید, مراسم ایرانی با آینه و...</summary>

<dc:subject>مهاجرت</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://persian.anarkhanoom.com/">
<![CDATA[<p>از امروز دیگه سر کار نمیرم تا روز عروسی. دقیقا هشت روز مونده. دو روز مراسم داریم. روز جمعه مراسم عقد هندی با ساری و النگو و رنگ و غذای تند. شنبه, روز اول عید, مراسم ایرانی با آینه و نبات و رقص و مرصع پلو.</p>

<p>الان که بالاخره این پروژه تمام شده و میتونم به عروسی با فراغ بال فکر کنم کلی ذوقش رو دارم.</p>

<p>مینویسم اون پستی رو که قول دادم قبل از ازدواج بنویسم.</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>خواب</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://persian.anarkhanoom.com/2010/02/534.php" />
<modified>2010-02-22T22:13:02Z</modified>
<issued>2010-02-22T22:09:46Z</issued>
<id>tag:persian.anarkhanoom.com,2010://1.534</id>
<created>2010-02-22T22:09:46Z</created>
<summary type="text/plain">دیشب خواب دیدم مهمونی اداره است. بعد از مهمونی که داشتیم میرفتیم خونه من نشستم صندلی پشتی یک ماشین که رئیسم میروند. یکهو به خودم آمدم دیدم یک فرمان دست منه دارم سعی میکنم ماشین رو روی جاده نگه دارم...</summary>

<dc:subject>روزمره</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://persian.anarkhanoom.com/">
<![CDATA[<p>دیشب خواب دیدم مهمونی اداره است. بعد از مهمونی که داشتیم میرفتیم خونه من نشستم صندلی پشتی یک ماشین که رئیسم میروند. یکهو به خودم آمدم دیدم یک فرمان دست منه دارم سعی میکنم ماشین رو روی جاده نگه دارم خارج نشه. اول -توی همون خواب- فکر کردم فرمون دست من الکیه و اصلش رو رئیسم داره میرونه. خم شدم به جلو دیدم دستش هیچی نیست و داره به من میخنده. بعدش دیگه دلم نمیخواست بخوابم.</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>مسائل ساده زندگی</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://persian.anarkhanoom.com/2010/02/533.php" />
<modified>2010-02-17T19:53:33Z</modified>
<issued>2010-02-17T19:51:44Z</issued>
<id>tag:persian.anarkhanoom.com,2010://1.533</id>
<created>2010-02-17T19:51:44Z</created>
<summary type="text/plain">ببخشید برای این پست آبکی. اما من برای اولین بار صورتم رو بند انداختم و تمام صورتم پر از جوش شده. چکار باید بکنم؟ چکار کنم که جوش نزنه اینجوری؟ خیلی باز هم میبخشید وقت شریفتان را بابت این جور...</summary>

<dc:subject>مهاجرت</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://persian.anarkhanoom.com/">
<![CDATA[<p>ببخشید برای این پست آبکی. اما من برای اولین بار صورتم رو بند انداختم و تمام صورتم پر از جوش شده. چکار باید بکنم؟ چکار کنم که جوش نزنه اینجوری؟</p>

<p>خیلی باز هم میبخشید وقت شریفتان را بابت این جور پستی گرفتم. اینجا کسی نیست من از این جور سئوالها ازش بکنم.</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>روابط موازی </title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://persian.anarkhanoom.com/2010/02/532.php" />
<modified>2010-02-17T23:44:46Z</modified>
<issued>2010-02-17T08:04:37Z</issued>
<id>tag:persian.anarkhanoom.com,2010://1.532</id>
<created>2010-02-17T08:04:37Z</created>
<summary type="text/plain">من این پست فهیم رو که خوندم براش این نظر رو گذاشتم: برای من خیلی سخته که بخوام رابطه موازی داشته باشم. با تیپ شخصیت من نمیخونه. برای اینکه که من حتی اهل رابطه کوتاه مدت هم نیستم. اهل به...</summary>

<dc:subject>خودشناسی</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://persian.anarkhanoom.com/">
<![CDATA[<p>من <a href="http://talkandtea.net/2010/02/16/%d8%b1%d9%88%d8%a7%d8%a8%d8%b7-%d9%85%d9%88%d8%a7%d8%b2%db%8c%d8%8c-%d8%b6%d8%b1%d8%a8%d8%af%d8%b1%db%8c-%d8%8c-%d9%85%d8%aa%d9%86%d8%a7%d9%81%d8%b1-%d9%88-%d8%ba%db%8c%d8%b1%d9%87/">این پست فهیم </a>رو که خوندم براش این نظر رو گذاشتم:</p>

<blockquote>برای من خیلی سخته که بخوام رابطه موازی داشته باشم. با تیپ شخصیت من نمیخونه. برای اینکه که من حتی اهل رابطه کوتاه مدت هم نیستم. اهل به قول اینجایی ها ریلیشن شیپ هستم. وقتی وارد میشم تمام تلاشم رو میکنم و بعد هم که خارج میشم دیگه میدونم رابطه تموم شده و چلونده شده. رو همین حساب برای من حتی سخته با دوست پسرهای قبلی رابطه دوستی معمولی داشته باشم چه برسه به اینکه بخوام رابطه موازی برقرار کنم.<u> فکر کنم اصلا ظرفیت احساسیش رو ندارم و هیچ وقت هم دلیلی براش ندیدم.</u> یعنی اگر کسی منو از جمیع جهات راضی نمیکنه, یا بهتر بگم از جهتی انقدر ناراضی میکنه که باید برم با کس دیگه‌ای به نظر من موندن با اون آدم اشتباهه. نمیمونم .</blockquote>

<p>واقعا هم فکر کردم تا حالا روابط موازی نداشته‌ام. اما شب یادم آمد که داشته‌ام. تو بگو به اندازه چند روز دوتاش روی هم افتاد و تو بگو آن موازیه اصولا برای من هیچ قلاب عاطفی نداشت. اما بوده. و تاثیری که داشت برای من شخصا این بود که رابطه اصلی رو کاملا کات کنم چون پرواضح بود که تموم شده. اما چیزی که برای من عجیب بود این بود که چقدر این مساله برام حل شده بوده که اصلا یادم هم نبود. در مقابل دوستیی هم بوده که ده سال پیش رسما تمام شده اما حرفهای نگفته‌اش تا الان مونده و شاید هیچ وقت هم توی ذهنم حل نشه. اینه که نمیشه با یک خط قضاوت کلیشه ‌ای راجع به "زنها حتما درگیر عاطفی هستند اگر درگیر رابطه هستند" حکم کلی داد یا از اون بدتر گفت که "برای من هیچ وقت پیش نخواهد آمد". نمیدونه آدم.</p>

<p>اما من به نظرم میاد ازدواجهایی که در سن پائین صورت میگیره بیشتر از این مشکلات ممکنه براش پیش بیاد. یعنی همین تجربه‌ای که من با یک دوستی ساده کسب کردم و رد کردم توی ازدواج میشه یک مشکل "خانمان برانداز" بشه. </p>

<p><br />
<a href="http://talkandtea.net/2010/02/17/%d8%b1%d9%88%d8%a7%d8%a8%d8%b7-%d9%85%d9%88%d8%a7%d8%b2%db%8c-%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%b1%d8%a7-%d9%87%d9%85-%d8%a8%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%86%db%8c%d8%af/">روابط موازی – این را هم بخوانید</a></p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>Flash back, pride, now what are you going to do with your dreams?</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://persian.anarkhanoom.com/2010/02/531.php" />
<modified>2010-02-13T08:29:36Z</modified>
<issued>2010-02-13T08:22:06Z</issued>
<id>tag:persian.anarkhanoom.com,2010://1.531</id>
<created>2010-02-13T08:22:06Z</created>
<summary type="text/plain"> As the first Iranian woman in Winter Olympics history, the 21-year-old will head a four-member Iranian team that will be the only one from the Middle East. من دقیقا یادمه. من دبیرستان میرفتم در نتیجه موضوع مال حدود 15...</summary>

<dc:subject>مهاجرت</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://persian.anarkhanoom.com/">
<![CDATA[<p><img alt="marjan%20kalhor.jpg" src="http://persian.anarkhanoom.com/marjan%20kalhor.jpg" width="450" height="335" /></p>

<p><a href="http://www.cnn.com/2010/SPORT/02/10/iran.olympic.skier/">As the first Iranian woman in Winter Olympics history, the 21-year-old will head a four-member Iranian team that will be the only one from the Middle East. </a></p>

<p>من دقیقا یادمه. من دبیرستان میرفتم در نتیجه موضوع مال حدود 15 سال پیشه. یه روز معمولی کلاس زبان بود. همونی که توی میدون ونکه. ما نشسته بودیم و معلم که خودش هم دختر جوونی بود دونه دونه از بچه‌های کلاس میپرسید که میخوان در آینده چه کاره بشند؟ یکی از دخترهای ته کلاس گفت که دلش میخواد اسکی‌باز حرفه‌ای بشه. و من خوب یادمه معلم بهش جواب داد "توی ایران که برای دخترها نمیشه".</p>

<p>امروز که در مراسم افتتاحیه المپیک زمستانی مرجان کلهر به عنوان اولین ورزشکار زن اسکی باز در المپیک پرچم ایران رو حمل کرد من برای واسو خاطره اون روز رو گفتم. </p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>یک جایی خواندم آدم بزرگ شدن یعنی یاد بگیری قلبت را قایم کنی</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://persian.anarkhanoom.com/2010/02/530.php" />
<modified>2010-02-11T05:14:55Z</modified>
<issued>2010-02-11T05:11:19Z</issued>
<id>tag:persian.anarkhanoom.com,2010://1.530</id>
<created>2010-02-11T05:11:19Z</created>
<summary type="text/plain">مغزم را دیوار کشیده‌ام. هر بخش را داده ام مخصوص یک کاری. یکی مخصوص عروسی برنامه ریختن, یکی مخصوص خانه پیدا کردن, یکی مخصوص ورزش و سالم خوردن, یکی هم مخصوص فکر کردن به آنهایی که دوستشان دارم و پیشم...</summary>

<dc:subject>مهاجرت</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://persian.anarkhanoom.com/">
<![CDATA[<p>مغزم را دیوار کشیده‌ام. هر بخش را داده ام مخصوص یک کاری. یکی مخصوص عروسی برنامه ریختن, یکی مخصوص خانه پیدا کردن, یکی مخصوص ورزش و سالم خوردن, یکی هم مخصوص فکر کردن به آنهایی که دوستشان دارم و پیشم نیستند و نگرانشانم.</p>

<p> صبح که میروم سر کار تمام بخشهای دیگر را قفل میکنم و کلیدش را میگذارم خانه روی میز کنار تختمان که حتی وسوسه نشوم درشان را سر کار باز کنم. اما گاهی وقتها جمع میشود و جمع میشود و از سر دیوار سرریز میکند. اینجور موقعهاست که توی بزرگراه پشت فرمان در راه باشگاه بلند بلند گریه‌ام میگیرد.</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title></title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://persian.anarkhanoom.com/2010/02/529.php" />
<modified>2010-02-01T05:39:45Z</modified>
<issued>2010-02-01T05:37:48Z</issued>
<id>tag:persian.anarkhanoom.com,2010://1.529</id>
<created>2010-02-01T05:37:48Z</created>
<summary type="text/plain">اللهم و صل علی محمد و آل محمد... برق اینجا اومد بالاخره! چه جور کمبود امکانات و پهنای باند آدم سر کوچه تو بوق شد. آبرو نموند برامون....</summary>

<dc:subject>روزمره</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://persian.anarkhanoom.com/">
<![CDATA[<p>اللهم و صل علی محمد و آل محمد...</p>

<p>برق اینجا اومد بالاخره! چه جور کمبود امکانات و پهنای باند آدم سر کوچه تو بوق شد. آبرو نموند برامون.</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>زنده</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://persian.anarkhanoom.com/2010/01/527.php" />
<modified>2010-01-27T22:45:22Z</modified>
<issued>2010-01-27T22:43:41Z</issued>
<id>tag:persian.anarkhanoom.com,2010://1.527</id>
<created>2010-01-27T22:43:41Z</created>
<summary type="text/plain">امروز یک چیزی به ذهنم رسید. هر روزی که از خواب بیدار میشیم انتخاب میکنیم که زنده باشیم. میتونیم خودکشی کنیم و مرگ رو انتخاب کنیم. پس هر روز ما اصلی‌ترین و مهمترین انتخاب رو انجام داده‌ایم. حالا که انتخاب...</summary>

<dc:subject>روزمره</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://persian.anarkhanoom.com/">
<![CDATA[<p>امروز یک چیزی به ذهنم رسید. </p>

<p>هر روزی که از خواب بیدار میشیم انتخاب میکنیم که زنده باشیم. میتونیم خودکشی کنیم و مرگ رو انتخاب کنیم. پس هر روز ما اصلی‌ترین و مهمترین انتخاب رو انجام داده‌ایم. حالا که انتخاب کردیم امروز زنده باشیم باید از انتخابمون لذت ببریم. هیچ کدوم ماها مجبور نیستیم زنده باشیم و بعد با لخ لخ زندگی کنیم.</p>

<p>چطور تا حالا به فکرم نرسیده بود نمیدونم. </p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>National Public Radio</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://persian.anarkhanoom.com/2010/01/526.php" />
<modified>2010-01-26T04:47:32Z</modified>
<issued>2010-01-26T04:45:07Z</issued>
<id>tag:persian.anarkhanoom.com,2010://1.526</id>
<created>2010-01-26T04:45:07Z</created>
<summary type="text/plain">اینو تندی بگم برم. امروز یه اصطلاح تازه یاد گرفتم: Pot calling the kettle black کاربرد و شان نزولش هم دقیقا همان است که &quot;دیگ به دیگ میگه روت سیاه&quot;. جالب نبود؟ یه چیزی هم راجع به نحوه تصمیم گیری...</summary>

<dc:subject>روزمره</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://persian.anarkhanoom.com/">
<![CDATA[<p>اینو تندی بگم برم. امروز یه اصطلاح تازه یاد گرفتم:<br />
Pot calling the kettle black</p>

<p>کاربرد و شان نزولش هم دقیقا همان است که "دیگ به دیگ میگه روت سیاه". جالب نبود؟</p>

<p>یه چیزی هم راجع به نحوه تصمیم گیری آدمها چند روز پیش با نویسنده <a href="http://scienceblogs.com/cortex/">این وبلاگ </a>مصاحبه میکردند یاد گرفتم. ظاهرا (حالا اهل فن ببخشند اگر بخش علمیش خرابه) یه جایی توی مغز هست به نام Frontal Cortex که بخش اصلی تصمیم گیری مغزه. جالب اینجاست که ما آدمها با این همه ادعایی که میکنیم این قسمت مغزمون هیچ هم چیز ابر کامپیوتری نیست. یه چیزی تو مایه های هفت تا موضوع رو با هم میتونه در آن واحد نگه داره. اینه که اگر شما بخواهین بیست تا کار رو باهم بکنید احتمالا سیزده‌تاش رو گند میزنید. ظاهرا آزمایش کرده‌اند و به دوتا گروه گفته‌اند عدد حفظ کنند. به گروه اول گفته‌اند عدد دو رقمی حفظ کنند و به گروه دوم گفته‌اند عدد هفت رقمی حفظ کنند. بعد از هر دو گروه پرسیده اند که بین سالاد میوه و یک کیک شکلاتی خفن کدومش رو میخوان. نتیجه این بوده که اونایی که باید عدد هفت رقمی توی حافظه نگه میداشتند دو برابر احتمال داشته که به جای سالاد میوه کیک شکلاتی انتخاب کنند. برای اینکه دیگه خیلی نمیتونستن اون حل و فصل اضافه رو تو همین Frontal Cortex  انجام بدن و تصمیم "منطقی‌تر" بگیرند. </p>

<p>یک کتاب هم ظاهرا همین نویسنده نوشته به نام <a href="http://jonahlehrer.com/books">How we decide</a> که کلا بحث همین کتابش بود توی رادیو.</p>

<p>خوب من بدوم برم. همین میخواستم همینا رو بگم چون به نظرم هردوشون خیلی جالب اومده بود.</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>پاکیزگی نشانه ایمان است</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://persian.anarkhanoom.com/2010/01/525.php" />
<modified>2010-01-21T22:03:25Z</modified>
<issued>2010-01-21T22:01:44Z</issued>
<id>tag:persian.anarkhanoom.com,2010://1.525</id>
<created>2010-01-21T22:01:44Z</created>
<summary type="text/plain">بابا یه عمری شوخی-جدی میگفت آدم سنش که میره بالا دوش نگرفته نمیتونه جایی بره. دوش که میگیری قیافه ات سر حال میاد اونم فقط برای چند ساعت. بعدش زودی باید از مهمونی بیایی خونه. به سر خودم آمد امروز....</summary>

<dc:subject>روزمره</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://persian.anarkhanoom.com/">
<![CDATA[<p>بابا یه  عمری شوخی-جدی میگفت آدم سنش که میره بالا دوش نگرفته نمیتونه جایی بره. دوش که میگیری قیافه ات سر حال میاد اونم فقط برای چند ساعت. بعدش زودی باید از مهمونی بیایی خونه. </p>

<p>به سر خودم آمد امروز. تا ساعت 9:30 از خستگی لحافم را کشیدم سرم و سر کار دیر رفتم. داشتم چایی بیستمم رو میریختم دیدم این پسر جوونه که مسئول تمیز کاریه با نگرانی با همون انگلیسی نصفه نیمه میگه "Are you OK?". روم نشد بگم صبح دوش نرسیدم بگیرم...الگی گفتم "آی ام فاین. کارم زیاده".</p>

<p><br />
</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>معلومه دلم برای مامان و بابا تنگ شده؟</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://persian.anarkhanoom.com/2010/01/524.php" />
<modified>2010-01-20T22:27:28Z</modified>
<issued>2010-01-20T22:22:20Z</issued>
<id>tag:persian.anarkhanoom.com,2010://1.524</id>
<created>2010-01-20T22:22:20Z</created>
<summary type="text/plain">پست آیدا رو خوندم یاد پیکان خودمون افتادم. آجری رنگ بود و مدل 54. از وقتی من یادمه آنتن نداشت. بابا در اوج خلاقیت یه روز یه چوب لباسی رو برداشت بازش کرد فرو کرد توی سوراخ آنتن. قیافه ماشین...</summary>

<dc:subject>مهاجرت</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://persian.anarkhanoom.com/">
<![CDATA[<p><a href="http://piaderou.com/?p=123#comments">پست آیدا</a> رو خوندم یاد پیکان خودمون افتادم. آجری رنگ بود و مدل 54. از وقتی من یادمه آنتن نداشت. بابا در اوج خلاقیت یه روز یه <a href="http://www.hangerstore.com/upload/category/008930160943.JPG">چوب لباسی </a>رو برداشت بازش کرد فرو کرد توی سوراخ آنتن. قیافه ماشین با اون چوب لباسی کج و کوله جلوش اسباب خنده و تفریح بود.</p>

<p>همین پیکان هم بود که بابا اصرار داشت دنده هوا داره. میگفت دنده هواش رو بزنیم پرواز میکنه. ترافیک که گیر میکردیم اصرار از من که "<em>خوب بزن دنده هوا!</em>" و از اون انکار که "  <em>نه. اگر بزنم بقیه مردم که دنده هوا ندارند خجالت میکشند</em>". میدونستم چاخان میگه‌ها...اما همیشه یه جایی ته دلم امیدوار بودم شاید هم راست بگه.</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>من از آوریل 2004 وبلاگ می‌نویسم</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://persian.anarkhanoom.com/2010/01/523.php" />
<modified>2010-01-20T22:22:15Z</modified>
<issued>2010-01-19T05:14:54Z</issued>
<id>tag:persian.anarkhanoom.com,2010://1.523</id>
<created>2010-01-19T05:14:54Z</created>
<summary type="text/plain">من دلم که کلا برای وبلاگ نویسی تنگ شده. قدیما که نه فیس بوک بود, نه تویتر بود, نه هیچی دیگه آدم همین وبلاگ رو داشت. هرچیز چرند و بیربط و باربطی میخواستی بگی میامدی همینجا میگفتی. اگر هم شبی...</summary>

<dc:subject>وبلاگستان</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://persian.anarkhanoom.com/">
<![CDATA[<p>من دلم که کلا برای وبلاگ نویسی تنگ شده. قدیما که نه فیس بوک بود, نه تویتر بود, نه هیچی دیگه آدم همین وبلاگ رو داشت. هرچیز چرند و بیربط و باربطی میخواستی بگی میامدی همینجا میگفتی. اگر هم شبی دلت گرفته بود, میخواستی درد دل کنی, دلت برای جایی یا کسی تنگ شده بود باز میامدی همینجا میگفتی. افاضات فلسفی/سیاسی/اجتماعی هم داشتی جایی بهتر از وبلاگ نبود.</p>

<p>الان اما چرندیات روزمره خود به خود به فیس بوک منتقل شده. اگر کسی تو فیس بوک باشه دقیقا میدونه من کی گرسنه امه, بعد کی سیر شدم, بعد کی ورزش رفتم, بعد یه چندتا پست جالب وبلاگی که خوندم چسبونده‌ام, دوتام لینک فیلمهایی که میخوام برم ببینم گذاشتم, چهارتا خبر چسبوندم, اخرشم نوشته‌ام آواتار فیلم بیخودی بود. یعنی این خودش یه عالمه پست. بعد اینا رو که نمینویسم. از اون طرف هم کلی به خاطر واسو نمینویسم. به دلیل اینکه این آدم اومده که بمونه توی زندگی من. من حق دارم راجع به مسائل خودم بنویسم اما حق ندارم زندگی خصوصی اونو بریزم اینجا به خصوص که خیلی ها منو میشناسند و دیر یا زود این آدم رو هم میشناسند. خلاصه یک مرز باریکتر از موست بین اینکه من از خودم صادقانه بنویسم اما زندگی خصوصی این آدم حریمش حفظ بشه. اینو هنوز دارم کژدار و مریز باهاش جلو میرم قلقش دستم نیامده. کلا هم که هربار ازش مینویسم گلاب به روی شما دعوامون میشه اینجا میشه عین بازار مکاره.</p>

<p>دیگه چی؟ هرچی رو هم که میخوام نمیتونم بنویسم. از کار که نمیتونم غر بزنم چون ماشالله با یک درجه و نیم جدایی همه کالیفرنیا به هم وصلند. غیبت هرکس رو بکنم حتم دارم ظرف دو ماه -حداکثر-کف دستشه. از ایران هم نمیتونم بگم چون به نظر خودم جایگاه نداره که من بخوام راجع بهش حرف بزنم وقتی نیستم اونجا. خوشم هم نمیاد از حرف بیفایده فقط برای دل خواننده خوش کردن. خیلی حرفهایی هم که حرف زندگی عادی منه برای خیلی خواننده ‌های وبلاگ دیگه جذابیت نداره چون با زندگی روزمره اینجا عجینه و برای خواننده از ایران جالب نیست و در نتیجه حرف می‌ماسه. کلا این شده که یه سری حرفهایی که میخوام بزنم رو نمیتونم بزنم و یه سری حرفهایی رو هم که میتونم بزنم زدنم نمیاد.</p>

<p>نتیجه همه اینها هم این شده که پیوستگی این وبلاگ از بین رفته. به خاطر اینکه من که دکتر سروش نیستم که مردم بیان هی وبلاگ بخونن از فرمایشات ارزشمند بنده چیزی یاد بگیرند. وبلاگ روزمره نویسیه و منم زندگیم رو ترسیم میکنم. اگر افاضاتی هم بوده و جالب در میامده در قالب و چهارچوب شخصیت سازی روزمره نویسی‌ها جذابیت و معنی داشته. یعنی چون من از خودم مرتب خبر میدادم و شخصیت من وبلاگ‌نویس برای خواننده ملموس بوده در نتیجه دغدغه‌های من هم برای خواننده‌ مهم میشه. وگرنه اگر بخوان حرف حسابی بخونند که اینهمه کتاب و روزنامه ریخته صدبار بهتر از من.</p>

<p>خلاصه اینکه دلم برای وبلاگ نویسیم تنگ شده. برای روزمره نویسیم تنگ شده. برای روزمره‌ای که نمیتونم بنویسمش و در نتیجه نمیدونم کجا میره تنگ شده. خواستم بگم که حداقل اگر از خودش نمیتونم اثری بگذارم از دلتنگیش نوشته باشم.</p>

<p><br />
</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>یک سوم جمعیت دنیا</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://persian.anarkhanoom.com/2010/01/522.php" />
<modified>2010-01-14T22:01:34Z</modified>
<issued>2010-01-14T21:58:06Z</issued>
<id>tag:persian.anarkhanoom.com,2010://1.522</id>
<created>2010-01-14T21:58:06Z</created>
<summary type="text/plain">من میخواستم یه چیزی در مورد هندی ها و چینی ها بگم. در مورد این دو دسته خیلی پیش میاد که مردم راحت کلی گویی میکنند. مثلا اینکه هندی ها همشون یک حرفه خاصی دارند یا یک جور رفتار خاصی...</summary>

<dc:subject>وبلاگستان</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://persian.anarkhanoom.com/">
<![CDATA[<p>من میخواستم یه چیزی در مورد هندی ها و چینی ها بگم. در مورد این دو دسته خیلی پیش میاد که مردم راحت کلی گویی میکنند. مثلا اینکه هندی ها همشون یک حرفه خاصی دارند یا یک جور رفتار خاصی از چینی ها مرتب سر میزنه یا همه شون اینجورین یا اونجورین. این هم بر این اساسه که مثلا طرف 20 تا 30 تا 100 تا هندی دورش دیده که همه این کاره بوده اند و نتیجه گرفته پس همه هندی ها اینجورین.</p>

<p>چیزی که میخوام بگم اینه که چیزی که ماها در نظر نمیگیریم اینه که تعداد کل هندی ها خیلی زیاده در نتیجه از هر قشری آدم هم به تعداد خیلی زیاد دارند. یعنی مثال بزنم...اینی که ماها اینهمه دبدبه و کبکبه داریم که ملت مسلمانیم و ولی امریم و راه تعیین میکنیم و اینا...توی هند بیست درصد جمعیتشون مسلمون دارند, اقلیت دینی حساب میشن مسلمانها...اما همین بیست درصد یعنی دویست میلیون آدم. یعنی تقریبا سه برابر جمعیت ایران. حالا درسته من بیام بگم همه هندی ها مسلمانند؟ حتی اگه وسط محله مسلمونهای هند هم زندگی کنم؟</p>

<p>روی همین حساب در هر حرفه و شغل و سطح فرهنگی طبیعیه که یک عالمه چینی و یک عالمه هندی ببینیم اما این دلیل نمیشه همه هندی ها یا هندی ها اون شکلی باشند.</p>

<p>گاهی وقتها من فکر میکنم اگر به تعداد هندی‌ها ایرانی داشتیم چی میشد. من فکر نمیکنم همه بخشهای فرهنگ ایرانی باشه که من بخوام 13 برابر بیشتر توی چشم دنیا باشه. </p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>واسو</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://persian.anarkhanoom.com/2010/01/521.php" />
<modified>2010-01-20T05:14:41Z</modified>
<issued>2010-01-12T06:10:39Z</issued>
<id>tag:persian.anarkhanoom.com,2010://1.521</id>
<created>2010-01-12T06:10:39Z</created>
<summary type="text/plain">من از خواننده های این وبلاگ انتظار به به و چه چه ندارم. حتی انتظار ندارم همه بیان بگن چه عالی که داری با یه آدم از هند ازدواج میکنی - اصولا از کسی در این مورد نظر نخواستم. اما...</summary>

<dc:subject>وبلاگستان</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://persian.anarkhanoom.com/">
<![CDATA[<p>من از خواننده های این وبلاگ انتظار به به و چه چه ندارم. حتی انتظار ندارم همه بیان بگن چه عالی که داری با یه آدم از هند ازدواج میکنی - اصولا از کسی در این مورد نظر نخواستم. اما انتظار دارم ادب رو نسبت به این آدم که یار منه و من پسندیده‌امش و دوستش دارم و هم سنگ و هم شان خودم میدونمش رعایت کنید. همین. انتظار تایید ندارم اما انتظار ادب دارم. اگر احترام این آدم تحت هر عنوانی رعایت نشه واکنش نشون میدم. تظاهر به اینکه حق اظهار نظر هم با خواننده است نمیکنم چون بی‌احترامی اسمش اظهار نظر نیست. پس ایندفعه که چندشتون شد یا خواستین بگین هندیها رنگ واکسن یا هرچیز دیگه لطفا کلام رو دو دور تو دهن بچرخونین قبل از تایپ کردن که بعد نیایید بگید چرا عصبانی میشی.</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>ممنونم</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://persian.anarkhanoom.com/2010/01/520.php" />
<modified>2010-01-20T05:14:27Z</modified>
<issued>2010-01-10T02:47:32Z</issued>
<id>tag:persian.anarkhanoom.com,2010://1.520</id>
<created>2010-01-10T02:47:32Z</created>
<summary type="text/plain"> دعوتنامه های عروسی رو این هفته پست کردم. خیلیها طبیعتا بودند که دلم میخواد میتونستند بیان اما متاسفانه مشکل فاصله و ویزا اجازه نمیده. برای اونهایی که میتونند بیان دلم میخواست دعوتنامه از فرم رسمی آمریکایی تمام انگلیسی در...</summary>

<dc:subject>وبلاگستان</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://persian.anarkhanoom.com/">
<![CDATA[<p><img alt="stamp.jpg" src="http://persian.anarkhanoom.com/stamp.jpg" width="476" height="303" /></p>

<p>دعوتنامه های عروسی رو این هفته پست کردم. خیلیها طبیعتا بودند که دلم میخواد میتونستند بیان اما متاسفانه مشکل فاصله و ویزا اجازه نمیده. برای اونهایی که میتونند بیان دلم میخواست دعوتنامه از فرم رسمی آمریکایی تمام انگلیسی در بیاد و یک بعد ایرانی داشته باشه. اول فکر کردم یک خط شعر روی دعوتنامه بنویسیم اما خوب در نیامد. این شد که این تمبر رو به طور مخصوص سفارش دادیم. چیزی که این خوشنویسی رو برای من بی نهایت عزیز میکنه اینه که توسط یکی از خواننده‌های همین وبلاگ برای من درست شده. خیلی از خواننده های این وبلاگ رو من شخصا در طی این سالها شناخته ام و خود این وبلاگ بخش مهمی در زندگی من داره. خیلی خوشحالم که تونستم به عنوان بخشی از مراسم عروسی داشته باشمش. خیلی ممنونم که همراهم بوده اید و هستید. ممنونم از کادوی خیلی خوبتون.<br />
</p>]]>

</content>
</entry>

</feed>