<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed version="0.3" xmlns="http://purl.org/atom/ns#" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xml:lang="en">
<title>افکار</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://persian.anarkhanoom.com/" />
<modified>2011-06-13T04:40:18Z</modified>
<tagline></tagline>
<id>tag:persian.anarkhanoom.com,2012://1</id>
<generator url="http://www.movabletype.org/" version="3.33">Movable Type</generator>
<copyright>Copyright (c) 2011, pantea</copyright>
<entry>
<title>یعنی چی آخه؟:(</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://persian.anarkhanoom.com/2011/05/585.php" />
<modified>2011-06-13T04:40:18Z</modified>
<issued>2011-05-02T01:19:54Z</issued>
<id>tag:persian.anarkhanoom.com,2011://1.585</id>
<created>2011-05-02T01:19:54Z</created>
<summary type="text/plain">واقعا بهاره رفته؟ چی شد آخه دختر جوون بیست ساله؟...</summary>

<dc:subject>وبلاگستان</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://persian.anarkhanoom.com/">
<![CDATA[<p>واقعا <a href="http://www.2khtarekhorshid.net/">بهاره</a> رفته؟ چی شد آخه دختر جوون بیست ساله؟</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>کلمه روز:لباس شخصی</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://persian.anarkhanoom.com/2011/02/580.php" />
<modified>2011-03-01T23:05:51Z</modified>
<issued>2011-02-14T02:32:26Z</issued>
<id>tag:persian.anarkhanoom.com,2011://1.580</id>
<created>2011-02-14T02:32:26Z</created>
<summary type="text/plain">این کلمه thug یا armed thug در اصطلاح مجرمیه که استخدام شده تا خشونت کنه. حالا میخواد شعبون بی مخ باشه یا نمونه موتور سوارش یا شتر سوارش. البته اینکه در این حالت خاص ما از احساسات مذهبی هم برای...</summary>

<dc:subject>وبلاگستان</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://persian.anarkhanoom.com/">
<![CDATA[<p>این کلمه thug  یا armed thug در اصطلاح مجرمیه که استخدام شده تا خشونت کنه. حالا میخواد شعبون بی مخ باشه یا نمونه موتور سوارش یا شتر سوارش. البته اینکه در این حالت خاص ما از احساسات مذهبی  هم  برای اجیر کردن استفاده شده فکر نمیکنم در کلمه مستتر باشه و باید توضیح اضافه بدیم.</p>

<p>اصل کلمه از اسم یک گروه گانگستری هندی می‌‌آید. وقتی به کسی میگوییم thug یک مقدار هم داریم در مورد ضریب هوشی طرف هم حرف میزنیم که احتمالا خیلی بالا نیست.</p>

<p><a href="http://articles.cnn.com/2011-02-02/world/egypt.pro.mubarak_1_pro-mubarak-egypt-s-president-hosni-mubarak-anti-government-protests?_s=PM:WORLD">Example for Egypt from CNN</a>:"There are usually a line of thugs outside a protest who are waiting there," he said. "They're dressed in plain clothes, and then they'll usually go and attack the protesters"</p>

<p>بیست و پنج بهمن هزار و سیصد و هشتاد و نه</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>ببخشید</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://persian.anarkhanoom.com/2011/01/575.php" />
<modified>2011-03-01T23:06:42Z</modified>
<issued>2011-01-01T21:45:18Z</issued>
<id>tag:persian.anarkhanoom.com,2011://1.575</id>
<created>2011-01-01T21:45:18Z</created>
<summary type="text/plain">خیلی خیلی خیلی ببخشید که من مجبور شدم کلی نظرات شماها رو هم پاک کنم. اینجا حسابی خراب و خروب شده بود و ده هزارتا شایدم بیشتر نظر اسپم جمع شده بود. اصلا امکانش نبود که من بخوام دونه دونه...</summary>

<dc:subject>روزمره</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://persian.anarkhanoom.com/">
<![CDATA[<p>خیلی خیلی خیلی ببخشید که من مجبور شدم کلی نظرات شماها رو هم پاک کنم. اینجا حسابی خراب و خروب شده بود و ده هزارتا شایدم بیشتر نظر اسپم جمع شده بود. اصلا امکانش نبود که من بخوام دونه دونه نظرات رو پاک کنم. </p>

<p>یک دنیا معذرت. خودم انقدر دلم سوخت.</p>

<p>حالا که آمدم, بی ادبی است سال نو میلادی را تبریک نگفته بروم. سال نو مبارک. اولین دهه قرن بیست و یک تمام شد. امیدوارم شروع دهه دوم برای همه‌مان آرامش و خوشحالی و سلامتی داشته باشد. هم برای خودمان هم برای این دنیای عجیبی که درش زندگی میسازیم و خاطره جمع میکنیم.<br />
</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title> پذیرش </title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://persian.anarkhanoom.com/2010/06/566.php" />
<modified>2010-10-17T18:23:42Z</modified>
<issued>2010-06-12T19:05:55Z</issued>
<id>tag:persian.anarkhanoom.com,2010://1.566</id>
<created>2010-06-12T19:05:55Z</created>
<summary type="text/plain">من هنوز دارم وبلاگ نمینویسم. اما اینو باید بگم. سایت پذیرش قبلا برای ادیت کردن متنهای وارد شده یا شروع کردن یک بخش جدید احتیاج به نام کاربری و کلمه عبور داشت. یه جورهایی بسته بود و نظارت ما رو...</summary>

<dc:subject>پذیرش و کارهای داوطلبی</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://persian.anarkhanoom.com/">
<![CDATA[<p>من هنوز دارم وبلاگ نمینویسم. اما اینو باید بگم.<a href="http://paziresh.info/index.php?title=%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87_%D8%A7%D8%B5%D9%84%DB%8C"> سایت پذیرش</a> قبلا برای ادیت کردن متنهای وارد شده یا شروع کردن یک بخش جدید احتیاج به نام کاربری و کلمه عبور داشت. یه جورهایی بسته بود و نظارت ما رو احتیاج داشت. این رو برداشتیم و دسترسی به سایت رو آزاد کردیم. اگر توی وقت آزادتون برین هر از گاهی سر بزنید و حتی یک کلمه هم از بخشی رو به روز کنید بسیار ممنون میشم. </p>

<p>علت این همه که بازش کردیم این بود که دیدیم با اون سیستم عملا ما وقت رسیدگی دائم رو بهش نداریم اما وقتی باز باشه هرکس میتونه فوری غلطی اگر میبینه اصلاح کنه و سایت زنده بمونه. سیستمش همون سیستم ویکی مدیاست در نتیجه هیچ دم و دستگاه خاصی نمیخواد. روی "ویرایش" کلیک کنید و<a href="http://paziresh.info/index.php?title=%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87_%D8%A7%D8%B5%D9%84%DB%8C"> بسم الله</a>...</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>من وبلاگ نوشتن را تعطیل میکنم</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://persian.anarkhanoom.com/2010/06/558.php" />
<modified>2010-09-27T04:37:38Z</modified>
<issued>2010-06-02T06:38:07Z</issued>
<id>tag:persian.anarkhanoom.com,2010://1.558</id>
<created>2010-06-02T06:38:07Z</created>
<summary type="text/plain">یک موقعی بود که وبلاگ نوشتن برای من حکم عرفان داشت. خودشناسیم بود. دوستم بود. انقدر پنبه خودم را اینحا در ملا عام, جلوی همه, بدون هیچ ملاحظه زدم که از آن ورش یک آدم بهتر, بلندتر و خوشحالـتر بیرون...</summary>

<dc:subject>وبلاگستان</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://persian.anarkhanoom.com/">
<![CDATA[<p>یک موقعی بود که وبلاگ نوشتن برای من حکم عرفان داشت. خودشناسیم بود. دوستم بود. انقدر پنبه خودم را اینحا در ملا عام, جلوی همه, بدون هیچ ملاحظه زدم که از آن ورش یک آدم بهتر, بلندتر و خوشحالـتر بیرون آمدم. من برای همیشه مدیون وبلاگم هستم که سالهای سخت اولیه اینجا را برایم معنی‌دار کرد. مدیون این وبلاگ هستم که کلی آدم جالب نشانم داد. کلی دوست خوب برایم جور کرد. سنگ صبورم بود.</p>

<p>اما بزرگ شده‌ام. وارد دنیای بزرگسالی شده‌ام. مجبورم به خاطر حفظ حریم یک عده یک چیزهایی را ننویسم. مجبورم به خاطر شغلم چیزهایی را ننویسم. این یکی از ابعادیست که محدودم میکند. یک دلیل مهمتر اینکه من از نوشتن راجع به مسائل ایران ابا دارم. حقیقتش فکر میکنم آدمی مثل من که نه سال از ایران دور بوده حرفی اگر بزند بیشتر از اینکه فرقی برای بقیه ایجاد کند فقط به درد دل خوش کنک خودم میخورد. من هم اهل الکی دل خودم را خوش کردن نیستم. الان که درسم تمام شده و وارد بازار کار شده‌ام یا انقدر قدم از نظر حرفه‌ای بلند خواهد شد که دستم به ایران برسد پل بزنم یا دستم کوتاه خواهد ماند. اگر دستم کوتاه بماند این وبلاگ جایش را نخواهد گرفت. دلیل سوم هم که به آن دومی ربط دارد اینکه به دلیل سر کار رفتن وقتم محدود شده. همین وقت محدود را اگر این ده سال آینده صرف برقراری یک ارتباط حرفه‌ای با معنی و درست با ایران نکنم, اگر صرف یادگیری برای کارم نکنم, اگر سرم را به وبلاگ نوشتن بگذرانم عمرم رفته.</p>

<p><a href="http://chaay.ghoddusi.com/">حامد</a> چند وقت پیش گفت یک چیزی بنویس درباره رویاهایمان. این پست من است درباره رویاها. که یک موقعی در زندگی آدم لازم دارد راجع به رویاهایش جرف بزند. یک موقعی لازم دارد شروع به عمل کند. من در این برهه از زندگی, که به وضعیت نسبتا پایداری رسیده‌ام, باید بروم به رویاهایم جامه عمل بپوشانم به جای اینکه با حرف زدن درباره‌شان دلم را خوش کنم.</p>

<p>خلاصه اینکه آدمیزاد میماند و ارزشهایش اما ابزارها تغییر میکنند. خیلی دوستتان دارم وبلاگستان. خیلی. من همین گوشه‌هام. شاید هم چند سال دیگر برگشتم. اما فعلا اگر کارم داشتید ایمیل بزنید.</p>

<p>anarkhanoom@gmail.com</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>تیتر</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://persian.anarkhanoom.com/2010/06/556.php" />
<modified>2010-10-17T18:56:44Z</modified>
<issued>2010-06-02T04:20:29Z</issued>
<id>tag:persian.anarkhanoom.com,2010://1.556</id>
<created>2010-06-02T04:20:29Z</created>
<summary type="text/plain">من تا کریسمس سرم به کار گرمه نخواهم نوشت. بعد هم اصولا باید فکر کنم میخوام بازم وبلاگ بنویسم یا نه. شما اگه با من کار داشتید ایمیل بزنید:anarkhanoom@gmail.com خداحافظ...</summary>

<dc:subject>روزمره</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://persian.anarkhanoom.com/">
<![CDATA[<p>من تا کریسمس سرم به کار گرمه نخواهم نوشت. بعد هم اصولا باید فکر کنم میخوام بازم وبلاگ بنویسم یا نه. شما اگه با من کار داشتید ایمیل بزنید:anarkhanoom@gmail.com</p>

<p>خداحافظ</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>خانه</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://persian.anarkhanoom.com/2010/05/553.php" />
<modified>2011-02-14T02:25:11Z</modified>
<issued>2010-05-31T02:45:20Z</issued>
<id>tag:persian.anarkhanoom.com,2010://1.553</id>
<created>2010-05-31T02:45:20Z</created>
<summary type="text/plain">کلی کار نصفه و نیمه همیشه هست. اما امروز هوا آفتابی و گرم شده. من و گربه ها از صبح در حیاط بازی کردیم. گلها را آب دادیم. الان من نشسته ام روی صندلی کنار پنجره کتاب تغذی اتکینز میخوانم,...</summary>

<dc:subject>مهاجرت</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://persian.anarkhanoom.com/">
<![CDATA[<p>کلی کار نصفه و نیمه همیشه هست. اما امروز هوا آفتابی و گرم شده. من و گربه ها از صبح در حیاط بازی کردیم. گلها را آب دادیم. الان من نشسته ام روی صندلی کنار پنجره کتاب تغذی اتکینز میخوانم, ژوژی خوابیده پائین پای من و پیشی دم ورودی حیاط. </p>

<p>طبق <a href="http://persian.anarkhanoom.com/2008/12/374.php">این آرزو </a>ما باید این پاراگراف بالا را خریده باشیم درصورتیکه خانه اجاره ‌ایست. اما برای من خوبه.  الان دیگه میتونم به نجات بشریت فکر کنم. خانواده‌ام آفتاب دارند و خوشحالند. اون پانزده پوند رو البته هنوز باید کم کنم. دکتر هم گفت پریروز.</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>یک گاز فرهنگ</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://persian.anarkhanoom.com/2010/05/551.php" />
<modified>2010-12-06T04:15:12Z</modified>
<issued>2010-05-25T09:22:35Z</issued>
<id>tag:persian.anarkhanoom.com,2010://1.551</id>
<created>2010-05-25T09:22:35Z</created>
<summary type="text/plain">بعد از نه سال اینجا در یک Farmers Market محلمان گوجه سبز پیدا کرده‌ام. امشب با ذوق یک مشت شسته‌ام که به پرادیپ بخورانم بچشد برای اولین بار. اولی را گاز زد گفت &quot;دوست ندارم&quot;. من که اصلا باورم نمیشد...</summary>

<dc:subject>مهاجرت</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://persian.anarkhanoom.com/">
<![CDATA[<p>بعد از نه سال اینجا در یک <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Farmers'_market">Farmers Market</a>  محلمان گوجه سبز پیدا کرده‌ام. امشب با ذوق یک مشت شسته‌ام که به پرادیپ بخورانم بچشد برای اولین بار.</p>

<p>اولی را گاز زد گفت "دوست ندارم". من که اصلا باورم نمیشد کسی گوجه سبز دوست نداشته باشد یک گاز از گوجه سبزش زدم معلوم شد زیادی نرمه. یکی دیگه برداشتم اول خودم گاز زدم مطمئن بشم این یکی سرافرازمون میکنه بعد داده‌ام گاز بزنه. بدش نیامد. کلا مزه ترش خیلی دوست نداره.</p>

<p>حالا نشته میگه چرا گوجه سبز میگین؟ میگم چی بگیم؟ میگه این که tomatoنیست. به cherry چی میگین؟ میگم گیلاس. میگه خوب بگین گیلاس سبز. یا بگین آلوی سبز. چرا میگین گوجه سبز؟ دیدم راست میگه. چرا میگیم گوجه سبز؟</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>آستانه بزرگسالی</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://persian.anarkhanoom.com/2010/05/549.php" />
<modified>2010-10-17T18:42:10Z</modified>
<issued>2010-05-18T07:29:49Z</issued>
<id>tag:persian.anarkhanoom.com,2010://1.549</id>
<created>2010-05-18T07:29:49Z</created>
<summary type="text/plain">من باید برم بخوابم اما چندین روزیه که میخوام این پست رو بنویسم و دست دست میکنم. این واقعیته که من نمیخواستم بیام. برخلاف خیلی‌های دیگه که خیلی دوست داشتند و دارند. پیشینه زندگی هر آدمی فرق میکنه. اینکه از...</summary>

<dc:subject>مهاجرت</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://persian.anarkhanoom.com/">
<![CDATA[<p>من باید برم بخوابم اما چندین روزیه که میخوام این پست رو بنویسم و دست دست میکنم.</p>

<p>این واقعیته که من نمیخواستم بیام. برخلاف خیلی‌های دیگه که خیلی دوست داشتند و دارند. پیشینه زندگی هر آدمی فرق میکنه. اینکه از کجا شروع میکنی, سر راه کجاها زمین میخوری, و کجاها شده با چنگ و دندون خودتو نگر میداری یا نمیتونی نگر داری.</p>

<p>حالا اینا حاشیه است. میخوام بگم همه ماها, چه اونایی که موندیم, چه اونایی که اومدیم, چه اونایی که برگشتیم یا داریم فکر میکنیم و درگیری داریم که برگردیم یا نه اگر برای نیازهای اولیه‌مون نبوده (سرپناه, امنیت, غذا) تصمیممون به نظر من بر اساس فقط یک فاکتور مهم بوده و اونم اینه که نقشمون رو بتونیم توی جامعه جوری تعریف کنیم که احساس significance بکنیم. احساس معنی بکنیم, احساس جهت بکنیم. این که چه چیزی به آدمها احساس اهمیت و معنی میده به سیستم ارزشیشون بستگی داره اما به نظر من نیازش کاملا زیربناییه و دلیل اصلی.</p>

<p>مثال هم نمیزنم. هرکس توی زندگی خودش نگاه کنه, به نقشهایی که قبول کرده یا نکرده. کارهایی که کرده یا نکرده, آرزوهایی که داره یا نداره. به نظر من همه‌اش به یک نیاز برمیگرده و اون نیاز به تعریف اهمیت و معنی در زندگیه.</p>

<p>حالا چرا میگم؟ برای اینکه اگر من تصمیم گرفتم برنگردم دقیقا به همین علت بود. برای اینکه صادقانه با خودم نشستم و دیدم اگر میخوام برگردم نه به خاطر اینه که عاشق اونحام, یا عاشق زبان فارسیم, یا میخوام خدمت به ایرانی کنم. صاف و ساده برای این بود که اون مملکت رو میشناختم. میشناسم. خیلی بیشتر از اونی که احتمالا تا آخر عمرم اینحا رو خواهم شناخت. هم جام رو توی احتماع میشناسم هم مسیر جلوی روم رو. میتونم برای خودم در جامعه خیلی سریعتر "نقش و رل "تعریف کنم و بین رل های مختلف مانور بدم. اینجا نمیتونم. هیچ وقت هم نخواهم تونست.</p>

<p>به نظر من اما این دلیل خوبی برای برگشتن نبود. من هم موندم. موندم که همین گوشه دنیا نقش تعریف کنم. از این گوشه شروع کنم به جای اون گوشه چون نقش گوشه برام شد عین نقش دین. یه چیزی که باهاش به دنیا اومدم. با من تنیده شده, بخش مهمی از هویتمه اما انتخابی نیست. </p>

<p>معنیش اینه که دلم تنگ نمیشه؟ حرف مفته. مفهومش اینه که اگه با یه هندی ازدواج کردم کارهای هندیش هر از گاهی اعصابم رو گاز نمیزنه؟ چرند گفته هرکی گفته. اما نظر من الان اینه که پروسه زندگی کردن همه جا یکیه. روز خوب و بد داره. گیجی من هم هیچ ربطی به این نداره که میخوام برگردم ایران. ربط به این داره که اعتماد به نفسم مشکل داره. اعتماد به نفس هم درونیه, بیرونی نیست. یه خاصیت بزرگسال شدن اینه که آدم یاد میگیره بعضی چیزها شاید یک عمر طول بکشه حل شدنش. و من اگر یه چیز یاد گرفته باشم اینه که یاد گرفته‌ام غصه بخورم که هنوز هیچ گهی نشده‌ام  اما یکساعت بعدش هنوز کار مفید انجام بدم. یاد گرفته‌ام که دورم کلی گرفتاری باشه ولی از نظر احساسی فلج نشم . شب توی تخت اگر از خواب بپرم و گریه کنم باز یاد گرفته‌ام که صبح برم سرکار  و کار انجام بدم.</p>

<p>حالا که با یه غیر ایرانی ازدواج کردم و اینجا موندم آیا مفهومش اینه که این بهترین تصمیمه؟ صد در صد نه. آیا مفهومش اینه که بیست سال دیگه به قول اون خواننده برمیگردم میگم شاید بهتر بود برمیگشتم؟ احتمالش خیلی خیلی خیلی بالاست. اما یه چیزی رو میدونم, و اینکه بالاخره آدم باید تصمیم بگیره. بین تصمیم نگرفنن و تصمیم غلط گرفتن به نظر من دومی ارجحه. </p>

<p>پ.ن. برای اونهایی که آشنا نیستند, این پست ادامه این پسته که من چهار سال پیش نوشتم به شرح اینکه "<a href="http://thoughts.blogfa.com/post-84.aspx">چرا از ایران آمدید بیرون؟ چرا تصمیم گرفتید ایران بمانید؟</a>". برای من خیلی جالبه بدونم اونهمه آدمی که در پاسخ به اون پست نوشتند امروز کجای داستانند و چرا. اگر چیزی نوشتید خبرم کنید لینک بدم دوباره.<br />
 </p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>سه موضوع</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://persian.anarkhanoom.com/2010/05/548.php" />
<modified>2010-12-06T04:15:59Z</modified>
<issued>2010-05-10T23:14:46Z</issued>
<id>tag:persian.anarkhanoom.com,2010://1.548</id>
<created>2010-05-10T23:14:46Z</created>
<summary type="text/plain">موضوع یک: نصف شب با ضجه از خواب پریدم. واسو طفلک هی میگه &quot;چیزی نیست, خواب دیدی&quot;. هی نمیدونم چه جوری بهش بگم که خواب نیست. اینکه آدم دوره, نگرانه و دستش به هیچ جا بند نیست خواب نیست. اون...</summary>

<dc:subject>مهاجرت</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://persian.anarkhanoom.com/">
<![CDATA[<p>موضوع یک:<br />
نصف شب با ضجه از خواب پریدم. واسو طفلک هی میگه "چیزی نیست, خواب دیدی". هی نمیدونم چه جوری بهش بگم که خواب نیست. اینکه آدم دوره, نگرانه و دستش به هیچ جا بند نیست خواب نیست. اون مرگی که توی خواب میپچونتت شاید خواب باشه اما بعدش و قبلش خواب نیست. </p>

<p>پریشب یکی از بدترین شبهای "مهاجرت" بود. هنوز منگم.</p>

<p>علت اینکه پا نمیشم برگردم اینه که فکر نمیکنم با برگشتن من هم چیزی حل بشه. نه سال پیش وقتی من گفتم نمیخوام برم به زور راهیم کردند.  نمیخوام برگردم چون احساس میکنم یهو منو گرفتند پرت کردند وسط یه جای جدید و حالا  تازه یاد گرفته ام یخورده ریشه بدوونم و برگ باز کنم و از همه اینها بیشتر از دست خودم عصبانیم که هنوز نتونستم به این بی جایی عادت کنم. که هنوز بعضی وقتها گیج میزنم از اینکه آدم بزرگ شده‌ام. عصبانیم از خودم که انقدر از دستشان عصبانیم و انقدر جنم ندارم که بالاخره زندگی کنم.</p>

<p>موضوع دو:</p>

<p>واسو یک حرفی زد یکی از این روزهایی که نشسته بودم غصه میخوردم که نمیدانم موفق میشم یا نه...هیچ گهی میشم یا نه... گفت اگر من از تو بپرسم "موفقیت" یعنی چه چی تعریف میکنی این "موفقیت" که اینهمه میخواهی بهش برسی. متاسفانه من نمیدانم "موفق" برای من یعنی چه. و فکر میکنم اشکال اصلی زندگی من هم همین است. </p>

<p>موضوع سه:</p>

<p>بله پریود هستم و بله این سالهای اخیر برخلاف قدیم اخلاقم خراب میشود این وقتها. هنوز خودم هم عادت نکرده‌ام به پی ام اس داشتن و هی گیج میشوم از اینهمه بد اخلاقی. اما همه‌اش هم این نیست. حالا که حرفش شد, شما از چند وقت قبلش بداخلاق میشوید؟</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>status </title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://persian.anarkhanoom.com/2010/05/547.php" />
<modified>2010-12-06T04:11:38Z</modified>
<issued>2010-05-03T03:54:38Z</issued>
<id>tag:persian.anarkhanoom.com,2010://1.547</id>
<created>2010-05-03T03:54:38Z</created>
<summary type="text/plain">انقدر بد اخلاقم که خودم هم نمیتونم خودم رو تحمل کنم. احساس میکنم گنده‌ام , عرضه ندارم, کار خوب نمیکنم, به درد خانواده نمیخورم گرهی از کار کسی باز بشه, دائم احساس میکنم به واسو طفلک میپرم, اخلاقم رو خودم...</summary>

<dc:subject>روزمره</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://persian.anarkhanoom.com/">
<![CDATA[<p>انقدر بد اخلاقم که خودم هم نمیتونم خودم رو تحمل کنم. احساس میکنم گنده‌ام , عرضه ندارم, کار خوب نمیکنم, به درد خانواده نمیخورم گرهی از کار کسی باز بشه, دائم احساس میکنم به واسو طفلک میپرم, اخلاقم رو خودم هم به زور تحمل میکنم.</p>

<p>ورزش سعی میکنم برم اما راستش سختمه دویدن, نمیدونم ذهنیه یا بدنی. اینه که بیشتر راه میرم بعد بدتر بداخلاق میشم. ورزش معمولا خیلی کمکه برای من. امروز حتی پدیکور-مانیکور هم رفتم فایده نکرد. تنها وقت خوبم موقعیه که گربه ها رو بغل میکنم خرخر میکنند اما اونم آلرژیم میزنه بالا پشیمون میشم.</p>

<p>هیچی! همین. هیچ نتیچه اخلاقی نداره این پست. قبل از اینکه فیس بوک و تویتر و هزار راه برای status باشه فکر میکنید ماها کجا میامدیم غر میزدیم مگه؟</p>

<p>P.S.<a href="http://mithras.org/mt/003074.php">یادمون نره که اون زمان​​هایی که ما دنبال کار، زندگی و منافع شخصی​​ خودمون بودیم و هستیم خانم صدر و امثال ایشون به دنبال احیای حقوق ما هستند</a></p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>Some word of wisdom</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://persian.anarkhanoom.com/2010/05/546.php" />
<modified>2010-12-06T04:26:11Z</modified>
<issued>2010-05-02T10:13:56Z</issued>
<id>tag:persian.anarkhanoom.com,2010://1.546</id>
<created>2010-05-02T10:13:56Z</created>
<summary type="text/plain">And Barack and I were raised with so many of the same values: that you work hard for what you want in life; that your word is your bond and you do what you say you&apos;re going to do; that...</summary>

<dc:subject>خودشناسی</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://persian.anarkhanoom.com/">
<![CDATA[<p>And Barack and I were raised with so many of the same values: <br />
<em><blockquote>that you work hard for what you want in life; that your word is your bond and you do what you say you're going to do; that you treat people with dignity and respect, even if you don't know them, and even if you don't agree with them.</blockquote></em>(<a href="http://edition.cnn.com/2008/POLITICS/08/25/michelle.obama.transcript/index.html">+</a>)</p>

<p>Michelle Obama</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title></title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://persian.anarkhanoom.com/2010/04/545.php" />
<modified>2011-02-14T02:23:59Z</modified>
<issued>2010-04-29T08:37:32Z</issued>
<id>tag:persian.anarkhanoom.com,2010://1.545</id>
<created>2010-04-29T08:37:32Z</created>
<summary type="text/plain">یک عالمی میگفت: &quot;بشین! بتمرگ! و بفرمائید! هر سه دقیقا یک معنی میدند. هرسه به یک فعل اشاره دارند اما یکیش فحشه و یکیش کمال ادب&quot;. حالا برای اونایی که میگن لحن یک نوشته مهم نیست, مهم اصل حرفه...به کسی...</summary>

<dc:subject>وبلاگستان</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://persian.anarkhanoom.com/">
<![CDATA[<p>یک عالمی میگفت: "بشین! بتمرگ! و بفرمائید! هر سه دقیقا یک معنی میدند. هرسه به یک فعل اشاره دارند اما یکیش فحشه و یکیش کمال ادب".</p>

<p>حالا برای اونایی که میگن لحن یک نوشته مهم نیست, مهم اصل حرفه...به کسی بگی بتمرگ! انتظار نداشته باشین تشکر کنه. لحن مهمه. کلمات مهمند. </p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>دلیل اصلی وقوع زلزله را می‌توان افزایش فشار بیش از حد داخل سنگها و طبقات درونی زمین بیان نمود.</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://persian.anarkhanoom.com/2010/04/544.php" />
<modified>2010-12-06T04:09:25Z</modified>
<issued>2010-04-28T20:10:47Z</issued>
<id>tag:persian.anarkhanoom.com,2010://1.544</id>
<created>2010-04-28T20:10:47Z</created>
<summary type="text/plain">یک مطلبی در این کتاب &quot;هفت عادت مردمان موثر&quot; نوشته در باب اختلاف مدیر خوب و رهبر. مثال میزنه میگه مدیران خوب اونهایی هستند که کار رو خوب انجام میدند. مثلا اگر قراره وسط یه جنگلی راه بکشند مدیر خوب...</summary>

<dc:subject>وبلاگستان</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://persian.anarkhanoom.com/">
<![CDATA[<p>یک مطلبی در این کتاب "هفت عادت مردمان موثر" نوشته در باب اختلاف مدیر خوب و رهبر. مثال میزنه میگه مدیران خوب اونهایی هستند که کار رو خوب انجام میدند. مثلا اگر قراره وسط یه جنگلی راه بکشند مدیر خوب دقیقا میدونه چندنفر کارگر لازمه, چقدر مصالح لازمه, بولدوزر از کجا بگیرند که ارزون باشه و خوب بکنه, چه جوری استراتژی بریزند که بهترین نتیجه رو بگیرند و بعد هم میتونه بولدوزر بندازه و بهترین راه رو در کمترین وقت و هزینه بزنه. اما رهبر اونیه که میره بالای بلندترین درخت جنگل و داد میزنه "جنگل رو اشتباه اومدیم!".</p>

<p>من حقیقتش خیلی نوشته خوندم در واکنش به فرمایش امام جمعه و نقش زنها در زلزله. خیلی هاشون هم تاثیر گذار بودند از لحاظ اینکه حقیقتیست ستمی که بر زنها میره. اما من شخصا انتظار داشتم که کسی بیاد و به جای اینکه کمپین "ممه لرزه" و "مغز لرزه" راه بندازه (شما بخون دوباره بجث باشه سر این که بالاخره تقصیر زنها هست یا نه) یا بیاد بحث کنه که "به زنها ستم میشه این هم تجربه من" (باز دوباره بحث راجع به زنهاست) یا اینکه "اصلا همه مردها همینجورند کم یا زیاد"  بیاد توضیج بده که بابا اصلا موضوع این بود که یکی یک دیوار کشید بین جمعیت و دوباره زنها رو گذاشت یکور و مردها رو گذاشت یکور. مشکل اصلی این دیواره به نظر من. حالا من هی بیام راجع به این نصف جمعیت یا اون نصف جمعیت صحبت کنم به جای اینکه به درمان مرض بپردازم به علائم پرداختم.</p>

<p>میخوام بگم یه وقتایی آدم انقدر وقتش صرف سر و کله زدن با یک مشکلی میشه که بدتر اونو درونی میکنه. یه وقتایی انقدر بهمون گفتن شما زنها فلان, شما مردها بهمان که وقتی خودمون هم تنهاییم نمیتونیم راجع به حودمون مستقل از جنسیت فکر کنیم. خودمون هم خودمون رو سوا میکنیم دستی دستی.</p>

<p>به نظر من واکنش درست این بود که فرمایشات این آقا توهین به زن و مرد ایرانیه. و صد البته توهین به شعور هر آدمی که دو کلاس درس خونده باشه. به نظر من بولدوزر انداخته ایم توی جنگل اشتباه راه بسازیم.</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>اندر حکایات ازدواج با خارجی</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://persian.anarkhanoom.com/2010/04/543.php" />
<modified>2010-10-17T18:34:59Z</modified>
<issued>2010-04-25T07:23:46Z</issued>
<id>tag:persian.anarkhanoom.com,2010://1.543</id>
<created>2010-04-25T07:23:46Z</created>
<summary type="text/plain">من و خواهر بزرگ چند سالی همسایه بودیم. اولش هم اون و شوهر فعلیش و دوست آن موقع با واسو دوست بودند قبل از این که ما دوست بشیم. بعد خواهر و یارش هردو فارغ التحصیل شدند و کار گرفتند...</summary>

<dc:subject>مهاجرت</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://persian.anarkhanoom.com/">
<![CDATA[<p>من و خواهر بزرگ چند سالی همسایه بودیم. اولش هم اون و شوهر فعلیش و دوست آن موقع  با واسو دوست بودند قبل از این که ما دوست بشیم. بعد خواهر و یارش هردو فارغ التحصیل شدند و کار گرفتند و رفتند شهر بزرگتر. اتفاقا من و واسو تابستانی دوست شدیم که هم اونا و هم خود واسو همون تابستون فارغ التحصیل شدند و در نتیجه ما به عنوان جفت خیلی فرصت معاشرت با خواهر اینا پیدا نکردیم.</p>

<p>اولین باری که هلک و تلک رفتیم دیدنشون بعد از چند ماه بود. به احترام اینکه واسو توی جمع نشسته بود تمام مدت من و اونا انگلیسی حرف زدیم که واسو هم بفهمه. همین روال چند بار دیگه تکرار شد. که من از شهر خودمان آمدم شهر اینها, با هم چند روزی معاشرت کردیم و همه اش به انگلیسی حرف زدیم. هر دفعه که بعد از این روزها من میامدم یک خلا بدی در وجودم بود. برگشتم به واسو گفتم من اگر با خواهرم انگلیسی حرف بزنم انگار حرف نزده‌ام. اون ارتباطی که باید برقرار بشه نمیشه. اینجوری نمیشه. قرار گذاشتیم که من وقتی پیش خانواده‌ام هستم باهاشون فارسی حرف بزنم. وقتی همه داریم حرفی میزنیم گاهی همه فارسی حرف میزنند و من انگلیسی جواب میدم. گاهی قاطی انگلیسی و فارسی حرف میزنیم. گاهی میخندیم و بعد برمیگردیم یک دور هم به انگلیسی سعی میکنیم تعریف کنیم. خیلی وقتها هم میبینی دائم به انگلیسی حرف میزنیم. اما مجبور نیستیم. اصلش هم همین مجبور نبودنه  بود که مشکل رو حل کرد.</p>

<p>الان هم مادر و پدرش پیش ما هستند. دائم به زبان خودشون صحبت میکنند و گاهی میبینی واسو ترجمه میکنه. اکثر وقتها هم نمیکنه.  گاهی وقتها من حوصله ‌ام سر میره. نمیگم نمیره. اما فکر نمیکنم بیشتر از این سر بره که در هر حال از معاشرت با مادر شوهر سر میرفت. اینجوری حداقل اگر هم نخوام در مکالمه شرکت کنم نمیکنم. اینجوری هم حسنشه.</p>

<p>اختلاف زبان متاسفانه یا خوشبختانه واقعیت رابطه ماست. مجبور شدیم خیلی زود باهاش روبرو بشیم. اینجوری فعلا برای ما کار کرده. سر غذا هم فعلا همین برنامه استقلال و همزیستی برقراره. برای اینکه اون گیاهخواره و من غذای تند خیلی کم میتونم بخورم. برای همین اکثر شبها هرکس برای خودش غذا درست  میکنه و بشقاب رو میاره با هم میخوریم. یکسال گذشته که همخونه بودیم همین بوده فعلا.</p>

<p>حالا بحثش رو  چرا پیش کشیدم؟ این که اینجا رسمه برای کادوها کارت تشکر میفرستند. توی فیس بوک status نوشتم که "کارتها رو به انگلیسی بنویسم یا فارسی؟". کلی بحث در گرفت. همه اش هم جالب بود. قرار شد اینجا یک پست بنویسم. آخرش تصمیم گرفتم برای هرکسی که فکر کردم فارسی مییتونه بخونه فارسی بنویسم و برای بقیه انگلیسی. برای خواهرها فارسی نوشتم. </p>

<p>واقعیت اینه که چیزهایی مثل غذا و زبان مادری قبل از اینکه آدم خودش رو شناخته باشه بخشی از آدم هستند. تجربه این چند ساله من میگه که "ما" شدن مفهومش این نیست که این تفاوتها رو بخواهیم کم کنیم. مفهومش اینه که علی رغم به رسمیت شناختن این تفاوتها با هم زندگی کنیم. من نمیدونم تجربه بقیه چیه اما برای من گوشت نخوردن و فارسی حرف نزدن کاری نیست که بتونم پنجاه سال ادامه بدم. کاری که یه عمری نتونم و نخوام انجام بدم فکر میکنم نباید انجام بدم.</p>

<p>حالا البته سئوال اصلی وقتیه که بچه‌دار بشیم.</p>

<p><strong>یک آپدیت من به این پست بدهکارم</strong>. کارتهای دوستهای مشترک رو فارغ از این که ایرانی بودند یا نه به انگلیسی نوشتیم و اتفاقا واسو اصرار هم داشت که حتما به انگلیسی باشه. برای خود من هم حس درست تری داشت که به انگلیسی بنویسیم اگرچه که وقتی واسو نیست با ایرانی‌ها طبیعتا فارسی حرف میزنم. فکر میکنم به نظر میاد اینکه جنس رابطه از روز اول با چه زبانی تنیده شده مهمه.</p>]]>

</content>
</entry>

</feed>
